فقط می توانم بنويسم ...

گفته بودم فراموش نخواهم کرد. همه ی آن لحظاتی که « بودن » را در کنار خود داشتم. اما باورتان نشد و فراموش کردید. گفته بودم که امیدوارانه صبر خواهم کرد. اما قولم را نادیده گرفتید و بی رحمانه بر صبر من چشم پوشاندید. ملالی نیست. آری ملالی نیست. مرا چه باک است که چه می پندارید. مهم آن است که صبر کردم. خودم که آن را باور دارم.... آری... ملالی نیست. جز دوری شما.

 احمقانه به گمان می رسد خواهش مکرر دلم... اینطور نیست؟

 گمان برده اید که سر به آسمان, قلم به دست گرفته ام؟ یا قلم دستم شکسته است ؟! اگر چه در حرف اینطور می نماید ... چون آنجا کلمات را پیدا نمی کنم ... شاید درست حرف زدنم را توان خوبی نباشد ولی نوشتن حرف هایم را اينطور نيست.

 آری ... اين صداي مكرر دل من است كه اينچنين نامفهوم و گنگ در دالان چشم‌هاي شما طنين انداز شده است. اين صداي سكوت صبري است كه هيچ انگاشته شد. و چه زيبا بود لحظه اي كه خود را به صبر دعوت مي كردم. و چه دردناك خواهد بود آن زمان كه لحظه ی ديدار مي نامند.

زيرا اين لحظه همان نقطه ي آغاز يك پايان است. نقطه ی شروعی بر یک پایان.« لحظه ديدار نزديك است..» کاش هیچ وقت شروعی نبود که اکنون نقطه پایانش را انتظار کشم.

انتظار را دوست دارم اما نه برای کشیدن. برای سوختن. همانند شمع. شمع عجیب منتظری است که حتی نوشته ای هم به جا نمی گذارد. باز من خود را بیان می کنم... انتظار را دوست دارم آن زمان که امید را پیوست آن کنم. نه اینکه انتظار کشم با آن که میدانم نقطه پایان را گذر کرده ام و دیگر هیچ نیست برای چشم به راه بودن. سخت است فروخوردن بغض فروخفته را. و آن نقطه ي پایان, سرآغازی است بر این فروخوردن ها و فروخفتن ها. کاش هیچ وقت نقطه ی آغازی نبود...

چهره ام را می گشایم - لبخند تلخی را نمایش می دهم تا شاید کسی نفهمد. اما تو که میدانی. حتی اگر نبینی. میدانی زیر این چهره عجب بارانی است... از چه رو ابرها را بر آسمان دلم روانه ساختی. آیا همان شروع اول کافی نبود؟

سر به بیابان قصه ها نخواهم گذاشت. همین جا نیز بیابان است. اما این دیگر قصه نیست. حقیقتی است: اینجا نیز بیابان است...

راستی... مهرماه را ماه بی مهری نامیدم. شروع خزان بود و باز نقطه شروع. مهرماه نیز نقطه آغازی بود... کاش همان مهرماه می فهمیدم پاییز هم تمام می شود ... و زمستانی سخت آغاز می گردد ...

اگر بدانم نقطه‌ي پايان نزديك است اين دفتر خاطرات را براي هميشه خواهم بست و باز دفترچه ي كاغذي و آن قلم آبي را محرم راز خود خواهم كرد. و اين جا را تنها به كتابخانه ويا موزه‌اي خالي از دل مبدل خواهم ساخت. کاش هیچ وقت نقطه ی شروعی نبود...

حقيقت را چگونه بيان کنم ...

سرمای سختی نیست. اما سردی دستانت خبر از سرمایی می دهند که هنوز آن را به جان نفهمیده ای. شب نیست. اما غروب خورشید را می توانی نشانی از آمدن تاریکی قلمداد کنی که هنوز در آن غرق نشده ای. و ابری که از مقابل دهان تو خارج می شود بارانی است که در یک شب سرد زمستانی بر گونه های تو می بارد. اما... هنوز زمستان فرا نرسیده است. و می خواهم زمستان ابری تاريک را تنها با خود ببرم تا گرمی ات باز گردد. تاريکی از تو دور شود و ابر ها را نيز نسيم زمان خواهد برد. آهای فراموشی او به تو نياز دارد ...

/ 20 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی ال داوود

دروود جیگر....آقا من دیروز از روی کش وبلاگتو ودیدم و آخرین مطلبش جوجه بید... حالا طوری نبید رو ایی هم کامنت (ها یعنی چی..؟! ) وزارم موفق بیدی ایشالله یک شعر هم از خودم در وکردم برات: وخــــــــونم... تو که وبلاگ اصفهان بیدی ....نه شاید که نامت نهد پروانه آبی...لول ...خـوب بید...

پروانه . آبي

خوش به حالت عطارد ... ولی بدان خورشید گرانبهاست ... قدرش را من می دانم که با دقت نگاهش می کنم و دورش می زنم و از آن دورم ... تو نزدیکی و زود می گذری مواظب باش ... هر بار که خورشید را دور می زنی سالی از عمرت می رود . من قدر لحظات را می دانم و تک تکشان را دوست دارم . کاش می توانسم دور تر باشم و زمان بیشتری برای یک سال داشته باشم ولی افسوس تحمل سرمای بیش از این را ندارم ... آری من گذر زمان را اینگونه کند احساس می کنم ... خوش به حال زمین سرسبز نه به سردی من که همه چیز در من یخ می بندد و نه به گرمی تو که همه چیز را می سازانی و کسی را توان گرمایت نیست ... آری ... حتی بزرگی مشتری و یا زیبایی زحل هیچگاه نمی تواند سرسبزی زمین باشد ...

