نوشتن از دل که عنوان نمی خواهد

برای چه بنویسم؟ از که ؟ از خودم ؟ از او ؟ از کجا؟ نوشتن را چه سود ؟ وقتی که تو نانوشته‌های قلمم را از قبل خوانده‌ای...

از چه بگویم؟ از کدام فریاد زنم؟ حرف‌ها را برای کدام گوش نوا باید گفت...؟ وقتی که تو خود زبانم را به گفتن آنچه می‌دانی فرمان می‌دهی؟

نه این‌ها حجاب است... برای دور‌کردن تو از من، و من از حقیقت. و حقیقت نه در فریاد خاموش من است و نه در متن‌های نانوشته. و نه در هر آنچه که پیش از این بوده است...

زیرا که حقیقت، در درون من است.

و این قلم، حجاب من است،‌همانند تیشه‌ای که بت‌ها را تراش می‌دهد... من تو را می‌خواهم، نه بت‌های دست‌ساز خود را !

اگر دیدی که انسان بت ساخت، از آن جهت بود که تو را ندید و نتوانست بفهمد که چه‌طور ببیند. و اگر من اکنون می‌نویسم از آن جهت است که تو را نخواندم و نمی‌دانم که چگونه باید خواند...

وه که چه راه دور و درازی.... ولی بدان که

دیوانه نیم من که روم خانه به خانه

مقصود تویی، کعبه و بت‌خانه بهانه...

ای کاش می‌شد که تو را از بر بنویسم...

افسوس قلم دیگر در خاطرم نیست ...

افسوس قلم هایم مدت هاست دیگر نوشتن یادشان رفته .

افسوس قاصدکی که روزهایی همه سایه اش را می دیدند و دلشان به آن خوش بوده که هر روز با خبر خوشی روزشان را شاد کند دیگر نیست ...

قاصدک رفت و حالا دیگر خبری نیست ...

dandelion_seeds.jpg

/ 7 نظر / 25 بازدید
گمنام

سلام خوبی ؟ نظرم باهات فرق داره يا حق

گمنام

سلام تو نمي فهمي اندوه دل ما را ، اي رفته ز دست شده ام از مستي چشمان تو مست شده ام سنگ پرست نفرين به دلي ، كه دل به دل سنگ تو بست شايد درست باشه اما نميگی نشون دل از کجا مياد ؟ شايد همشهری باشيم ... بچه کجايی ؟ يا حق

پروانه آبی

آری ... نفرين به دل من که به کس دل نبست ... رفت و گوشه دنیای خود تنها نشست ... گوشه دنیا کجاست ؟ تنها نشانی من از دلم فقط همین است !

نسيم

به نام او سلام ممنون از حضور سبزتون

گمنام

اي آغاز من نهايت شب نشيني هاي اين پنجره نگاه به جاده هاي بي كسي من رسيد درخت پربار زندگي از ريشه شايد خشكيد ساقه هاي هنوز برجاي بودنم را تبر مزن احساس برگ برگ رفته ي اين همه عمر دويدن روي گذرگاه خاك ، بي رنگ است ... بگذار اندكي ابر سياه برايم ببارد تا ، شروعي دوباره در امتداد تو باشم عشاق به سر فصل كتاب هستي ، از عشق نوشتند من خواندم ديريست كه بازنده ي اين جمله ي سوزانم من در وهم نگاه گريانم من سلام نه من قبول نمی کنم اگر نمیشه تنها ماند چرا همه تنهاییم ؟ چرا همه در احساس خودمون تنهاییم ؟ و چرا اون موقع که باید بریم تنهاترینیم ؟ چرا میشه در اوج شلوغی دل و نفرات هم تنها ماند یا حق

پروانه آبی

ما در خودمون احساس تنهايی می کنيم چون يادمون می ره تنها نيستيم ... چون يکی رو فراموش می کنيم . يکی که داره امتحانمون می کنه ... کسی که فقط اونه که تو کل دنيا تنهاترينه و با وجود اون هيچ کسی تنها نيست ... خدايا ما رو ببخش اگه بعضی وقت ها احساس تنهايی می کنيم ... دل دیوانه را مجال برای گفتن و شنیدن نیست. کلمات را نمی‌توان به این راه کشاند. اینجا نه منطق است، نه قانون. باید دید و فهمید. و سکوت را زمزمه کرد... دل دیوانه را نه تو دانی که چیست و نه من! که عقل را راهدار است و دل، همراه! باید دل را بلد راه کرد و عقل را با خود همراه. تا شاید به آنجا که باید، رسید... آنجا،‌ نه تو هستی و نه من. نه دل هست که دیوانگی کند، نه عقل که منطق را گوشزد کند. آنجا تنها یکی است و تنها يکيست ...

ayyub

salam khaste nabshi dele maram tekon dadi ياري اندر كس نميبينم ياران را چه شد دوستي كي آخر آمد دوست داران را چه شد فرا روانشناسي-متافيزيك-طب جايگزين(مكمل) اينها تخصص ماست .مشكلات و سوالات خود را با ما در ميان بگذاريد.member in fima university www.wat.blogfa.com