فرا رسیدن بهار طبیعت بر همگان مبارک باد

گلچينی از اوصاف بهار در هزار سال شعر فارسی
به انتخاب فصلنامه ی گلستان
 
قرن چهارم:
آمد بهار خرم با رنگ و بوي طيب/ با صد هزار زينت و آرايش عجيب
شايد كه مرد پير بدين گه جوان شود / گيتي بديل يافت شباب از پي شبيب
چرخ بزرگوار يكي لشكري بكرد / لشكرش ابر تيره و باد صبا نقيب
نفاط، برق روشن و تندرش طبل زن / ديدم هزار خيل و نديدم چنين مهيب
خورشيد زابر تيره دهد روي گاه گاه / چونان حصاري كه گذر دارد از رقيب
يك چند روزگار جهان دردمند بود / به شد كه يافت بوي سمن را دواي طيب
باران مشكبوي ببارد نو به نو / و ز برف بركشيد يكي حله قصيب
گنجي كه برف پيش همي داشت گل گرفت / هر جو يكي كه خشك همي بود شد رطيب
لاله ميان كشت درخشد همي ز دور / چون پنجه عروس به حنا شد خضيب
بلبل همي بخواند بر شاخسار بيد / سار از درخت سرو مر او را شده مجيب
( رودكي )

بر افكند اي صنم ابر بهشتي / زمين را خلعت ارديبهشتي
بهشت عدن را گلزار ماند / درخت آراسته حور بهشتي
زمين بر سان خون آلوده ديبا / هوا بر سان نيل اندوده وشتي
به طعم نوش گشته چشمه آب / به رنگ ديده آهوي دشتي
جهان طاوس گونه شد به ديدار / به جايي نرمي و جايي درشتي
ز گل بوي گلاب آيد بدان سان / كه پنداري گل اندر گل سرشتي
( دقيقي طوسي )

باد صبا در آمد، فردوس گشت صحرا / و آراست بوستان را نيسان به فرش ديبا
آمد نسيم سنبل با مشك و با قرنفل / و آورد نامه گل باد صبا به صهبا
نارو به نارون بر، سارو به نسترن بر / قمري به ياسمن بر، برداشتند آوا
كهسار چون زمرد نقطه زده ز بسد / در نعت او مشعبد حيران شده است و شيدا
ابر آمد از بيابان چون طيلسان رهبان / برق از ميانش تابان چون بسدين چليپا
آهو همي گرازد همي فرازد / گه سوي كوه تازد گه سوي باغ و صحرا
گل باز كرده ديده، باران بر آن چكيده / چون خوي فرو دويده بر عارض چو ديبا
سوسن لطيف و مشكين چون خوشه هاي پروين / شاخ و ستاك نسرين چون برج ثور و جوزا
وآن ارغوان به كشي با صد هزار خوشي / بيجاده بدخشي بر ساخته مينا
ياقوت وار لاله بر برگ لاله ژاله / كرده بدو حواله غواص در دريا
( كسايي مروزي )

قرن پنجم:
باد نوروزي همي در بوستان بتگر شود / تا ز صنعش هر درختي لعبتي ديگر شود
باغ همچون كلبه بزاز پر ديبا شود / باد همچون طبله عطار پر عنبر شود
سوسنش سيم سپيد از باغ بردارد همي / باز همچون عارض خوبان زمين اخضر شود
روي بند هر زميني حله چيني شود / گوشواره هر درختي رسته گوهر شود
چون حجابي لعبتان خورشيد را بيني ز ناز / گه برون آيد ز ميغ و گه به ميغ اندر شود
افسر سيمين فرو گيرد ز سر كوه بلند / باز مينا چشم و ديبا روي و مشكين پر شود
روز هر روزي بيفزايد چو قدر شهريار / بوستان چون بخت او هر روز برناتر شود
( عنصري )

ياقوت سرخ گشت زمين ز ابر قطره بار / شاخ درخت دارد ياقوت تازه بار
چون بربط نواخته و چنگ ساخته / قمري و فاخته بخروشد بر چنار
گل بر زمين بخندد مانند روي دوست / ابر از هوا بگريد چون چشم من به زار
چون ابر جاي جاي بمانده بر آسمان / برف است جاي جاي بمانده به كوهسار
لاله شكفته سرخ و سياهيش در ميان / نرگس شكفته زرد و سپيدش بر كنار
سيمين شد از شكوفه همه باغ و بوستان / مشكين شد از بنفشه همه جوي و جويبار
آن صد هزار لاله شكفته ميان كشت گويي ميان دريا شمع است صد هزار
بر برگ لاله قطره باران نگاه كن / چون بر عقيق ريخته لولوي شاهوار
(قطران )

آن قطره باران به ارغوان بر / چون خوي به بنا گوش نيكوان بر
و آن فاخته بر شاخ نشسته / عاشق شده بر وصف اين و آن بر
و آن نرگس بين چشم باز كرده / نازان به همه باغ و بوستان بر
عطار مگر وصل كرده عمدا / كافور رياحين به زعفران بر
بر خويد چكيده سرشك باران / مانند ستاره بر آسمان بر
( زينبي )

آمد نوروز هم از بامداد / آمدنش فرخ و فرخنده باد
باز جهان خرم و خوب ايستاد / مرد زمستان و بهاران بزاد
ز ابر سيه روي سمن بوي داد / گيتي گرديد چو دار القرار
روي گل سرخ بياراستند / زلفك شمشاد بپيراستند
كبكان بر كوه به تك خاستند / بلبكان زير و ستا خواستند
فاختگان همبر ميناستند / ناي زنان بر سر شاخ چنار
باز جهان خرم و خوش يافتيم / زي سمن و سوسن بشتافتيم
زلف پر يرو يان بر تافتيم / دل ز غم هجران بشكافتيم
خوبتر از بوقلمون يافتيم / بوقلمونيها در نوبهار
( منوچهري )

چون پرند نيگلون بر روي بندد مرغزار / پرنيان هفت رنگ اندر سر آرد كوهسار
خاك را چون ناف آهو مشك زايد بي قياس / بيد را چون پر طوطي برگ رويد بي شمار
دوش وقت نيم شب بوي بهار آورد باد / حبذا باد شمال و خرما بوي بهار
بادگويي مشك سوده دارد اندر آستين / باغ گويي لعبتان جلوه دارد در كنار
ارغوان لعل بدخشي دارد اندر مرسله / نسترن لولوي لالا دارد اندر گوشوار
تا بر آمد جامهاي سرخ مل بر شاخ گل / پنجه هاي دست مردم سر برون كرد از جنار
راست پنداري كه خلعتهاي رنگين يافتند / باغهاي پر نگار از داغگاه شهريار
( فرخي سيستاني )

جشن فرخنده فروردين است / روز بازار گل و نسرين است
آب چون آتش عود افروزد / باد چون خاك عبير آگين است
باغ پيراسته چون گلزار بهشت / گلبن آراسته حورالعين است
برج ثور است مگر شاخ سمن/ كه گلشن را شبه پروين است
گرد بستان ز فروغ لاله / گويي آتشكده برزين است
آب چين يافته در حوض از باد / همچو پر كار حرير چين است
بط چيني كه ستاده در او / چو پياده است كه با نعلين است
( ابوالفرج روني )

يك شب از نوبهار وقت سحر / باد بر باغ كرده راه گذر
غنچه گل پيام داد به مي / گفت من آمدم به باغ اندر
گر در اين هفته نزد من نايي / در نيابيم تا سال دگر
( مسعود سعد )

قرن ششم:
گنبد مشكين شده است چرخ ز بوي بهار / غاليه پيوند گشت باد ز رخسار يار
دي به تمناي دوست خيمه به باغي زدم / تا به كف آرم گليث از رخ او يادگار
از دل سوزگي فاخته آمد به من / داد مرا از شربت انده گسار
گفت به احوال خويش سخت فرو مانده اي / گفتم تدبير؟ گفت سست نبودن يه كار
پيش شكوفه شدم، ريختن آغاز كرد / گفتم اين چيست؟ گفت: قاعده روزگار
ياسمن اندر عرق راند بر آهنگ او / گفتم مشتاب! گفت: قافله بربست بار
نر گس چو چشم دوست غمزه بر من بر گماشت / گفتم زنهار! شرط بود زينهار
گل ز سر طنز گفت: چيست به دامن تو را؟ / گفتم زر است. گفت: نيست بدين اختصار
بلعجب آمد به چشم شكل بنفشه مرا / گفتم اين چيست؟ گفت: حلقه زلف نگار
گرد رخ شنبليد داشت نسيم از بهشت / گفتم مشك است؟ گفت: خاك در شهريار
( عماد شهرياري )

باز اين چه جواني و جمال است جهان را / واين حال كه نو گشت زمين را و زمان را
مقدار شب از روز فزون بود بدل گشت / ناقص همه اين را شد و زائد همه آن را
بادام دو مغز است كه خنجر الماس / ناداده لبش بوسه سرا پاس فسان را
ژاله سپر برف ببرد از كتف كوه / چون رستم نيسان به خم آورد كمان را
كه بيضه كافور زيان كرد و گهر سود / بنگر كه چه سود است مر ايم مايه زيان را
از غايت تري كه هوا راست عجب نيست / گر خاصيت ابر دهد طبع دخان را
گر نايژه ابر نشد پاك بريده / چون هيچ عنان باز نپيچد سيلان را؟
ور ابر نه در دايگي طفل شكوفه است / يازان سوي ابر از چه گشاده است دهان را؟
ور لاله نورسته نه افروخته شمعي است / روشن ز چه دارد همه اطراف دمن را ؟
( انوري )

ملك سپهر گشت مقرر به نام گل / ناكام شد ولايت بستان به كام گل
مانند حله گشت ز آثار گل جهان / گل را چنين اثري اي من غلام گل
اطراف بوستان ز گل آرايشي گرفت / و آن كم سده طراوتش افزايشي گرفت
( رشيد وطواط )

بيا باغبان خرمي ساز كن / گل آمد در باغ را باز كن
ز جعد بنفشه بر انگيز تاب / سر نرگس مست بر كش ز خواب
سهي سرو را يال بر كش فراخ / به قمري خبر ده كه سبز است شاخ
يكي مژده ده سوي بلبل به راز / كه مهد گل آمد به ميخانه باز
ز سيماي سبزه فرو شوي گرد / كه روشن به شستن شود لاجورد
سمن را درودي ده از ارغوان / روان كن سوي گلبن آب روان
به سر سبزي از عشق چون من كسان / سلامي به سبزه مي رسان
هوا معتدل بوستان دلكش است / هواي دل دوستان زان خوش است
درختان شكفتند بر طرف باغ / بر افروخته هر گلي چون چراغ
از آن سيمگون سكه نوبهار / درم ريز كن بر سر جويبار
( نظامي )

تاچرخ برگشاد گريبان نوبهار / از لاله بست دامن كهپايه ها ازار
بر دشت و باغ چيست پس از ياسمن و گل / گردون پر ستاره و درياي پر شرار
گلزار بين ز سبزه پر از آب نارگون / كهسار بين زلاله پر از آب ناردار
خلقي پر از نشاط ز دشتي تهي ز برف / طبعي تهي ز غم ز درختان پر زبار
( سنايي )

