نمی دانم چه می خواهم بگویم

نمی دانم چه می خواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته ست

در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته ست

نمی دانم چه می خواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشناتر گهی می سوزدم گه می نوازد

پریشان سایه ای آشفته آهنگ ز مغزم می تراود گیج و گمراه

چو روح خوابگردی مات و مدهوش که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردیست خونبار که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریآلود نمی دانم چه می خواهم بگویم

نمی دانم چه می خواهم بگویم

نمی دانم چه می خواهم بگویم

...........

...

پاییز زیباییست ، جز این پاییزی که ما اینچنین می بینیم ! پاییزی که من می گویم در حال تمام شدن است. خدایا تو خوب می دانی که پاییز ریزش گناهان است پس با دمی برگ های گناه را از من بریز تا به جای آنها برگ های سبز معرفت در وجودم رشد کند و شوق دیدار تو را در من زنده نگه دارد.

آینه گر عیب تو بنمود راست      خود شکن آینه شکستن خطاست

پروانه آبی ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۳٠