گردباد عشق...

گرمي نفس هايم٬ آتش درونم را زبانه مي زنند. آتش مهري که وجودم را چون خاکستر به باد داده است.
اي بلند ترين فرياد دل من٬ هست و نيست مرا نيست کرده اي و تنها خودت را بر وجود بي وجود من هستي بخشيده اي. و اکنون٬‌هستي من تنها ز هستي تو ست...
ويرانم کردي... و دوباره از نو٬ سرشت مرا پايه گذاشتي... همچون گردبادي٬ ناگهان بر سرم فرو آمدي و با خود بردي آنچه با خود داشتم و بر جاي گذاشتي آنچه اکنون دارم. و حال٬ نيک که مي نگرم٬ همه چيز را در اين هيچ٬ مي بينم...
اکنون همچون آن پيرمرد عاشق٬ دلي زخمي و قلبي پاره پاره٬‌ روحي پاي افگار جستجو٬‌ چشماني کم سو ولي اميدوار٬ زباني خاموش و در عين حال فريادي بلند٬‌ دستاني پينه بسته از چنگ زدن دل زمين به بهانه جستجوي رد پايي از تو٬‌ شامه اي ضعيف از بسياري گل هايي که از پي ات بو کشيده ام... و گوش ناشنوا از بسياري طعنه هايي که زدند و مي زنند و خواهند زد...
اين همه آن است که بر جاي گذاشتي و رفتي...اي گردباد عشق...
سحرگاهان٬ به بهانه استشمام شميم دل انگيز ياس٬‌ چشم اميدم را مي گشايم...
و شباهنگام به اميد ديدن رؤياي آنچه در طول روز به انتظارش بودم٬‌ به خواب مي روم...
اما دريغ... که نه عطر تو را به مشامم ديدم و ن نه روياي تو را لمس کردم...
و تنها و تنها و تنها٬ اين اميد من است که مرا به فرداروزي زنده نگه داشته٬
که گرمي فروغ ديدگانت٬‌آتش درونم را شعله ورتر کند٬
تا همچو شمع بر گردت بسوزم...

تو تنها غزل وجود مني..
و عشق تنها بيت اين غزل...
قافيه آن٬‌آتشي است که هر دم٬‌ دم سرد و بي روح مرا گرمي جانانه اي بخشد...
اي تنها خورشيدي که پرستش ات کرده ام٬
خوب مي داني که چه سحرگاهان در کنار ساحل٬ به استقبال طلوعت آمدم...
اما تو....
چند بار تا به حال٬ چشم مرا سوزانده اي...؟
آه... سو سوي اين چشمان بي فروغ من٬ به فداي تنها نيم نگاهي...

پروانه آبی ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۱