قرن هفتم:
بامدادان كه تفاوت نكند ليل و نهار / خوش بود دامن صحرا و تماشاي بهار
آفرينش همه تنبيه خداوند دل است / دل ندارد كه ندارد به خداوند اقرار
اين همه نقش عجب بر در ديوار وجود / هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار
هركه امروز نبيند اثر قدرت او / غالب آن است كه فرداش نبيند ديدار
آدمي زاده اگر در طرب آيد چه عجب / سرو در باغ به رقص آمد و بيد و چنار
مژ دگاني كه گل از غنچه برون مي آيد / صد هزار اقچه بريزند درختان بهار
باد گيسوي درختان چمن شانه كند / بوي نسرين و قرنفل بدمد در اقطار
ژاله بر لاله فرود آمده نزديك سحر / راست چون عارض گلبوي عرق كرده يار
باد بوي سمن آورد و گل و نرگس و بيد / در دكان به چه رونق بگشايد عطار
ارغوان ريخته بر دكه خضراء چمن / همچنان بر تخته ديبا دينار
گو نظر باز كن و خلقت نارنج ببين / اي كه باور نكني في الشجر الاخضر نار
( سعدي )

آمد بهار اي دوستان منزل سوي بستان كنيم / گرد عروسان چمن خيزيد تا جولان كنيم
امروز چون زنبور ها پران شويم از گل به گل / تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان كنيم
آمد رسولي از چمن كاين طبل ها پنهان كنيم / تا طبل خانه عشق را از نعره ها ويران كنيم
زنجيرها را بر دريم ما هر يكي آهنگريم / آهنگران چون كلبتين آهنگ آتشدان كنيم
چو كوره آهنگران در آتش دل مي دميم / كآهن دلان را زين صفت مستعمل فرمان كنيم
آتش در اين عامم زنيم، اين چرخ را برهم زنيم / و اين عقل پا بر جاي را چون خويش سرگردان كنيم
( جلال الدين محمد بلخي )

قرن هشتم:
باز شادروان گل بر روي خار انداختند / زلف سنبل بر بنا گوش بهار انداختند
دختران گل به وقت صبحدم در پاي سرو / از سر شادي طبق هاي نثار انداختند
بلبل شيرين سخن شكر فشاني پيشه كرد / تا بساط فستقي بر جويبار انداختند
گرم تا زان صبا از گرد عنبر وقت صبح / موكب سلطان گل را در غبار انداختند
غنچگان را گرچه بر گل پرده پوشي عادت است / عاقبت هم بخيهاي بر روي كار انداختند
وقت صبح آهنگران باد زآّ پيچ پيچ / بي گنه زنجير بربر پاي چنار انداختند
در دماغ بيد گويي هم خلافي ديده اند / كز ميان بوستانش بر كنار انداختند
سبزه ها را گرچه بر بالاي گل دستي بود / هم زگيسو ها كمندش بر حصار انداختند
صحبدم بزم چمن گرم است زيرا كاندرو / ناله موسيچه و قمري و سار انداختند
راويان نظم ز اشعار اوحدي / با ديگر فتنه اي در روزگار انداختند
( اوحدي مراغه اي )

رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد / وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد
مكن زغصه شكايت كه در طريق طلب / به راحتي نرسيد آنكه زحمتي نكشيد
ز روي ساقي مهوش گلي بچين امروز / كه گرد عارض بستان بنفشه دميد
بهار مي گذرد دادگسترا درياب / كه رفت موسم حافظ هنوز مي نچشيد
( حافظ )

بيا كه عهد چمن تازه كرد بهار / به تازگي است چمن را طراوت رخ يار
شكست شاخ شجر زيب تخته بزاز / ببرد باد سحر آب كلبه عطار
مخدرات چمن جلوه مي كنند امروز / عروسي است بنات و نبات را پندار
وگرنه بهر چه گردون شكوفه و گل را / سپيده بر زد گلگونه كرد بر رخسار؟
صباست غاليه ساي ئ نسيم مجمر سوز / شمال چهره گشا و زلال آينه دار
قباي غنچه در اندام گل نمي گنجد / كه تنگ دوختهاند به نوك سوزن خار
به ساكنان زمين هر زمان كنند ندا / مسبحان هوا فانظروا الي الاثار
( سلمان ساوجي )