عطارد otarred

من نميخوام مثل زمين دور خودم بگردم من ميخوام مثل عطارد حرارت خورشيد رو احساس کنم مثل زهره حجاب داشته باشم مثل زمين محل آرامش بقيه باشم مثل مريخ دوست داشتنی باشم مثل مشتری وسعت داشته باشم مثل اورانوس زيبا باشم مثل نپتون قدر لحظاتم رو بدونم و مثل پلوتو اون دور دورا جد از همه توی خودم باشم و به خودم فکر کنم ............................................ اگه می بينی عطاردم بخاطر اينه که عاشقم . اگه می بينی عطاردم واسه اينه که تحمل دوری از خورشيدم رو ندارم .... از اين هم که هستم ديگه نميتونم بش نزديک تر باشم چون خودت ميدونی تا خورشيد عطارد آخرين منزل گاهه............................................. نمی خوام مثل مردم قديم فکر کنم که زمين مبدا ِ و همه چيز دور زمين ميگرده ، ولی مطمئنم يه روز طاقتم تموم ميشه و به خورشيد می پيوندم... بسوزم خيلی بهتر از اينه که توی تاريکی های خودم باشم، من ميخوام گرم باشم......... هر کی ميتونه با حرارت و اميد من عاشق بشه اونم ميتونه از زمين به عطارد بياد ......... شايد بعداً با اون به ديدار خورشيد برم

پروانه . آبي

من نيازي به خورشيدي براي سوختن ندارم ... پروانه ها دنبال شمع مي گردند و من در شمعي هم توان ذوب شدن و سوختن را دارم ...

عطارد otarred

ولی حيفه يه آدم با يه کهکشون ستاره و آرزو توی يه شمع ذوب شه...... واقعاً فکر ميکنی آدم ميتونه نور خورشيد رو فراموش کنه و به يه شمع قانع باشه؟؟؟؟؟؟ من ِ عطارد اگه کسی رو از خورشيد گرم تر و نزديک تر و صميمی تر و بزرگتر و خداتر پيدا ميکردم حتماً سراغش ميرفتم.......... اون شمع فقط نورش اندازه ی اينه که يه پروانه رو جذب کنه نه يه عالمه ستاره و آرزو و اميد رو...

پروانه . آبي

از شب به شب رسيدم از کوچه ها به بن بست ... آی آدم های سر خوش ... جايی برای من هست ؟!؟ ... اين ها که ما می گوييم همه مثالند نه مثل واقعيت ... در کهکشان های ديگر میلیون ها خورشيد هزاران برابر بزرگ تر از خورشيد ما وجود دارند که در پيش آنها خورشيد ما نورکی ضعيف بيش نيست ... مهم غرق شدن در نور است ... نور حقيقی ... نه مجازی ... پروانه از کمترين نور به حقيقت می رسد و از زندگانی خويش دست می کشد و به حقيقت هستی می پيوندد ... به معشوق ديرينه اش می رسد ... خداوند متعال ... من پروانه های زيادی ديده ام که دور نور شمعی کوچک کمی چرخیده اند به حقيقت رسيده اند ... آهای عطارد تا کی می خواهی دور خورشيد بگردی ... اینجا شمعی نیست ... همه جا تاریک است ... تو چون خورشيدی در دسترس داری پس چرا ذوب نمی شوی ...

ايليا

براي اينكه روي پرانه آبي كم بشه ....... مي‌گم كه با عطارد موافقم

آسمانیان

سلام بلاخره سرم حلوت شد و تونستم سر بزنم. بابا جا نداريم . برو بوفه یه جا هست نخواستی برو طبقه دوم بشين. حالا اون پروانه اي که به حقيقت می رسه که فکر می کنم عشق که اونم از نوع حقيقيش که ذوب و رسیدن به خود خودش است. حالا شما از کدوم پروانه ها هستی . بعدش حالا چرا گیر دادی به عطارد و خورشید . توی کارهای خدا ف .. نکن . تو برو پروانه خودتو بزن به اونجایی که باید بزنی. به من سز بزن. راستی سهم شيرينی شما هم محفوظه بيا ....

پویا ربانی

سلام و درود بيکرانم از ان شما دوست عزيز وب لاگ بسيار زيبايی داری البته اينو به خاطر مطالب زيبايش ميگويم چون قلم شيرينی داری با تشکر از زخمات شيرينت در امر وب لاگ نويسی اگه وقت کردی يه سری هم به وب لاگ من بزن خوشحال ميشم منتظر حضور گرمت هستم موفق باشی..........هميشه ارادتمند شما: پويا ربانی مشهد ۱۲/۱۰/۱۳۸۴

اميد/سكوت

سلام وب زيبا و خوبي داريد البته اين مطالب شنا است كه اين وب را به زيباي رسانده است .به ما هم سر بزن وانتقادانه به شعر هايم نگاه كن ودر دلت آنها را بخوان ودر آخر نظر خودت را هم بده.... منتظر حضور سبزت هستم وخواهم بود.... روزانه به تعداد افرادي كه گاهواره رو به ديگران توصيه مي كنند افزوده مي شود.... مي گي نه...نگاه كن....