باز اين چه شورش است و که در خلق عالم است...

راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست
آنجا جز انکه جان بسپارند چاره نيست

عمريست تا به راه غمت رو نهاده ايم
روي و رياي خلق به يک سو نهاده ايم

عمري گذشت تا به اميد اشارتي
چشمي برآن دو گوشه ابرو نهاده ايم

بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم
کز بهر جرعه اي همه محتاج اين دريم

روز نخست چون دم رندي زديم و عشق
شرط آن بود که جز ره آن شيوه نسپريم

از جرعه تو خاک زمين در و لعل يافت
بيچاره ما که پيش تو از خاک کمتريم

از من جدا مشو که توام نور ديده اي
آرام جان و مونس قلب رميده اي

از دامن تو دست ندارند عاشقان
پيراهن صبوري ايشان دريده اي

از آب هم مزايقه کردند کوفيان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند ديو و دد همه سيراب و مي مکيد
خاتم ز قحط آب سليمان کربلا

گر چشم روزگار بر او فاش مي گريست
خون مي گذشت از در ايوان کربلا

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور و واهمه را در گمان فتاد

هر چند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهاي کاري تير و سنان فتاد

نا گاه چشم دختر زهرا در آن ميان
بر پيکر شريف امام زمان فتاد

بي اختيار نعره هذا حسين از او
سر زد چنان که آتش از او در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن وضعت والرسول
رو در مدينه کرد که يا ايها رسول

اين کشته فتاده به هامون حسين توست
اين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

چون روي در بقيع و به زهرا خطاب کرد
وحش زمين و مرغ هوا را کباب کرد

کاي مونس شکسته دلان حال ما ببين
ما را غريب و بي کس بي آشنا ببين

اولاد خويش را که شفيعان محشرند
در ورطيه عوقوبت اهل جفا ببين

تنهاي کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهاي سروران همه بر نيزه ها ببين

آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلتان به خاک معرکه کربلا ببين

روزي که شد به نيزه سر آن بزرگوار
خورشيد سربرهنه برآمد ز کوهسار

موجي به جنبش آمد و برخاست کوه کوه
ابري به بارش آمد و بگريست زار زار

عشق است سراي اين دل من
مجنون دلش به جز سوي ليلا نمي شود

اين زندگي بدون تو تلخ است و بي ثمر
بي روي دوست آب گوارا نمي شود

هرگز مکن سوال و چرا ما نرفته ايم
هر قطره اي که فاني دريا نمي شود

بالاي تخت يوسف کنعان نوشته اند
هر يوسفي که يوسف زهرا نمي شود

پروانه آبی ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٦