قرن نهم:
بگشا نقاب از رخ باد بهاران / شد طرف چمن بزمگه باده گساران
شد لاله ستان گرد گل از بس كه نهادند / رو سوي تماشاي چمن لاله عذارن
در موسم گل توبه ز مي دير نپايد / گشتند در اين باغ و گذشتند هزاران
بين غنچه نشكفته كهآورد به سويت / سربسته پيامي ز دل سينه فگاران
( جامي )

نو بهار آمد بوي گل جهان را خوش كند / جرعه نوشان را شقايق نعل در آتش كند
لاله خون ريزان، گل آتشبار و سوسن ده زبان / مرغ سرگردان از اينها با خاطر خوش كند؟
بلبل طبع فغاني در گلستان نظر / بهر تسخير گلي اين نغمه دلكش كند
( فغاني )

قرن دهم:
سپيده دم كه از اين عنكبوت زرين تار / گسست رابطه تار و پود ليل و نهار
هماي اوج برين را پديد گشت جناح / قراب قله نشين را سفيد شد منقار
كشيد بر فلك آبنوس گون خطي / چو بر محك اثر نقره تمام عيار
رهي زشرق جداشد كه بر سر آن ره / جدا شدند زهم كاروان زنگ و تتار
به كوه بس كه در افتاد عكس لاله در آب / به باغ بس كه گل و ياسمين بريخت ز بار
به رنگ ديده كبك دري است چمه كوه / به شكل سينه باز است ساحت گلزار
چو مرغ عيسي اگر پيكري كنند زگل / وز امتحان فكنندش به باغ از ديوار
زلطف آب و هوا بس عجب نباشد اگر / يكي حيات بدو بخشد و يكي گفتار
ز آب و سبزه فتاده است در چمن فرشي / كه پود آن بود از سيم و تارش از زنگار
مگر شكوفه به سر برد دوش در باران / كه بر درخت فكندهاست صبحدم دستار
( اميدي تهراني )

قرن يازدهم:
بيا تازه كن ايمان به نوبهار امروز / كه شد قيامت موعود آشكار امروز
شكوفه از شاخسار اختر ريخت / نشان صبح قيامت آشكار شد امروز
چمن چنان به صفا شد كه هر نهالي را / توان كشيد به آغوش جاي يار امروز
بهشت نقد طلب مي كني اگر صائب / چو غنچه سر از گريبان برون آر امروز
( صائب تبريزي )

قرن دوازدهم:
ما بهاريم و در اين حسرت سرا / جلوه ما غير رنگي بيش نيست
گر رويم از خود كجا خواهيم رفت / و حشت اينجا ذر لنگي بيش نيست
( عبدر القادر بيدل )

قرن سيزدهم:
لاله به صحرا چو در خورنق نعمان / كوه به سبزه چو در ستبرق رضوان
گل همه گيتي به نيم هفته گرفته / بوده مگر سرخ گل نگين سليمان
مخزن لولو شده است و معدن ياقوت / از گل سرخ و گل سپيد گلستان
زاد شكوفه پرير و خنديد امروز / طرفه بود زاده پريري خندان
گل همه شب غنوده و بلبل / شب همه شب نغنود چو مرد نگهبان
بادكه شبگير نرم نرم بجنبيد / جنبش زيور ز خصم دارد پنهان
كرد مرا دي به باغ دهقان دعوت / تا به در باغ با من آمد دهقان
كفت بي موزه مشو به باغ ازيراك / برگل سوري است پي نهادن مهمان
شب همه شب عندليب شعر سرايد / ليك نه چون شاعر برادر سلطان
( سروش اصفهاني )

