پرواز تا نور

خدایا پرواز واژه فراموش شده ایست در این شهر ... پروانه های اینجا همه زمینی اند و فراموش کرده اند روزی پرواز باید کرد ... هر کدام دور شمعی به زیبایی خود می نازند ! شاید هم با آن همه زیبایی زیبایی نور شمع عقل را از آنها ربوده است!! خورشید را فراموش کرده اند ، شاید هم نمی توانند به آن نگاه کنند!! شاید می ترسند با دیدن خورشید هیچ چیز دیگر را نبینند !! درست است خورشید را نمی توان دید اما وجودش را که می توان حس کرد ! گرمایش ، روشنایی اش ! ای خورشید ، این شمع ها مگر چه دارند که پروانه ها به این راحتی خودشان را در گرمای آنها ذوب می کنند ؟! من این شمع ها را نمی خواهم این ها گوشه ای از گرمای تو را هم ندارند ! من پرواز خواهم کرد و به سویت خواهم آمد ! پرواز تا بینهایت ... پرواز تا نور

پروانه آبی ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٦