شرم دارم که بميرم...

به نام خالق عشق و مستی
هر وقت نسيم عشق به مشامم می رسد٬ گويی که يک دل نه٬ صددل پرنده مهاجر را همراهی می کنم. گويی که پروازی بلند می کنم برفراز کوههايی که در بلندی آن ها٬ تنها من هستم و تو.. آنجاست که احساس تنهايی٬ زيباترين احساس هاست..آنجا که من و تو يکی هستيم و چون تو٬ زيبا....
ای عشق٬ سال هاست که تو را در اعماق وجودم فرياد می زنم. نام تو٬ ياد تو٬ زمزمه همه اجزای وجودم است..بند بند بدنم شود آزاد٬ هرگاه که تو را می خوانم؛ای عشق...
چگونه است که دست جفاپيشه زمان ما را با خود برد٬ و ياران را باقی گذاشت... به خدا ما هم فرزندان همان دورانيم. فرزندان دوران عشق و ايثار..ما يادگاران همان لاله های سرخيم که نشکفته پرپر شدند...ما ميوه های همان درختانيم....اما مگر می شود آن ها را از پای درآورد؟ شما جاودانگان تاريخ خواهيد ماند...شما هميشه نور الهی خواهيد بود در ظلمت بشری....
اما...اما گناه ما چيست؟ گناه ما چيست که دير پا به عرصه وجود نهاديم.گناه ما چيست که دير فهميديم که کجا آمده ايم؟ به خدا ما هم طالب عشقيم....ما چگونه می توانيم تحمل کنيم هنگامی که در آن ديار٬ به ملاقات ياران خونين خود برويم در حالی که ما به مانند آن ها نيستيم.. به خدا شرم دارم که بميرم....
من از کودکی گفته ام يا حسين
همیشه کلامم بود یا حسين
چو بوی گل ياس و سرخی رسيد
گل لاله گويد به من يا حسين
بود نور عشق و بود بوی عشق
دمادم به يادش بگو يا حسين
هميشه ز يادش دو چشمم رميد
بود سوز اشکم ز او يا حسين
ز کرب و بلا می وزد ياد او
که يادش هميشه بود يا حسين

پروانه آبی ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۱