جدایی از تو ...

به پایان جاده رسیدیم. حال باید هر یک راهمان را جدا کنیم و برویم. هر کسی به آن سویی رود که خودش خواسته است. آزادی. و من، خود، این راه را برگزیدم. و تو آزادم گذاشتی. ولی میدانم رهایم نکردی. رهایی از تو، فناست. جدایی از تو، ... .
هیچ را با هیچ می‌توان گفت. ولی با تو بودن را با هیچ چیز نمی‌توان گفت.

و من خودم راه را بر خود هموار کردم. گاهی در حرکت، گاهی در تلاش برای هموار کردن راهی که آن سویش تو نبودی و نیستی. و من قدم به قدم از تو دور می‌شوم. از تو دور شدن، جدایی از توست. و جدایی از تو،... .
هیچ را با هیچ می‌توان گفت. ولی من، می‌خواهم تو را بگویم. که همه چیز هستی و با هیچ چیز نمی‌توان گفت. پس گفتن را بیاموز آن‌طور که تو را بر خود بگویم. آری. یاد تو مرا با تو همراه می‌کند. و نبود نام تو... میدانی. جدایی از تو،... .

آری. حتی یک لحظه جدایی از تو... . هیچ را با هیچ می‌توان گفت.
مرا دریاب. و «من» با تو معنا می‌شوم. مرا معنا ده. و تو خود، معنا هستی. ... مرا دریاب.

پروانه آبی ; ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٢