دیدن

با تو زیاد نوشته بودم. با صدایی آرام و دلنشین اما مملو از ابهام و پرسش‌هایی که یک یک ذهن مرا به خود مشغول می‌سازند.

با تو زیاد فکر کرده بودم. اما این بار نمی‌توانم افکارم را بنویسم. شاید جایی برای پرسیدن نمانده باشد. شاید هم جوابی برای رسیدن!

گفته بودم که باید خورشید را در میان شب پیدا کرد. در آسمان دل... میدانی! گفتنی‌ها هم زیاد هستند، هم شیرین. به پای عمل که می‌رسد، هم مرد عمل کم می‌شود، هم مسیر، دشوار!

میدانی شب‌ها که می‌رسد، به یاد گمشده‌ای می‌افتم که سال‌هاست او را پیدا کردم. اما در این تاریکی، نوری نیست که میان چشمان من و او راه رسیدن را باز کند.
همه ما روزی او را پیدا خواهیم کرد. اما چشمان ما، تنها نور را می‌شناسند.
شب ... آسمان ... خورشید ...

کی سحر فرا می‌رسد؟....

پروانه آبی ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢۱