شفق

 تراوش قلم - مي آيد و مي آيد. و دلي كه زين پس به خروش مي‌آيد... ذهني كه فرمان مي دهد: بنويس... چشمي كه فرمان مي گيرد: بخوان... اشكي كه پايكوبي مي كند و زباني كه زمزمه مي كند آواي خوش رهايي را... و روح است كه اين سرود يكپارچگي را به رقص مي نشيند....
طلوع فجر هنگامي كه تاريكي همه جا را فرا گرفته است زيباست. و شفق, همان هنگامه‌ي ظهور است... هنگامه‌ي نواي مسيح ثاني در ميان تاريكي.و شايد... يك برپاكننده‌ي نور -كه خود نور هدايت شده است- در تاريكي مطلق.
اي قلم. به پا خيز. ديگر زمان خفتن نيست. به پا خيز. بايد ركاب وركشي و اسب خروش جوهرت زين كني تا شفق را از دست نداده اي...شفق لحظه اي است كه سرخي وجودت سياهي شب را در نوردد تا سفيدي نور تلولو يابد.
اي قلم. قبل از سفيدي روز , سرخي شفق است...سرخي خون تو فرش آسماني خورشيد است...
به جوش آ....

پروانه آبی ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٤