پاييزي كه جوجه اي براي شمردن نداشت !

آخرين برگهاي پاييزي بر زمين افتادند ... آخرين ساعت هايش را خوب نظاره كردم ... و لحظه هاي واپسين را غنيمت شمردم ... كسي چه مي داند ... شايد آخرين پاييز زندگي ام باشد ... شايد هم پاييزهاي زيادي را ببينم ...

 بلاخره يك پاييز ديگرهم رفت ... پاييزي كه ريزش برگهايش را در هر روز شمردم ... هر لحظه يك برگ مي افتاد و لحظه ها يك به يك مي گذشت ...

چه كرديم در اين پاييز زندگي ...

 چقدر به ديگران كمك كرديم ؟

چند بار دست نيازمندي را گرفتيم و او را بلند كرديم ؟

آيا به فكر همسايه ها بوديم ؟ چرا ... نكرديم ؟!

 چه قدر مسلماني كرديم ...

چه قدر منتظر ظهور يار بوديم و براي آمدنش چه كرديم ...

چند دل را شادمان كرديم و چند دل شكستيم ... خدايا چه سخت مي گذرد ... چه روزگار غريبيست ...

 درختان هميشه سبز بهاري هم حال خواب مانده اند... اي درختان خشك و بي روح خواب مانده چرا بيدار نمي شويد ؟ چرا چشم باز نكرديد و نديد كه برگ هايتان چگونه زير پاي عابران خرد شدند ؟ آري خواب مانديد ؟ و وقتي بيدار مي شويد كه برگهاي جديدي داريد ... چگونه فراموش مي كنيد برگهايي را كه با شما سال پيش آنقدر انس گرفته بودند و هر روز از داشتنشان غرور داشتيد ؟ چه شد ؟! در خواب غفلت فرو رفتيد تا نبينيد ريزششان را ؟! چرا چشم به روي حقيقت بسته ايد ؟! افسوس زمستان آمد ؟! و خواب شما سنگين تر شد ... حال حتي ديگر كلاغ هاي پاييزي هم از شما متنفر شده اند و به سويتان نمي آيند ... همان بهتر كه خوابيد پس بخوابيد و نبينيد چند دستگي آدم ها را در اين زمستان سرد .

 آدم هايي با روح و ظاهري سرد كه من ازشان متنفرم . آدمهايي با ظاهري گرم ولي وقتي طرفشان مي روي روح سردشا اجازه ماندن را از تو مي گيرد و آدمهايي با روحي گرم كه ظاهر سردشان اجازه نمي دهد به آنها نزديك شوي ولي من مي خواهم مثل آن كساني باشم كه روح و ظاهر گرمي دارند. خدايا خود كمكم كن ... تو مي داني زمستان زندگي چقدر سرد است ... من به اميد بهار، زندگي مي كنم ... به اميد آغازي دوباره ...

جوجه هاي آخر پاييزي ام در حال جان دادن هستند ... هنوز شمارش به پايان نرسيده، تعداديشان كوچ مي كنند و آنها كه مانده اند يك به يك مرگ را در آغوش مي كشند و من دوباره شمارش را از نو شروع مي كنم ... و حال ديگر هيچ كدام نمانده اند ... همه شان از پيشم رفتند ... حال مي شمارم ... هيچ ... من مانده ام با خداي خودم ... پاييزي كه جوجه اي براي شمردن نداشت ! كسي چه مي داند شايد اين تقدير من بود ... طولانيترين شب سال را تنها در خانه ماندم تا بنويسم ... فقط بنويسم ... براي راحتي دل خودم مي نويسم ... ديگر بس است ... اميدوارم عمرتان مثل يلداي سال بلند باشد ولي خدايا در تاريكي اين شب چه نهفته است ؟! چرا شب ؟! چرا بلندترين روز سال را جشن نمي گيرند ؟! چرا شب انتخاب شد ؟! به خاطر آرامشش و يا سكوتش ؟! چرا روز انتخاب نشد به خاطر روشني و گرمي اش ؟!

چرا ؟! چرا ؟! چرا ؟! ...... واي خداي من ! براي چه اين همه سوال در زندگي گذاشتي ؟!

 آري ... مي دانم ... جوابش را هم گذاشته اي ... باشد ... دنبال جوابش مي گردم ... دوستان كمكم كنيد ...

پروانه آبی ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۳٠