خدا کند که بيايی ...

دستانم بر کاغذ است ولي قلمم را ياراي نوشتن نيست. چه سرگرداني عجيبي. انگار که هيچ جايي پناهگاه من نيست. بي قراريم را قرار نيست. دلم از تب و تاب باز نمي ايستد. هيچ گاه چنين مضطر نبوده ام...
اي عشق؛ تو کدامين بيت شعر وجود مني؟ که هيچ گاه تو را از بر نکرده ام. کدامين جوهر خون٬ بر کدامين صفحه دل٬ نقش تو را حک کرده است؟ تو از همان ديار غريبي... اينجا کدامين سراي سرگشتگي است که مرا چنين ز خود بي خود کرده است؟ کدامين نيروي پنهاني٬ مرا بدين جا کشانيد...
... تو ميداني که قلمم دوباره به راه افتاده است و دوباره نقش تو را ميزند. مرحمتي کن بر اين خون سياه و از پس حجاب هاي ظلماني وجود من٬ چهره ات را نمايان کن. نگاه کيمياگر تو٬ خاک بي وجود وجودم را جلا خواهد داد...
تو ميداني از چه سرگشته و حيرانم. تو ميداني کدامين نواي ني٬ مرا به خود خوانده است. جاي خالي تو را در ذره ذره وجودم حس ميکنم. تو ميداني که مست نگاه توام. تو ميداني که براي لحظه اي آرامش در کنار تو٬ آرام ندارم. تو ميداني که همه چيزم را براي درک چنان لحظه اي به ميان نهاده ام. تو ميداني که اشک چشمانم به هواي تو از لانه پر ميکشند ولي افسوس که هنوز بال و پرم نداده اي...
اي جان جانان من؛ تو ميداني که آتش فراقت چگونه من را در خود ميسوزاند. تو ميداني که هر لحظه منتظر ندايي هستم که مرا به خود فرابخواند و نويدي از تو به من برساند.
اي بهترين پناه بي پناهي هاي من؛ از آن زمان که مرا شيفته خود کرده اي٬ آرامشم را بردي و دلم را مشق بي قراري دادي. اي همه وجودم ز تو٬ شب فراق مرا به پايان رسان. دوري تو مرا خورد کرده است. دگر هيچ نميفهمم. بوي ياس تو مرا ديوانه کرده است. تو ميداني که من چقدر به عطر گل ياس عشق ميورزم. بوي تو را ميدهد...
اي بهترين صداي لحظات سکوت من. ديوار بلند غم را ويران کن٬ اي دوست. دستان سردم را با نفس مسيحاييت جاني دوباره بخش. مي داني که باران چشمانم هم تو را ميخوانند...
کجائي اي تو بهترين غزل وجودم. مي خواهم تو زمزمه هميشگي ام باشي. مي خواهم تنها تو را در اين بارن فرياد بکشم. ميخواهم چتر بي معرفتي را در خانه غرورم به جا بگذارم و بي آلايش در زير باران رحمتت٬ قدم زنان٬ بيت تو را زمزمه کنم...
چه لحظات سنگيني. بيش از اين نميتوانم. طاقت فشار اين فضاي سنگين را ندارم. بگذار سر به بيابان تنهائيم بگذارم و با تو٬ با ياد تو٬ خوش باشم. مرا طاقت وصال نيست. مرا تاب ديدار آن لحظه نيست. بگذار شيريني هجران را همچنان با خود داشته باشم تا طاقت وصل و لياقت ديدن آن صبح موعود را به دست آورم.
اي خورشيد تابان! همچنان بر وجودم بتاب...اي باران رحمت٬ همچنان بر بيابان تنهائيم ببار...

پروانه آبی ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۱