مهاجر

بارها نوشتم. و بارها خط زدم. تمام جعبه کلماتم را جستجو کردم اما معنای تو را پیدا نکردم. حرف حرف نامت را خواندم اما حرفی برای نوشتن آن نیافتم. کدامین ندا قلم مرا همانند چاقوی ذبح اسماعیل فرمان سرپیچی می دهد. میخواهم قربانی ام را فدا کنم. میخوام قلم را چاقوی قربانی ام کنم. کجاست آن ابراهیم. قلم به دستم سر به آسایش نمی ساید... شايد نفس عيسي را علاج كوري زبان قلم من است خیلی زود ماه بی مهری من آغاز شد و به پایان رسید. آمد و رفت. تنها به سلامی آمد.  و اینک هنگامه ی رفتنش سرآمده است. من اکنون کوچ گنجشکان بی خانمان را نظاره می کنم. با همین چشم هایی که به گریه های کودکی نیز گریان است شاید صبر را زمزمه کنم. شاید بگویم. و شاید فریاد کنم. اما فرصتی برای آن گنجشک نیست. او نیز می رود. همانند باد. هر سال به باد بهاری گفته ام که منتظرت خواهم ماند تا بهار بعد. این بار نیز به باد خزان خواهم گفت. خش خش برگهای خشک خزان دیده در زیر قدم های خشک و باد خشمگین پائیزی حکایتی است پایان ناپذیر که تا دنیا دنیاست آن را در زیر پای خود حس خواهم کرد... حکایتی اما نه همچون حکایت های شنیدنی. این بار این حکایتی است ناشنیدنی. و تو تنها صدای ورق خوردن صفحات سفید آن را نظاره گری...

آهای. مهاجر. امشب را تنهایم نزار. شاید دیگر شبی این چنین برای « دیدن » و « بودن » نیابی. فرصت غنیمت شمار. مهتاب را گفته ام دیگر سراغی از صبح نگیرد. جیرجیرک ها را گفته ام خستگی ناپذیر صدا زنند تا صبح را گمان سحر به سر نزند. حتی خورشید را هم پشت دروازه های شهر به انتظار فراخوانده ام تا شايد - و تنها شايد - كمي بيشتر - و تنها «کمی» بیشتر - حضورت را « تصور» کنم. آری!. تصور!. مگر حضور تو غیر از آن بود که تنها به یک چشم به هم زدن مرا بیش مهلت نداد. و تنها این تصور من بود که در پشت سیاهی چشمهایم بر پرده ی انتظار نقش بست...

نمیدانم چه حالت است. چیزی بین خواستن و نخواستن. حالتی میان رفتن و ماندن. حیرتی میان حمله و گریز. و وحشتی میان من و زمان... تو مرا می فهمی. این طور نیست؟ . مهاجر!. تو هم روزی حالتی داشتی میان ماندن و رفتن. و رفتن را برگزیدی. زیرا سرنوشت تو آن را رقم زده بود. و من اكنون مانده ام ميان ماندن و سرنوشت...

اين بار نيز صداي گنگ مرا گوش هيچ كس نمي فهمد. جز آن كه ...
و تنها دليل اين همه فرياد من همين است. گوش تو را هم اگر بخواهم تصور كنم ديگر زندگي نيز رويايي بيش نيست... و رو يا چيزي است ميان عقل و عشق... ميان فهميدن و نفهميدن. تحيري عجيب ميان اين و آن. پس هم اكنون نيز در رويا هستم. واي... گوش تو را نيز تصور كرده ام؟؟؟

انتظار را بهانه گرفتم. براي آنكه بيتابيم را پاسخي داشته باشم. همانند كودكي كه گرسنگي اش را انگشتي نمناك پاسخگوست ... اما آن كودك از گرسنگي خواهد مرد اگر ....
و اكنون...
انتظار من كي پايان خواهد گرفت...

پروانه آبی ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٥