زمستانی سرد آمده است ...

درخت ها خشک بودن. شاخه هاي انبوه اما بي برگشون جو خاصي ايجاد کرده بودن. هوا خيلي سرد بود. باد سردي مي وزيد. آسمون داشت کم کم سياه مي شد. اولش آبي بود ها...اما بعدش...داشت پر از ابر سياه مي شد. فضاي رو به رو پر از کلاغ شده بود. خيلي زياد. انگار يه خبري بود.. با اينکه رو يه بلندي نشسته بوديم اما فضاي رو به رو فقط کلاغ هايي بود که خودشونو رو باد شناور مي کردن و سر و صدا راه انداخته بودن نمي دونم چه حکايتي است. اينکه هميشه خزان و زمستان نماد جدايي و مرگ هستن. يک نماد تلخ که هيچ گاه از ياد نخواهي برد.
قصه ما هم مثل يه بازي فوتبال بود.۹۰ روز طول کشيد. و در آخر مساوي شديم و زمين را ترک کرديم. تماشاگر ها بدون اينکه از فشار روحي بازيکن ها با خبر باشن٬ مدام تشويق مي کردن. ياد ضرب المثل معروف مي افتم که ميگه:‌ بيرون گود نشستن و ميگن لنگش کن.

دقيقا ۹۰ روز بازي زندگي. هم خاطره شيرين داشت و هم تلخ. اما نمي دونم چرا اصلا عکس يادگاري از اين بازي ننداختيم. شايد هر دو طرف مي دونستن که بايد اين بازي خيلي زود فراموش بشه. يه بازي سخت و پر از تجربه. يک تمرين خوب براي صادق بودن. يک امتحان خوب براي انسان بودن. انساني که بار امانتي رو به دوش مي کشه. يه امانت گران بها که آسمون نتونست قبولش کنه. خوب انسان بايد امتحان خودشو پس بده که ثابت کنه لايق امانتداري اين گنج گران بهاست. نمي دونم نمره ما چند ميشه اما خوش بين هستم که حداقل تو آزمون صداقت٬ نمره خوبي خواهيم گرفت.
نمي دونم نقش کلاغ سياه در انتهاي اين بازي چي بود. پرواز نمادين اون ها مثل اختتاميه بازي هاي رسمي بود. راستي. بازي ما هم رسمي بود.مگه نه؟ .
یه روز یکی به من گفت دوست داشتن به راحتي به دست نمياد که به اين راحتي از دست بره. راست مي گفت.
يه بار٬ خيلي سال پيش٬ زماني که راهنمايي مي رفتم يکي از دوستام ازم پرسيد: يعني واقعا ميشه دو نفر همديگرو واقعا دوست داشته باشن. بدون هيچ غرضي. من هم با کمال آرامش و اطمينان گفتم که: آره. چرا نشه!؟ . ... اما نه اون مي فهميد چي مي پرسه و نه من مي فهميدم دارم چي جواب ميدم. اما انگاري يه چيزي بود که من بهش اطمينان داشتم. و همون بود که باعث شد بدون تامل و با اطمينان بگم که: ميشه‌ !
بعضي وقت ها حس مي کنم که زندگي داره تکرار ميشه. يعني دوباره بر مي گرده عقب و از يه جايي ادامه پيدا ميکنه با کمي تفاوت ظاهري.
اما فکر نمي کردم که روزي تو زندگي من اين اتفاق بيافته.... بشينم رو يه بلندي٬ به فضاي وسيع رو به رويم نگاه کنم٬ و بدون اين که صدايي از من بلند بشه٬ حرف بزنم. آخه بدجوري بغض کرده بودم. اما باز هم مثل هميشه نبايد اشکي سرازير مي شد. مثل هميشه..... يه درد خاصي گلوي آدم رو آزار ميده. اما ديگه عادت کردم. يعني اصلا ديگه اون درد رو دوست دارم. حاضر نيستم با خوردن آب٬ ساکتش کنم. درد شيرينيه. يه چند باري سعي کردم حرف بزنم. يه سري کلمات متقاطع بدون نظم و آهنگ از دهنم در ميومدن. سعي داشتم که يه چيزي بگم. می خواستم بگم که من قبلا ٬‌اون اول ها٬ تو وبلاگم يه چيزي نوشته بودم. نوشته بودم که:
وقتي آدم به دنيا مياد٬ خودش گريه مي کنه و وقتي از دنيا ميره٬ ديگران گريه مي کنن. به نظر من٬ اون بچه که به دنيا مياد مي دونه که از کجا اومده و به کجا پا گذاشته و براي خودش گريه مي کنه. وقتي هم که از دنيا ميره٬ ديگران مي دونن که اون کسی که مرده از کجا رفته و به کجا پا خواهد گذاشت و باز هم براي خودشان گريه مي کنند. و در اين ميان٬ آيا اين زندگي تنها حسرت است!؟ حسرت اينکه چرا آمدم و چرا رفتم؟.........
جالب اونجا بود که وقتی داشتیم بر می گشتیم٬ بغض هر ۳ تامون ترکید...ما و آسمون.....
در آخر بايد بگم که:
دنيايي از حرف تو ذهنم هست که به دستام منتقل نشدند.
تو خود نظاره کن به جاده زندگی ...

پروانه آبی ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱۳