یخ فروش

 

 

یخ می فروشم. یخ‌های من را بخرید. هرچه دیرتر بخرید، یخ‌های من آب می‌شوند.
یخ فروشم. سرمایه‌ی من، همه‌اش یخ است. و طولی نمی‌کشد که یا قسمتی را فروخته‌ام؛ و قسمتی آب شده و رفته است. من یخ فروشم.
و ما همه‌ی انسان‌ها یخ فروشیم...

میدانید چه چیز مرا واداشت که این مطلب را بنویسم؟ یخ فروشی را گوشه‌ی یک خیابانی دیدم، که تکه‌ای یخ را به عنوان تبلیغ و تابلو، کمی جلوتر از خودش در خیابان گذاشته بود، و یخ به مرور آب می‌شد. کمی آن‌طرف‌تر، چند قالب یخ در گوشه‌ای در زیر پارچه‌ای گذاشته‌ بود و خودش نیز در کنار آن‌ها به خواب رفته بود.

دیدم این صحنه زیباترین و رساترین صحنه‌ای است که گذر عمر ما را بیان می‌کند که چه زود تمام می‌شود و ما در خوابیم...

 

پروانه آبی ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۸