زمان هميشه نشسته است ...

ثانيه ها گذشتند ... دقيقه ها رفتند ... ساعت ها منتظر نماندند ... روزها ديوانه ام كردند ... هفته ها به حرف هايم گوش نداند ... ماه ها پشت سرشان را هم نگاه نكردند تا نكند ببينند كسي منتظر است ... و حال سالي مي گذرد ... پس آن ثانيه ها كه وقتي آن زمان هر كدام مي خواستند بگذرند براي من سالي بود امروز كجايند ؟ ... تا نگاه مي كنم يادم مي آيد روزهايي كه دوست داشتم هر چه زودتر بروند تا من بزرگتر شوم ولي ... چه زود رفتند ، كودكي تمام شد ... نوجواني خداحافظي كرد ... خدايا جواني را بهترين سال هاي عمر خوانده اند ... ولي چرا اينقدر سريع مي گذرد ؟؟؟ خدايا شكر نعمت هايت را به جا مي آورم و بابت اين همه كرم و لطفت ممنون ... از باراني كه امروز فرستادي تا دل تنگ من كمي بال و پر پيدا كند و پرواز كند ... خيلي سخت بود آن هفته اي كه گذشت ... هوا نفسم را تنگ كرده بود و نا تواني بال هايم شوق رهايي ام را گرفته بود و اجازه پر كشيدن را به من نمي داد .

خدايا در تصميم گيري هايم كمكم كن ديگر وقتي باقي نمانده است .

  اي دل ! سرود نجات را همنوايي كن . برگهاي زرد را ناديده بگير و سبزي را نقش بزن .

 اي دل ! اينك نوبت توست . و اينك اين زمانه زمانه توست . فرصت براي آزمايش بشريت يكبار ديگر بر شانه هاي تو گذاشته شده .

« ای دل! تو چه می کنی؟ می مانی یا می روی؟ »

اي همه مردم دنيا بدانيد كه براي من يكي هستيد !

 

پروانه آبی ; ۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٧