و باز هم دلتنگي ...

باز امشب دلم هوایی شده بود. هوای نوشتن. هوای باران. همان بارانی که زیر نور ماه در زیر آن قدم زدم. هوای کوه. همان که استواریش را بالا رفتم. و باز نوشتن را با خاطره پیوند زدم.

هوای کوی تو ما را ز سر به در نرود ...

باز امشب دلم بهانه می گرفت. بهانه ی تو. بهانه ی آن نگاه پرمهرت که بر دیواره نازک دل من روانه می ساختی. و چه زیبا آن را فرو می ریخت. ریختن دیوار دل همان و برآمدن سیل باران همان.

اکنون هم همان نگاه هاست که دیوار باران را فرو می ریزد. کاش می توانستم آن نگاه را ببینم.

بازهم دارن اذان میگن. مثل دفعه قبل. وقت اذان خیلی دلم میگیره. بدجوری هوایی میشم. هوای تو. ... « دارن اذان میگن محسن. دعا کن... » ... دعا کردم. دعا کردم هر کجایی سلامت باشی.ما که  نمی بینیم. ولی خدا با توست. هر جا باشی... دعا کردم باز هم آن نگاه .... دعا کردم ....

ما مرزها را شکافته ایم. ما دل ها را پیوند زده ایم. و ما درد قلب هایمان را تقسیم کرده ایم. خواب و خیال مرا نیز از آن خود کرده ای. و دیگر چیزی برایم نمانده است جز عشق...

سکوت خانه را می شنوم. و خاطره آن گریه هایی که به ثمر نشست . و تجریه تلخ گریه هایی که هیچگاه درمان نشد. و شاید روزی ... آری. امید را همیشه زمزمه کرده ام. شاید روزی... شاید روزی بیاید که تو بیایی. اما از من نخواه که با همان چشم ها به  استقبالت بیایم. سیاهی چشم هایم را باران اشک شست ... و اینک زخمی ... گاه و بی گاه خونی ... و مرهم آن زخم تنها نگاه توست.....

حرفهایم با توست. رمزهایم را تو تنها می فهمی. کدهای نوشته هایم را تنها تو میدانی. پس میتوانم بگویم که مزه آن شیرینی که همیشه گفته ام هنوز بر لبانم است.... و فراموش ناشدنی...

مشق های پریشانی ام را بخوان. نغمه های دلتنگی ام را بشنو. و آواز وصل را دوباره فریاد کن...

همه گریه ها را بهانه تویی .......

پروانه آبی ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٠