نامه اى از نسل سوم براى بچه هاى جنگ

من كى بايد شما را بشناسم؟
گاهى، ذهن آدم آنقدر پر مى شود كه هر راهى را براى تخليه آن قبول مى كند. ذهن من هم امروز پر از دغدغه و علامت سؤال شده آنقدر پر كه فكر مى كنم فقط نوشتن، آرام كننده اش باشد. به همين خاطر مى نويسم. آن هم براى شمايى كه هيچ نام و نشانى از هيچكدام تان ندارم و فقط نامتان را شنيده ام! جانباز، آزاده، رزمنده بسيجى، و... شما هم مرا نمى شناسيد. اما براى معرفى من يك نشانه كافى است: اينكه من كسى هستم شبيه تمام جوان هايى كه هر روز در خيابان مى بيند. كار هر روزم رفتن به سينما، خيابان گردى، وب گردى، ساعت ها نشستن پاى رايانه و اينترنت و چت كردن و رفيق بازى و هزار نوع وقت گذرانى ديگر است . اما يك هفته پيش، در خيابان تابلويى ديدم كه تمام فكر و ذهنم را مشغول خودش كرده و دستم رابه اين نوشتن واداشته. تابلويى كه رويش تصوير چند جوان كشيده شده بود. دست هايشان را دور گردن هم حلقه كرده بودند و سفيدى دندان هايشان از شدّت خنده، چشم آدم را زوم مى كرد. نمى دانم چرا ولى يك لحظه احساس كردم چه قدر خنده هايشان از ته دل است. به ياد خنده هاى مصنوعى خودم و دوستانم افتادم. وقتى كه صداى ضبط را تا آخر زياد مى كنيم و صداى صوت و كف و قهقهه مان زمين و زمان را به هم مى رساند. داشتم از تابلو مى گفتم. قيافه و سر و وضع آن جوان ها خيلى با ما امروزى ها فرق داشت. روى سرشان به جاى موهاى بلند و ژل ماليده، كلاه فلزى بود و روى پيشانى هايشان پارچه اى سرخ و سبز، اطرافشان هم نه از ساختمان خبرى بود و نه از ماشين هاى رنگ و وارنگ، همه تصوير را خاك گرفته بود! حتى خودشان هم روى خاك نشسته بودند !
از فاصله اى كه ميان خودم و آنها كه موقع رفتنشان هم سن و سال من بودند مى ديدم، حسابى شرمنده شدم و متعجب. بيشتر كه فكر كردم، يادم آمد از آن روزى كه به ياد دارم، ما را نسل سوم خطاب كرده اند; يعنى من از نسلى متفاوت هستم و فاصله زيادى با بزرگ ترهايم دارم . يادم آمد كه مرا به همين بهانه از كسانى كه روزى مثل من جوان بودند و جوانى شان را هم براى نشاط جوانى امروز من داده اند، دور كرده اند. يادم آمد كه من تاريخ خوانده ام. درسى كه در آن بايد از گذشتگان وطنم، درس زندگى مى آموختم. اما در هيچ جاى آن نامى از شما نديدم. در هيچ واحد آموزشى و هيچ كتاب درسى به من از شما نگفته بودند . در مدرسه حتى اگر هفته بسيج و سالگرد شهادتى بود، فقط برايم سرود خواندند و مقاله . من از سرود و مقاله و شعر، چه چيزى را بايد درباره شما مى فهميدم؟
نمى دانم تا چه حد قبول داريد، اما من دست پرورده زمانه اى هستم كه با زمان شما خيلى فرق دارد . زمان شما هم اگر شيپور جنگ به صدا در نمى آمد و اگر دوست ها و بزرگ ترهايتان به سمت جبهه نمى رفتند و اگر جبهه رفتن و به قول معروف بچه مثبت بودن دستمايه مسخره كردن دوستانتان مى شد، از كجا معلوم كه مثل ديروز شما نباشم؟ آن روز عده اى به مرزهاى كشور شما تجاوز كرده بودند و اين عده مشخص است كه چيزى جز دشمن نمى توانند باشند . پس راحت مى توانستيد آنها را بشناسيد و در مقابلشان جبهه بگيريد. اما امروز، همه در لباس دوست جلوى چشمان من ظاهر مى شوند. من چه طور بايد دشمنم را بشناسم؟ امروز كه فلسطين و عراق و افغانستان، به عنوان كشورى مسلمان در بند رژيم اسرائيل و آمريكا هستند، من خوب مى فهمم كه آمريكا و اسرائيل و انگليس دشمن منند. باور كن كه از آنها متنفرم و مى دانم كه تمام كشورم با من هم رآيند. اما من لباسم را از كشور خودم مى خرم. به سبك جوانان كشور خودم لباس مى پوشم .
