... و آنگاه قلم نيز از نوشتن باز مي ماند

امشب قلم در دستانم شكست ... خستگي زيبايي شب را گرفت و سياهي آن را به من هديه كرد . با خودم در خلوت تنهايي نشسته ام . تنهايي ! خيلي بي انصافيست ! هميشه كسي در دوردست مراقب ماست و ما را دوست دارد . چرا محبت ها را فراموش مي كنيم ؟ هميشه دوستش داريم و با باور به او زندگي را مي گذرانيم و به اميد وصالش مي ميريم . عظمتش همه را در شگفتي برده است . درياها مركب مي شوند و درختان زمين ، قلم و باز نمي توان نعمتهايش را شمرد و اينجاست كه عجز انسان ظاهر مي شود . حتي توانايي شكر نعمتهايش را نداريم و همه از بيان وصفش باز مي مانيم ولي غفلت ما آنقدر زياد است كه گاه همه اينها را فراموش مي كنيم. پس تا خاطرمان هست مي گوييم . سپاس خداي را كه اين همه نعمت را بخشيد تا آرامش را به انسان هديه دهد . اي سياهي تو نيز نفرت انگيز نيستي ! تو نيز نعمتي ! نعمتي براي درك روشني .

پروانه آبی ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٩