ای هم قبیله‌ی من ...

من به ثانیه هایی که هستی

به وسعت سالهاایمان دارم

و به ساعت هایی که نیستی به اندازه‌ی یک قرن کافرم

بگوکه تن مقدست راچگونه تطهیرکرده ای؟

تاکلامم رامطهرنکرده به پیشگاهت روانه نکنم

ای هم قبیله‌ی من

امشب که ماه کامل شود

افسانه‌ی جنون را

زنان قبیله برای کودکانشان خواهندگفت

اشاره کن

تا کودکان رابه وهم مادرانشان بخندانم

مردمان این قبیله طاقت شنیدن ندارند

من به آنان ازکسی میگویم

که بادبرشانه اش هرنشانه ازبهاررانشانده است

و آنان مرابه پاییزبی برگشان فرامی خوانند

ای هم قبیله من

دستانی که به خون عشق آلوده است

مرا به جرم بیعت نکردن با خدایشان خواهد کشت

مگرنه اینکه برآستان عشق سرسائیدن عین عبادت است.....

پروانه آبی ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٧