سومين جشن تولد وبلاگم

چه طور يادم رفت ... واقعا كه !  من مي گم چند روزه وبلاگم يه حاليه !! سر حال نيست و كسي بهش سر نمي زنه ... فهميدم چي شده وبلاگم اينطوري شده ...  خوب حق داره منم از جشن تولدم مي گذشت و كسي برام تولد نمي گرفت خوب همين جور مي شدم . خوب يه معذرت خواهي از خودم كه يادم رفت براي وبلاگم تولد بگيرم ... حالا من يادم رفت شما نبايد يادتون باشه ؟؟  آره خود تو رو مي گم مگه كس ديگه يي جز تو هم پشت كامپيوتر نشسته ؟ خوب حالا خود شما رو مي گم ... خوب البته وقتي من كه هر روز به وبلاگم سر مي زنم يادم نبود نبايد توقع داشته باشم بقيه يادشون باشه .

 

 يادش بخير دوشنبه، 3 آذر، 1382 ساعت 6:43 دقيقه صبح بود كه وبلاگم پا به اين دنيايي مجازي و پر از حرف هاي ناگفته گذاشت . اون موقع فكر مي كردم كه از اين به بعد مي تونم از همه چيز تو وبلاگم بنويسم . از تك تك اشخاصي كه مي شناسمشون از همه مردم كشورم و حتي از همه مردم دنيا حرف بزنم و حرف هاي همه رو تو وبلاگم بنويسم . اما حالا در جشن تولد سال سوم وبلاگم به اين نتيجه رسيدم كه نوشتن نه تنها هميشه راحت نيست بلكه خيلي سخت تر از اون چيزيه كه فكر مي كنم . من حتي اگه بهم بگيد از خودت تو وبلاگت بنويس نمي تونم چون اونقدر شخصيت آدم ها پيچيدست كه هر آدمي رو فقط خودش مي شناسه و خداي خودش . فهميدم ظاهر خيلي از آدماي امروزي اصلا شبيه باطنشون نيست. فهيدم دنيا ظاهرش كوچيكه ولي هر سرزمينيش براي خودش از يه دنيا بيشتر حرف براي گفتن داره . فهميدم زمان براي هيچكسي صبر نمي كنه معني واقعيش چيه ... چه قدر زود دير مي شود ... و هفته ها به سرعت باد مي گذرند و اگر منتظر باشي ثانيه ها مانند ساعت مي گذرند و اگر با همدمي باشي و بخواهي كنار او زمان را سپري كني ساعت ها هم به يك پلك زدن مي گزرند ... واي زمان چرا با ما اينچنين مي كني ؟ اي عمر چرا اينگونه مي گذري ؟ اي لحظات چرا از من اينقدر سريع مي گذريد ؟ ... من فهميدم وقت از طلا گرانبهاتر است و ثانيه هاي غارتگر اين ثروت مرا به غارت مي برند. خدايا تنها تو و تنها تو هستي كه مي توني كمكم كني .

 

http://isfahanweblog.persianblog.ir/1382_9_isfahanweblog_archive.html

 

راستي من اولين مطلبي كه نوشتم اگه يادتون باشه اين بود :

اين وبلاگ برای شماست پس اگه اومدين يه نظری هم بدين

در ضمن به عنوان هديه تولد براي وبلاگم بهش قول دادم براش با مطلب جديد كه مي فرستم يه قالب جديد و زيبا هديه ببرم . روز اول فكر نمي كردم يه روزي از اين وبلاگ ساختن اينهمه كار ياد بگيرم و يا با اينهمه آدم با تفكرات مختلف آشنا بشم  ...

 

