مسافر

 دم غروب ميان حضور خسته اشيا
 نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد
و روي ميز هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود
 و بوي باغچه را ‚ باد روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد
 و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را
 گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را
 مسافر از اتوبوس
پياده شد
 چه آسمان تميزي
 و امتداد خيابان غربت او را برد
غروب بود
 صداي هوش گياهان به گوش مي آمد
مسافر آمده بود
 و روي صندلي راحتي كنار چمن
 نشسته بود
دلم گرفته
 دلم عجيب گرفته است
 تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره هاي عجيبي
 و اسب ‚ يادت هست
سپيد بود
 و مثل واژه پاكي ‚ سكوت سبز چمنزار را چرا مي كرد
 و بعد غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها
 دلم گرفته
 دلم عجيب گرفته است
 و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش
 نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
 و فكر ميكنم
 كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد
 چه سيبهاي قشنگي
 حيات نشئه تنهايي است
 و ميزبان پرسيد
قشنگ يعني چه ؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
و نوشداروي اندوه ؟
 صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چاي مي خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي
 چه قدر هم تنها
 خيال مي كنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني
..........عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست
 اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
و چه فكر نازك غمناكي
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
 و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه وصل ممكن نيست
 هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
 وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
 حرام خواهد شد
 و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
 و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند
نه
 صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
 و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
 هميشه عاشق تنهاست
 و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
 و او ؤ ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند
 و خوب مي دانند
 كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود
 و نيمه شب ها با زورق قديمي اشراق
 در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند
 هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني
حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد
اتاق خلوت پاكي است
 براي فكر چه ابعاد ساده اي دارد
 دلم عجيب گرفته است
خيال خواب ندارم
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست
هنوز در سفرم
 خيال مي كنم
 در آبهاي جهان قايقي است
 و من ‚ مسافر قايق ‚ هزارها سال است
 سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
 و پيش مي رانم
مرا سفر به كجا مي برد ؟
 كجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
 و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟
كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
 و گوش دادن به
 صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
و در كدام بهار درنگ خواهي كرد
 و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
شراب بايد خورد
 و در جواني  روي يك سايه راه بايد رفت
 همين
كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف ميرسم به يك هدهد ؟
و گوش كن كه همين حرف در تمام سفر
 هميشه پنجره خواب را به هم ميزد
چه چيز در همه ي راه زير گوش تو مي خواند ؟
 درست فكر كن
 كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
 چه چيز پلك ترا مي فشرد
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دراز نبود
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد
 و در مصاحبه باد و شيرواني ها
 اشاره ها به سر آغاز هوش برمي گشت
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به جاجرود خروشان نگاه مي كردي
 چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز ترا سار ها درو كردند ؟
و فصل ‚ فصل درو بود
 و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
 كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود
 حيات غفلت رنگين يك دقيقه حوا ست
نگاه مي كردي
 ميان گاو و چمن ‚ ذهن باد در جريان بود
به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
 نگاه مي كردي
 حضور سبز قبايي ميان شبدرها
 خراش صورت احساس را مرمت كرد
 ببين هميشه خراشي است روي صورت احساس
هميشه چيزي انگار هوشياري خواب
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
 و روي شانه ما دست مي گذارد
 و ما حرارت انگشتهاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم
 ونيز يادت هست
و روي ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
 كه وقت از پس منشور ديده مي شد
 تكان قايق ذهن ترا تكاني داد
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست
هميشه با نفس تازه را بايد رفت
و فوت بايد كرد
 كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ
كجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست آن دست هاي ساده غربت
اثر گذاشته بود
 به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي
 شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد
 من از سياحت در يك حماسه مي آيم
 و مثل آب
 تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم
سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
 و ايستادم تا
 دلم قرار بگيرد
 صداي پرپري آمد
 و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم
 و بار ديگر در زير ‌آسمان مزامير
در آن سفر كه لب رودخانه بابل
به هوش آمدم