سينماهاى كشور خودم را مى روم و از هنرپيشه ها و خوانندهاى كشور خودم الگو مى گيرم. من حتى نوارى را كه گوش مى دهم، مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد كشورم روى آن خورده، باز هم پشت به فرهنگ خودم كرده ام؟ اگر دشمن از اين طريق با من رفيق شده گناه من چيست و تكليفم چى؟
چرا شما كه شايد خيلى بهتر از من فرهنگ واقعى مان را مى شناسيد، برايم هيچ كارى نكرده ايد؟ من فكر مى كنم شما منتظريد كه ما براى شنيدن حرف هايتان بياييم. اگر اين طور است كاملا در اشتباهيد و در حق ما بى انصافى كرده ايد. چون من، خودم را سيبل تيرهاى تمام گروه ها و آدم ها با فكر و عقايد مختلف مى بينم كه انگار هر كدام وظيفه خودشان مى دانند تيرى به سويم رها كنند و بخشى از وجود و انديشه ام را به نام خودشان درآورند. چرا شما حتى از پرتاب يك تير هم دريغ مى كنيد؟ چرا حتى يك بار دست مرا نگرفتيد و گذشته را نشانم نداديد؟ باور كن دست مرا گرفته اند و به هر سويى مى برند اولين بار، من سيگار نخريدم. آن را خريدند و به دستم دادند. دنبال هيچ فليم و CD اى نرفتم. آن را دو دستى و با هزار فريب توى كيفم گذاشتند .
دنبال هيچ آدمى نرفتم، با من رفيق شدند و پايم رابه انواع مجالس باز كردند.من چشمانم را باز كرده بودم تا دنيايى را كه خداوند براى ديدن ولذت بردن خلق كرده، ببينم اما چشمم هر روز پسرانى را ديد كه عشقشان مو بلند كردن و دختر بازى و وقت گذرانى بود و دخترانى را ديدم كه هر روز خودشان را به رنگى در مى آوردند، چنان كه از تنگى لباس هايشان، نمى توانند راه بروند. چشانم كه باز بود، تصاوير رنگ و وارنگى به دستم دادند تا اينكه مدتى بعد چشمم به تمام اين تصاوير عادت كرد و همه شان برايم معمولى شد. تو اينها را باور مى كنى؟ اگر باور كردى بايد به حق بدهى كه از تو گلايه كنم كه چرا حتى يك بار به سمت من نيامدى؟ دستم را نگرفتى و به هيچ مجلسى نبردى؟ چرا حتى يك بار برايم از رفقايتان نگفتيد؟ شايد تمام حرف هاى شما بايد مثل رازى در دلتان بماند! من فكر مى كنم مجالس شما هميشه محرمانه است; يعنى فقط با دوستانت كه رفته اند خلوت مى كنى و حتى جايى براى درد دل كردن، با دختر و پسر خودت باقى نمى گذارى، چه رسد به جوانان ديگر. اين حرف ها را به اين خاطر مى زنم كه وقتى بعضى دخترها و پسرهاى شما را مى بينم، از شنيدن اينكه فرزند يك جانباز يا آزاده اند، تعجب مى كنم. بعضى از آنها با من و دوستانم كه پدرانمان در آن موقع اصلا به فكر جنگ نبودند و فقط به كارشان مشغول بودند، هيچ فرقى ندارند. انگار هيچ حرفى از پدرانشان نشنيده اند .