از اون روز تا حالا دوست هاي زيادي پيدا كردم

از مازيار گرفته كه هميشه سر كلاس بچه ها رو به وبلاگ نويسي تشويق مي كرد و بچه كلاغ كه سادگي رو شرط اول عشق قرار داد و وبلاگ نويسي رو شروع كرد و بعد آمنه كه دوست بچه كلاغ بود و بعد شناختمش و ني ني كوچولو كه هميشه سوال هاي بزرگ و جواب هاي قشنگي داشت تا invicta كه از نوشته هاش خيلي خوشم مي اومد چون از پيچ و خم هاي زندگي مينويسه و آرش كه اين روزها كم پيدا شده ولي نوشته هاش هميشه برام جالب بودند-  حالا دوباره صداي محمد در مياد چرا  از من ننوشتي آخه يكي نيست بگه ما حسابي تو زمين گير كرديم تو توقع داري ما مرتب به آسمانيان سر بزنيم !!! و از ايليا كه اغلب شعر رو به جاي نوشتن معمولي انتخاب مي كنه البته چون عكس تو وبلاگش زياد به كار مي بره حجم وبلاگش يكم زياده ولي خوب به قشنگي عكسش مي ارزه تا آذر كه خيلي وقته وبلاگ داره و با چشمان باز مي نويسه و من تازه باهاش آشنا شدم. راستي رامتين و سيتا رو كه از دوستاي قديمي اند يادم رفت اگه موبايل داشته باشين مي دونيد كي رو مي گم ! خير فايده نداره حتما بايد بگم ايران نوكيا ظاهرا اينجا همه دانشجوند و اوضاع پيلي هم دانشجويي و ... حالا نوبت هري پاتره نه ببخشيد طفره زن كه زندگيش با فلش يكيه خوب ديگه هر كي يه جور مي پسنده اتفاقا به نظر من طراحي با فلش خودش يه نوع هنره و وقتي كه بحث احساس و ايماني به رنگ آبي مي شه حرف اول رو بهترين بهار مي زنه چون وبلاگش رو به اين موضوع اختصاص داده – خوبه براي استراحت يه آلاچيق پيدا كنيم نظرتون چيه ؟ واي يادم نبود الاچيق رو يه دوست خريده تا اونجا هم بنويسه ولي من فكر كنم ادم بايد خيلي كم حرف باشه تا تو يه جايي مثل آلاچيق رو براي درد و دل انتخاب كنه ... البته درسته كه خيلي با صفاست ولي باور كنيد من اگه بخوام حرف هامو بنويسم يه دنيا را بايد بخرم منم كه پول نداشتم براي همين از طرف همه مردم دنيا اينجا رو خريدم ولي همش راجب خودم نوشتم ... – چي كلاه برداري ؟ نه خير حرف هاي خودم كه تموم شد حرف هاي تموم مردم دنيا رو مي نويسم حالا من بايد چي كار كنم كه خودم حرف براي گفتن خيلي دارم ؟ ... بگذريم .... بريم سر وقت باراني ام كه ديگه مي شناسيدش و اميدوارم وبلاگ نويسي رو ادامه بده تا به جاي خوبي برسه . داشت بهمن خان رو يادم مي رفت كه يكي از بچه هاي فعال دانشگاه و تازه كه باهاش حرف زدم حال و روز خوبي نداشت و اميدوارم زودتر سلامتي شو بدست بياره ... مي رسيم به كسي كه حرف هاشو فقط با خدا مي زنه ولي براي همه مي نويسه اگه يه نگاه به ادد لينكها بندازين مي فهميدين كي رو مي گم ... نوبت به دو تا نيمه ي رويايي مي رسه ... دو نيمه روشن كه اگه تا حالا به وبلاگش سر نزدين حتما يه سر بزنيد .... خوب سرنوشت سفيد از دوستاي جديده كه و حرفش اينه كه بُگذارید و بگذرید ببینید و دل مبازید چشم بیندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت حتما بهش سر بزنيد ... خوب ليموناسيون هم كه ديگه مي دونيد كيه و چيكارست يه فرهنگ ليمويي اگه نمي دوني چيه من  نمي گم تا يه سر بهش بزني .... و احسان كه وبلاگ قشنگي داره و اميدوارم موفق باشه و هيچ وقت شقايق رو تنها نگذاره چون گلها زود پژمرده مي شوند ... و كوچه پشتي كه مطالب مذهبي مي نويسه و هفت اسمان كه عشق و علاقه و محبت را از حالا توشه زندگيش قرار داده و اميدوارم اين توشه هميشه همراهش باشه ... مي رسيم به قطره باران و اقا مهرداد كه دوست جديدمه و اميدوارم به زودي به دريا ملحق بشه ... و جديدترين دوستم سكسكه كه اعتقادات جالبي داره ولي بيشتر راجب فيلتر شكن بحث كرده .البته يه سري هم وبلاگاشون يا خيلي جديده يا لو نميدند مثل امير آقا كه نگين آبي رو داره يا كسايي مثل آقاي سليماني و آقاي ... كه قرار بوده وبلاگ بسازند و يا خانوم ... كه وبلاگشون رو قرار بوده معرفي كنند و ... از دوستاي ديگه ي خوبم كه متاسفانه الان ديگه كسي رو يادم نمياد و اگه از قلم جا افتادند ازشون عذر مي خوام كه منو تا اينجا همراهي كردند تشكر مي كنم .

اميدوارم همشون هميشه موفق باشند .

 

من امسال قلم را محكم تر از هميشه در دست مي گيرم و راحت تر از هميشه مي نويسم و درد و دل مي كنم . از ثانيه ها جلو مي زنم تا زمان مرا جا نگذارد . با اميد به زندگي نگاه مي كنم و عاشق زيبايي هايش مي مانم .

 

خدايا كمكم كن . كمكم كن تا لبخند ها و خنده هاي واقعي خود را پيدا كنم .

 زمان زيادي از آخرين خنده من مي گذرد و من هنوز نخنديده ام بلكه لبخندي ظاهري بر صورتم گل انداخته  است و به جاي قطره اشك و بخاطر غروري كه داشتم به صورت قهقهه در آمده تا كسي نفهمد درون من چه مي گذرد .

كمكم كن تا قلبم را خانه تكاني كنم . مدتي است عشق دارد در خانه قلبم خاك مي خورد . دلم از تنهايي ها گلايه دارد . چه كنم ؟! ... درست همين است كه گفتي ...

 

آري از نو شروع مي كنم . فقط به خاطر كساني كه دوستشان دارم ...

 

يا علي

پروانه آبی ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٠