دل دفتري است كه هيچش كرانه نيست...

رنگ می زند ... نقشی از قلم ... و اثری ماندگار بر صفحه ی سفید که هیچش زوال نیست. و آن, دلی است آکنده از تمامی آنچه او از سر مهر بر جان ما ارزانی داشته است... و پوششی است بر شرمساری این جسم عریان و شاید روحی سرگردان. گرچه سرگردانی فزونی یابد اگر این پوشش سبز را بر تن کند. و تن چه زیباست هرآنگاه که او را در بر گرفته است.

 

دل دفتری است جایگاه امن آنچه حقیقت است و آنچه را که نادانان, نباید دانست. و جلدی که برازنده ی آن باشد. تا از شر مدعیان به دور نگاه داشته شود تا هیچگاه اسرار عشق و مستی بر آنان فاش نگردد تا در این درد, بیخبر بمیرند.

 

غافلان هشیار در پس پرده ی وجود نشسته و سر به زیر, ناآگه از آنچه حقیقت خلقت در آن نهفته به خود مشغولند. و مستان باده به دست, سرگردان در پی گوهری نایاب در وجود خویش...

 

می گردد و می گردد: روزگار هشیاری... و زمان آنان را با خود خواهد برد- هر آنکه نتوانست جوینده ی قابلی باشد- ... اما ما می گردیم و می گردیم تا به دستش آریم و آنگاه دیگر نه زمان برای ما معنا خواهد داشت و نه مکان.

 

و در این عصر هشیاری, پرده ی پندار می دریم و جامه ی مستی بر تن می کنیم و دل به دریا می زنیم که هر چه او خواست ,  نکوست...

پروانه آبی ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۳