دفتر شعر

سخت مي ترسم كه چشمم تاهميشه تربماند
سخت مي ترسم نگاهم نيزپشت دربماند
بادبرگردد، مرادرخودبپيچد، گربگيرم
از تمام هستي ام يك مشت خاكستربماند
درخيابانهاي بعدازظهرهاي بي هويت
سايه من زير پاي سايه اي ديگر بماند
روي دشت شاخه هاي يك درخت سربريده
ازكبوترهاي باران خورده مشتي پربماند
حلقه دستان خودراوامكن از گردنم تا
در تن مردابي ام يك شاخه نيلوفربماند
از تمام زندگي چيزي نمي خواهم جز اينكه
من بمانم ،باخيال تو،واين دفتر بماند
دفتري كه دست يك ناشرنيالوده است آنرا
دفتري كه دوست دارد باز هم دفتر بماند...

 

 بد نيست اگر كمي به هم فكر كنيم در بحبوحه خنده به غم فكر كنيم
بد نيست اگر خانه ما مهماني است به خشت و گل و نفوذ نم فكر كنيم
هر وقت زيادمان دلي مي شكند بدنيست كه يك لحظه به غم فكركنيم
 من عاشق وتوهركه دراين عصرغريب بد نيست كمي به هم فكركنيم

 

آري دوست داشتن زيباست گر چه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست

پروانه آبی ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱٩