يادی از غرب...

امشب داشتم با يکي از دوستان مشاعره مي کردم. اواسط کار٬ نوبت به من رسيد و بايد با حرف « د » بيتي را مي خواندم. قطعه بيتي به ذهنم آمد که دلم را با خود به دور دست ها برد. آن جا که هر سو صد شهيد خفته دارد...
راستش ما تو سفر غرب دو بار از تنگه مرصاد عبور کرديم. بار اول هنگام رفت٬ وقتي براي نماز به نمازخانه اي که در آن جا ساخته بودند رفتم٬ بيتي که بر روي پارچه بزرگي نوشته بودند٬ نظرم را جلب کرد. خواستم حفظش کنم. اما بعد از حرکت٬ هر کاري کردم به ذهنم نيامد... خدا خدا مي کردم که يک بار ديگر بتوانم آن پارچه را بخوانم... در راه برگشت٬ باز هم از تنگه مرصاد مي گذشتيم و اين بار هم در آنجا براي خواندن نماز و خوردن نهار توقف کرديم... وقتي به نمازخانه رفتم اولين چيزي که به دنبالش بودم آن بيت بود... و حالا دوباره به خاطرم آمد...بسيار زيبا بود آن لحظه که سکوت بيابان را مي ديدي و با خود اين بيت را زمزمه مي کردي که:

داستان غم هجران تو گفتم با شمع
آنقدر سوخت٬ که از گفته پشيمانم کرد

خاطره ها داشتيم از سوختن و دم نزدن...
کجايي اي سکوت بيابان هايي که تماشا گه راز بوديد...
چرا خود را چنين سنگين٬ بر پهنه اين زمين گسترده ايد...
چگونه شاهد بوديد....
چگونه....

پروانه آبی ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۱