دنياى امروز ما، براى حرف زدن و القاى افكار به ديگران، از شيوه هاى نوينى
استفاده مى كند و آن را به راحتى در اختيار همه قرار مى دهد. اما شما هيچ وقت از اين همه جذابيت هاى دنياى مدرن، براى ماندگار كردن حرف هايتان استفاده نكرديد. وقتى فرهنگ غرب در اوج دلربايى، در سينه من رسوخ كرد، شما هنوز دنبال شيوه هاى قديمى براى رساندن فرهنگ اصيل من به خودم بوديد! وقتى دنياى غرب، تمام هويتش، تمام فساد و انديشه اش را تنها با يك CONNECT كردن و اتصال به اينترنت در اختيار من مى گذارد، شما چرا هيچ راه ساده اى براى شناخت خودتان پيش رويم نمى گذاريد؟ من كى و چه طور بايد شما را بشناسم؟ چرا وقتى كه فيلم هاى سينمايى و سريال هاى تلويزنى، به بهانه شناسايى شما به نسل جديد، تمام گذشته تان را روزهاى حماسه سازى و همرزمانتان را به بازى گرفتند، هيچ اعتراضى نكرديد؟ چرا وقتى در خوش ركاب اوج ترس يك ايرانى براى رفتن به جبهه و دفاع از ميهنش را به خرمن ها خنده به خورد ما جوان ها دادند،هيچ صدايى از هيچ كسى نبايد بلند نشد؟ من چه طور بايد شما را مى شناختم؟ در ميان آن همه خنده، من و هم نسلانم حق داشتيم كه فكر كنيم تمام ايرانى ها به زور به جبهه رفته اند؟ چرا آن روز كه در ليلى با من است تمام نذر و نياز خنده آور يك ايرانى را در رهايى از خط مقدم نشان دادند و تمام عكاس ها را زير سؤال بردند. فكر اين را نكرديد كه شايد تمام جوان هايى كه فيلم را ديدند، باور كنند كه تمام تصاويرى كه از شما مانده، حاصل عكاسى كسانى است كه از دفاع مقدس شما بيزار بودند؟
آن چيزهايى كه فيلم هاى جنگى ما نشان مى دهند، اگر واقعيت است چه طور مى شود با آنها پيروز شد و اگر دروغ است چرا شما سعى نكرديد واقعيت هايى را كه ديده بوديد، جايگزين كنيد؟
باز هم به من اين حق را نمى دهيد كه با فرهنگ جبهه و مرام جوان هاى ديروز وطنم بيگانه باشم؟ من هيچ فيلمى را به ياد ندارم كه در آن رنج هاى يك جانباز، يك مادر شهيد و پدر شهيد فرزند و همسر جانباز، سال ها بى پدرى يك فرزند آزاده و يا درد يتيمى يك فرزند شهيد را حس كرده باشم .
من آنقدرها هم بى انصاف نيستم كه تمام اينها را به دوش شما بيندازم . مى دانم كه تمام اين كارها متولى مى خواهد. اما مى خواهم بدانم اگر كسى پيدا نشد كه تمام اين كارها را انجام دهد، شما هم بايد دست روى دست بگذاريد و مثل ديگران فقط همه چيز را ببينيد؟
مى دانم كه شايد با ديدن ايران امروز، شما دردتان بيشتر هم شود. چرا كه ميان آنچه مى خواستيد و آنچه مى بينيد فاصله زيادى است. آن ايرانى كه شما برايش دست و پا و سلامتى اش را داديد، ايرانى نيست كه در آن هنرپيشه هاى سينما و خواننده ها را دختركان و پسركان دو سه ساله هم بشناسند، اما از نام دوستان شما فقط تابلوهاى كوچه ها و خيابان ها بهره ببرند .
اينها را همه مى دانند. اما شما بايد معين كنيد كه اين همه فاصله ميان نسل ما سومى ها و شما را چه كسى ايجاد كرده؟ بايد جواب بدهيد كه چرا خودتان را به من نشناسانده ايد؟
يك نسل سومى

پروانه آبی ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٢۱