هزار و چهارصد سال است که ....

هزاران سال است که ماه آن بالا برای خودش تکيه داده است و جز اينکه هر ازگاهی بی خيال نور خورشيد شود انگار به چيز ديگری فکر نمی کند . همين ماه هزار و چهار صد سال است که هر شب وقتی همه به خواب می روند ، بيدار است و چشمان خسته اش مردی را دنبال می کند . مردی که آرام از خانه بيرون می زند و در نحلستان های تاريخ گم می شود . هزار و چهارصد سال است که هر شب شاهد يک اتفاق تکراری است . مرد خودش را به چاهی می رساند ، سرش را در حلقوم چاه فرو می کند و عقده هايش را آزاد می کند و آرام آرام راه رفته را باز    می گردد ...... هزار و چهار صد سال است که ماه آن بالا برای خودش تکيه داده است و او را می بيند . انگار که ماه آن بالا آويزان است تا هر شب تنها شاهد فريادی خاموش و سرد باشد و چيزی برای گفتن نداشته باشد . هزار و چهار صد سال است که ........

پروانه آبی ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۸