چهارمين سال وبلاگم

تولد وبلاگم مبارکش باشه . کم کم داره بزرگ می شه ! خیلی زود گذشته ... خیلی زود ... اینم اولین نوشتم توی چهار سالگیش

پروانه ای سرگردان در میان گل های باغ گشت و گشت تا بهترین گل را پیدا کند و آن را ببوید . وقتی به خود آمد روز تمام شده بود و غروب بود اما گل ها همگی برای او یکجور بودند . به قول خودش فقط رنگ و شکل و بویشان فرق داشت !

شاید پروانه نمی دانست در روز دنبال چه چیز می گشته . اما در شب شمع را پیدا کرد و گرمای ان را حس کرد . شمع با آن همه سادگی اش گرمایی به پروانه بخشید که تا به حال پروانه به خود حس نکرده بود . پروانه آنقدر دور شمع گشت، تا که دید شمع دارد خاموش می شود . پروانه طاقت نیاورد تا توانست به شمع نزدیک شد و در آخرین شعله های زندگی شمع و با آخرین گرمای آن خود را گرم کرد و هر دو با هم سوختند .

شمع از چه سوخت ؟ کسی چه می داند شاید شمع بعد از دیدن پروانه سوخت !

پروانه چرا گرمای خورشید را در روز حس نکرد و در شمعی سوخت !

شاید خورشید برای او آنقدر بزرگ بود که در دید پروانه نگنجید !

شاید راه رسیدن به خورشید را شمع می دانسته و در آخرین لحظات زندگی به پروانه گفته و پروانه اکنون نزد خورشید باشد ؟!

خداکند من گرمای خورشید را حس کرده باشم .

کاش به تمام شمع ها و گل ها و پروانه ها خورشید را نشان بدهم و بگویم من می خواهم در این نیمروز زندگی ام با طلوع آن زندگی را شروع کنم و تا توان دارم به سویش پرواز کنم و با غروبش بمیرم .  

پروانه آبی ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٩