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند
و درمسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش ارمياي نبي
اشاره مي كردند
 و من بلند بلند
 كتاب جامعه مي خواندم
و چند زارع لبناني
 كه زير سدر كهن سالي
 نشسته بودند
مركبات درختان خويش رادر ذهن شماره مي كردند
كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط لوح حمورابي
 نگاه مي كردند
و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را مرور مي كردم
سفر پر از سيلان بود
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
 و بوي روغن مي داد
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب
شيارهاي غريزه و سايه هاي مجال
 كنار هم بودند
ميان راه سفر از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
 شيار روشن جت ها را
نگاه مي كردند
 و كودكان پي پر پرچه ها روان بودند
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند
و راه دور سفر از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي ميرفت
به غربت تريك جوي آب مي پيوست
به برق ساكت يك فلس
 به آشنايي يك لحن
 به بيكراني يك رنگ
 سفر مرا به زمين هاي استوايي برد
 و زير سايه آن بانيان سبز تنومند
 چه خوب يادم هست
 عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد
 وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت
من از مصاحبت آفتاب مي آيم
كجاست سايه ؟
ولي هنوز قدم ‚ گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
 و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بيهوشي است
 در اين كشاكش رنگين كسي چه مي داند
 كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است
هنوز جنگل ابعاد بي شمار خودش را
 نمي شناسد
 هنوز برگ
سوار حرف اول باد است
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر حضور مبهم رفتار آدمي زاد است
 صداي همهمه مي آيد
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم
 و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند
فقط به من
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
 و گوشواره عرفان نشان تبت را
 براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده سرنات شرح داده ام
به دوش من بگذار اي سرود صبح ودا ها
 تمام وزن طراوت را
 كه من
 دچار گرمي گفتارم
 و اي تمام درختان زيت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد
به اين مسافر تنها كه از سياحت اطراف طور مي آيد
و ازحرارت تكليم درتب و تاب است
ولي مكالمه يك روز محو خواهد شد
 و شاهراه هوا را
شكوه شاهپرك هاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد
براي اين غم موزون چه شعر ها كه سرودند
ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
 كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه
هنوز تاجر يزدي ‚ كنار جاده ادويه
به بوي امتعه هند مي رود از هوش
و در كرانه هامون هنوز مي شنوي
 بدي تمام زمين را فرا گرفت
هزار سال گذشت
صداي آب تني كردني به گوش نيامد
 و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد
و نيمه راه سفر روي ساحل جمنا
 نشسته بودم
 و عكس تاج محل را در آب
 نگاه مي كردم
 دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ
ببين ‚ دوبال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست
بيا و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است
حيات  ‚ ضربه آرامي است
به تخته سنگ مگار
و در مسير سفر مرغهاي باغ نشاط
غبار تجربه را از نگاه من شستند
به من سلامت يك سرو را نشان دادند
و من عبادت احساس را
به پاس روشني حال
كنار تال نشستم و گرم زمزمه كردم
عبور بايد كرد
 و هم نورد افق هاي دور بايد شد
 و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد
عبور بايد كرد
 و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد
 من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود
 و زيرپاي من ارقام شن لگد مي شد
 زني شنيد
كنار پنجره آمد نگاه كرد به فصل
در ابتداي خودش بود
 ودست بدوي او شبنم دقايق را
 به نرمي از تن احساس مرگ برميچيد
من ايستادم
 و آفتاب تغزل بلند بود
 و من مواظب تبخير خواب ها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب رابه تن ذهن
 شماره مي كردم
خيال مي كرديم
 بدون حاشيه هستيم
 خيال مي كرديم
 ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
 و چند ثانيه غفلت حضور هستي ماست
 در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زني به من افتاد
صداي پاي تو آمد خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
 شنيده بودم
 كجاست جشن خطوط ؟
 نگاه كن به تموج ‚ به انتشار تن من
 من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سطوح عطش كن
كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
 حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد ؟
 و در تراكم زيباي دست ها يك روز
صداي چيدن يك خوشه رابه گوش شنيديم
 و در كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم ؟
 جرقه هاي محال از وجود برمي خاست
كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و ناپديدتر از راه يك پرنده به مرگ ؟
و در مكالمه جسم ها ‚ مسير سپيدار
 چه قدر روشن بود
 كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل ؟
عبور بايد كرد
 صداي باد مي آيد عبور بايد كرد
 و من مسافرم اي بادهاي همواره
 مرابه وسعت تشكيل برگ ها ببريد
 مرا به كودكي شور آب ها برسانيد
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
 پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد
 دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك
 و در تنفس تنهايي
 دريچه هاي شعور مرا به هم بزنيد
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
 مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد
 حضور هيچ ملايم را
به من نشان بدهيد

سهراب سپهری

پروانه آبی ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱٧