اينجا تنها منم! و تنها من!

هان! چه شده است؟ که اینچنین بی تاب و بی قرار می باری! کدامین سرنوشت شوم مسیر اشک های زمستانی را در وجود ابریت باز کرد؟

هان! ببار! این نشانه نفس کشیدن توست! در این سرما هر نشانه از حیات نیز امیدبخش است.
اما هیچ انتظاری نداشته باش! اینجا نه درها می شنوند و نه دیوارها. حتی سقفی هم بر سر خود گرفته مبادا اندکی خیس شوند...
تو از آن بالا بگو: چقدر چتر گشوده شده نظاره می کنی؟...

ای باران! اینجا همه کورند و کرند. بیهوده زمان را به گفتن و باریدن تلف مکن. آن کسی که می شنید دیگر نیست. یعنی اینجا دیگر نیست. شال و کلاه کن و رخت سفر ببند. اینجا ز اشک تو هیچ رودی جریان نخواهد گرفت.
برو! برو آنجایی ببار که بارشت خروش رود سهمگینی شود تا آنجا که همه ی کوران و کران را در وجود خود محو کنی.
اینجا کسی حوصله ی رود را هم ندارد...
اینجا کسی حتی دست به دیوار هم نمی گذارد؛ مبادا که فرو ریزد....

برو! اینجا چیزی بری روئیدن نیست. وقتی تو نبودی اینجا نابود شده بود. و حال دیگر چه وقت بارش است. دیگر بارش تو نیز هیچ اثر نکند. نوش دارویی بعد از مرگ سهراب...

برو! آنان که روزی در بارش تو می باریدند اکنون در این سرزمین نیستند. آن هایی که به انتظار تو پنجره ها را می گشودند امروز تنها عکسی از آن ها به دیوار خاطره ها به یادگار مانده و روبانی سیاه بر گوشه آن قاب عکس که حاکی از تلخی داستان آن خاطره است...

برو! اینجا دیگر هیچ کس نمی خواهد زیر باران قدم بزند. اینجا تنها منم! و تنها من! بدون آنکه بخواهم بار دیگر زیر بارش سیل آسای تو قدم بزنم. و یا همانند آن شب تاریک شتابان - به دنبال آنچه که دل همراه او بود- حرکت کنم.

ای آسمان! دیگر زمان آن به پایان رسیده است که چشم در چشم تو در گود زورخانه ی هستی در مسابقه ی بارش دست به گریبان شویم. دیگر هیچ وقت چتر خود را در ماشین زمان بر جای نخواهم گذاشت.

گیرم که سخت بر سر این مردم مرده پرست باریدی. و یا شاید اساس و بنیان خودخواهی و نامردی را با خود شستی و بردی.
اما با کویری که دیگر حتی درختی در آن جوانه نمی زند چه خواهی کرد...

هان ای باران! دیگر نوبت بارش تو به سر رسیده است. تو هم با سرنشینان آن قایق به پشت دریاها باید بروی. شاید بتوانی مردمی را بیابی که بارش تو را انتظار کشند.
اینجا کسی در انتظار تو نیست...

برو! صدای شر شر تو آزارم میدهد. صدای تو همچون نمک بر زخم کهنه ام جانم را به لب رسانیده است. برو! بوی نم آزام میدهد. بوی خاطره ها را دوباره زنده می کند...

برو! برو! دیر آمده ای. امروز دیگر وقت بارش نیست. وقت چشم بستن و از یاد بردن است. وقت آنکه به شهری بروی که در آن پنجره هایش رو به تجلی باز است...

و اینجا تنها من خواهم ماند؛ و تنها من!
که تکیه به دیوار خاطره ها داده و آن قاب عکس یادگاری را تنگ در آغوش حسرت گرفته ام...
برو! ...تنهایم بزار.....

پروانه آبی ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۸