همه هست آرزويم که ببينم از تو رويی ...

اين انتظار را٬ ديدن تو نقطه پايان است. همانی که سال ها نگاهمان را به انتهای دريا دوخت... اين انتظار را٬ نوای تو٬ سرود مرغ سحر است. همان نوای وصل٬ که از افق مهر٬ به اميدش نشسته ايم.
و دوباره به درگهت آمدم. اما این بار با پایی پیاده. سخنت هنوز زمزمه لبانم است:
گفته بودی که بيايم چو به جان آيی تو
من به جان آمدم اينک٬ تو چرا مي نائی
وحال٬ تو چرا نمی آئی. اينک که من آمده ام به درگه نورانيت٬‌تو نيز به بيابان تاریک تنهايي من قدم نه.
چه لحظات زيبايی بود٬‌همصحبتی با تو آن هنگام که مرا به خود فرا می خواندی و من٬ ...چه بارانی .... قدمهایم قدم از قدم برنميداشتند. لبانم حرف با حرفی نمی زدند. چشمانم چشم در چشمی نمی انداختند. گوش هايم صدای کسی را صدا نمي کردند. و جملگی محو آن خاطره ی شيرين تو . و تنها سکوت اشکبارم بود که می توانست حياتم را نويد دهد.
می خواستم فريادت زنم. ولی مگر می توان با بغضی فروخفته نوايی را فرياد زد. تنها هق هق ناله هايم می توانست آن بغض دردناک را گذر کند...چه می شد اگر می گذاشتی کمی ناله کنم...ای کاش تنهای تنها بودم با تو. آنگاه به تو می گفتم که بغضم از چه در گلو مانده...
چه پيام آشنايی بود که می گفت: مظهر وفا تويی . مگر من همانی نبودم که ... . و باز هم همان لطف و صفای هميشگی.
دير زمانی بود که باران اشک دیدگانم قدرت پايکوبی در حضورت را نداشتند. ولی اين بار رخصت نمودی...چه شيرين بود دردی که فرو می خوردم.
باران رحمتت را هميشه مرحمت نمودي. هيچ گاه از من دريغ مدار٬‌که هر لحظه به تو نيازمندم.

پروانه آبی ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٢