در تماشاگه پاييز

برگ ريزان همه خوبي هاست
 مي بريم از هم پيوند قديم
مي گريزيم از هم
سبك و سوخته برگي شده ايم
در كف باد هوا چرخنده
از كران تا به كران
سبزي و سركشي سروري نيست
 وز گل يخ حتي
 اثري در بغل سنگي نيست
اين همه بي برگي ؟
اين همه عرياني ؟
چه كسي باور داشت
 دل غافل اينك
 تويي و يك بغل انديشه كه نشخوار كني
 در تماشا گه پاييز كه مي ريزد برگ

پروانه آبی ; ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٠