بنفشه رسته از زمين به طرف جويبارها / ويا گسسته حور عين ز زلف خويش تارها
ز سنگ اگر نديدهاي چسان جهد شرارها / به برگهاي لاله بين لاله زارها
كه چون شراره مي جهد زسنگ كوهسارها
ندانما ز كودكي شكوفه از چه پير شد / نخورده شير عارضش چرا به رنگ شير شد
گمان برم كه همچو من به دام دل اسير شد / زپا فكنده دلبش چه خوب دستگير شد
بلي چنين برند دل زعاشقان نگارها
( قاآني شيرازي )

باد آيد چون دم جبريل در بستان همي / غنچه آبستن شود چون دختر عمران همي
خورده با عيسي همانا يك پستان همي / سوسن آزاده كاندر مهد مي گويد سخن
( شهاب اصفهاني )

قرن چهاردهم:
سپيده دم نسيمي روح پرور / وزيد و كرد گيتي را معنبر
به رخسار و به تن مشاطه كردار / عروسان چمن را بست زيور
ز گوهر ريزي ابر بهاري / بسيط خاك شد پر لولو تر
زبس بشكفت گوناگون شكوفه / هوا گرديد مشكين و معطر
بسي شد بر فراز شاخساران / زمرد همسر ياقت احمر
چمن با سوسن و ريحان منقش / زمين چون صحف انگليون مصور
در اوج آسمان خورشيد رخشان / گهي پيدا و ديگر مضمر
( پروين اعتصامي )

ياد آر از آن بديع زمستان كه دست ابر / از برف و يخ به گيتي نطعي بگسترد
و اينك نگاه كن كه اعجاز ناميه / جاني دگر به پيكر اشجار بر دميد
آن لاله بر مثال يكي خيل نيزه دار / از دشت بر دميد و به كهسار بردويد
بنگر بدان بنفشه كه گويي فتاده است / بر دانه مرصع اندر ميان خويد
و آن سوسن كبود نگر كه ميان كشت / با سوسن سپيد به يك جاي بشكفد
( ملك الشعراء بهار )

شكوه ها را بنه، خيز و بنگر
كه چگونه زمستان سر آمد
جنگل و كوه در رستخيز است
عالم از تيره رويي در آمد
چهره بگشاد و برق خنديد
عاشقا خيز كه آمد بهاران
چشمه كوچك از كوه جوشيد
گل به صحرا در آمد چو آتش
رود تيره چو طوفان خروشيد
دشت از گل شده هفت رنگ است
تو هم اي بينوا شاد بخرام
كه ز هر سو نشاط بهار است
كه به هر جا زمانه به رقص است
تا به كي ديدهات اشكبار است؟
بوسه اي زن كه دوران رونده است
( نيما يوشيج )

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت / اي دختر بهار حسد مي برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستي تو را / با هر چه طالبي به خدا مي خرم زتو
برشاخ لخت و عور درختي شكوفه اي / با ناز مي گشود دو چشمان بسته را
مرغي ميان سبزه ز هم باز مي نمود / آن بالهاي كوچك زيباي خسته را
خورشيد خنده كرد و ز انوار خنده اش / بر چهر روز روشني دلكشي دويد
موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او / رازي سرود و موج به نرمي رميد از او
خنديد باغبان كه سر انجام شد بهار / ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم
( فروغ فرخزاد )

چشمه ها جوشيد و بستانها شكفت / اشك شادي ريخت از چشمان من
باد رسوا دامنافشان بر گذشت / بوي گل پيچيد در ايوان من
ابر غم در تيرگي باريد و رفت / دل طراوت يافت زين بارندگي
خنده زد چون صبح نمناك بهار / باز بر من چهر پاك بارندگي
( فريدون توللي )

اردوي بهاران چو كاروانها / بشكوه در آمد به بوستانها
مرغان سفر كرده بازگشتند / آسوده ز سرما به آشيانها
سرخوش ز نشاط بهار بنگر / مرغابيكان را به آبدانها
بس لاله روشن به دشت ديدم / مشكين به يكي خالشان ميانها
گر چشم گشايي به هر كناري / از جشن بهاران بود نشانها
( اخوان ثالث )

پروانه آبی ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٤