ای خدا !

چه قدر احساس خستگی می کنم . نمی دونم چی بنويسم . خيلی دلم گرفته .  پنجره را باز کردم . نم بارون شروع شده بود .ياد بچه گيهام افتادم اين شعرو خوندم   باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بام خانه ...  اه حتی بارون هم بند اومد ديگه ضد حال بدتر از اين نمی شه آسمون هم آدم رو سر کار بزاره ... حس نوشتن نيست ... حرف های دل را جز با قلم سفيد بر کاغذ سفيد برای دوست ننويس ... نه حسش نيست همين قدر بسه . خدايا خودت نجاتم بده ... خدايا پس اين فريادرسی که قولش رو داده بودی چرا ظهور نمی کنه  ... جون به لبمون کردی فقط قربون دستت بگو هوا ما رو داشته باشه به سرمون احتياج داريم ... خيلی دوستت دارم خدا جون کارت درسته

 

پروانه آبی ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٧