غفلت

گفتن و رفتن و ندیدن و نشنیدن...

چشم فرو بستن و خفتن و نفهمیدن..

بی آن‌که بخواهی احساس کنی که حتی شاید چیزی در این اطراف، صدای نحیفی دارد که تو را صدا میزند:

بیدار شو!

این همه غفلت...!؟‌

و آن صدای نحیف، امید توست؛ سعی دارد که بیدارت کند...

بیدار شو

نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند
دو درخت ان طرف باغ مرا دار زدند

دو درخت آن طرف سایه دلتنگی من
گریه می کرد کسی در حرم سنگی من

مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی
از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی

دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید
دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید

مردم گم شده در خویش تکانی بخورید
از سر سفره ایمان زده نانی بخورید

دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند
سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند

جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم

دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود
در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود

خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند
خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند

شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد
باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد

شاخه ای نور به دستم بده تا سیر شوم
پُر نمانده است که من نیز زمینگیر شوم

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

بنویسید که باران به خیابان برخورد
بنویسید که مردی به زمستان برخورد

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد

پروانه آبی ; ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٥