انتظار بی قرار

سحرگاهان را نظاره کرده ای که چگونه طلوع فجر را انتظار می کشند؟... ديده ای که چگونه بی قرار٬ خورشيدش را فریاد می کند؟...سحرگاهان٬ با انتظار خود٬ تمامی موجودات را به ندای وصل بیدار می کند و هر بار٬ با انتظار خود٬ شب فراق را به پایان می برد و صبح وصل را به پایکوبی می نشیند. او با تمامی موجودات وجود خود٬ خورشید را منتظر است و می داند و یقین دارد که خورشیدی٬ پشت آن کوه ها هست که انتظارش را نقطه پایانی باشد و اينک بی قراری من و بی قراری تو٬ تا چه حد است که هنوز خورشيد وصالمان را به طلوع ننشسته ایم ...

پروانه آبی ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۳