هميشه تو را می خوانم

هميشه تو را می خوانم...در بلندای کوه های سر به فلک کشيده تنهايی ها...

در اعماق دره های ژرف سکوت....
هميشه تو را می خوانم...همچون پروانه...در سکوت....و نه چون مرغان وصال سحر.....


هميشه تو را می خوانم...
ای که نداسته ام که کيستی....در پس حجاب های تن... هميشه تو را می خوانم....

هميشه تو بودی ... ياد تو... نام تو... .
بيرون آی....بيرون آی....ديگر زمان خاموشی نيست....ديگر شب هجران نيست...

بيرون آی... بيرون آی و جلوه کن آن شمايل را....بيرون آی و رخ بنمای......
امروز..جمعه است...بيرون آی..... ديگر تاب نيست طاقت دوری تو را ...

بيرون آی که من هميشه تو را می خوانم ...
نمی دانم چرا در بلندای کوه ها تنهايی به سراغ ما آيد و در اعماق دره ها سکوت....

شايد در آن بلندی من و تو يکی بشويم......

پروانه آبی ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٠