بدون شرح !

پروانه آبی ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢۸

غفلت

گفتن و رفتن و ندیدن و نشنیدن...

چشم فرو بستن و خفتن و نفهمیدن..

بی آن‌که بخواهی احساس کنی که حتی شاید چیزی در این اطراف، صدای نحیفی دارد که تو را صدا میزند:

بیدار شو!

این همه غفلت...!؟‌

و آن صدای نحیف، امید توست؛ سعی دارد که بیدارت کند...

بیدار شو

نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند
دو درخت ان طرف باغ مرا دار زدند

دو درخت آن طرف سایه دلتنگی من
گریه می کرد کسی در حرم سنگی من

مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی
از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی

دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید
دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید

مردم گم شده در خویش تکانی بخورید
از سر سفره ایمان زده نانی بخورید

دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند
سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند

جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم

دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود
در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود

خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند
خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند

شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد
باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد

شاخه ای نور به دستم بده تا سیر شوم
پُر نمانده است که من نیز زمینگیر شوم

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

بنویسید که باران به خیابان برخورد
بنویسید که مردی به زمستان برخورد

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد

پروانه آبی ; ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٥

سنگ صبور

رفیق من سنگ صبور غم هام - به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم - چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها - خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونی هام نشونی - پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور - خونه سرد و سوت و کور

توی شبهات ستاره نیست - موندی و راه چاره نیست

اگر چه هیچ کس نیومد  - سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش - طاقت بیار و مرد باش

اگر بیای همونجوری که بودی - کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده - هر کی شنیده از خودش بی خوده

اما خودم پر شدم از گلایه - هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید - همیشه محتاجه به نور خورشید

تنهای بی سنگ صبور - خونه سرد و سوت و کور

توی شبهات ستاره نیست - موندی و راه چاره نیست

اگر چه هیچ کس نیومد - سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش - طاقت بیار و مرد باش

دانلود

پروانه آبی ; ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٢

دل من یه روز به دریا زد و رفت ...

دل من یه روز به دریا زد و رفت ...

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت ...

پاشنه کفش فرار و ور کشید ...

آستین همت و بالا زد  و رفت ....

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب ...

سنگ توی شیشه فردا زد و رفت ...

حیوونی تازگی آدم شده بود ...

به سرش هوای حوا زد و رفت ...

دفتر گذشته ها رو پاره کرد ...

نامه فردا ها رو تا زد و رفت ...

زنده ها خیلی براش کهنه بودند ...

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت...

هوای تازه دلش می خواست ولی ...

آخرش توی غبارا زد ورفت ...

دنبال کلید خوشبختی می گشت...

خودشم قفلی رو قفل ها زد ورفت ...

رفت و رفت و دیگر پیش من باز نگشت ؟

دلم را نه کسی دزدیده و نه پیش کسیست ...

من تنها دوستش بودم ولی هیچ گاه به حرفش گوش ندادم . همیشه آن چیزی که نبودم وانمود می کردم . فقط به او گفته بودم تو هیچ کجا نمی توانی بروی چون تنها من را داری ! دلم را تنها گذاشتم و او رفت . گفتم

-          زیاد دور نمی شود !

-          جایی برای رفتن ندارد !

-          مدت زیادی نمی رود !

ولی او مدت زیادیست رفته و خبری از آن نیست. خیلی سعی کردم کسی متوجه نشود ولی نشد. فهمیدند بی دل شده ام و سکوت کردند . مرا متهم کردند به سرد شدن ! معلوم است آدم که دل نداشته باشد نمی تواند دلگرم باشد !

یادم می آید آخرین حرفش را نوشته بودم .

" دل دیوانه را مجال برای خفتن و آرمیدن نیست. قرار را اینجا آشیانه نیست. خروش است و جوشش آن همه انتظارهای بلند که از کوه‌های استقامت فوران می‌کنند...

دل دیوانه را مجال برای گفتن و شنیدن نیست. کلمات را نمی‌توان به این راه کشاند. اینجا نه منطق است، نه قانون. باید دید و فهمید. و سکوت را زمزمه کرد...

دل دیوانه را نه تو دانی که چیست و نه من! که عقل را راهدار است و دل، همراه! باید دل را بلد راه کرد و عقل را با خود همراه. تا شاید به آنجا که باید، رسید... "

به من می گفت باید دل را بلد راه کرد ! اما کدام راه ؟ جاده زندگی پیچ و خم زیاد دارد و فراز و نشیب هایش فراوان است ! می گفت باید با او همراه شوم تا شاید آنجا که باید،  رسید ! اما کجا باید رسید ؟ - من نمی دانم ! 

شاید می خواهد به من بفهماند بدون او من تنهاتر می شوم .

با کوله باری از آرزوها رفته ! آرزوهایت را کجا بردی ؟ آنها فقط مال تو نبودند ! تو دوام نمی آوری ! می دانم برمی گردی!

" کوله بار آرزوهام روی دوشت

تا کجاها رفتی با پای پیاده

رفتی و به هر چی خواستی نرسیدی

متاسفم برات ای دل ساده

کوله بار آرزوهات رو کی دزدید ؟


دل دیوونه به گریه هات کی خندید ؟

تک و تنهایی و با پای پیاده

متاسفم برات ای دل ساده  "

من گفته بودم که از تو نوشتن عنوان نمی خواهد ولی امروز با عنوان می نویسم .

 دل من یه روز به دریا زد و رفت ...

پروانه آبی ; ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱۸

نوشتن از دل که عنوان نمی خواهد

برای چه بنویسم؟ از که ؟ از خودم ؟ از او ؟ از کجا؟ نوشتن را چه سود ؟ وقتی که تو نانوشته‌های قلمم را از قبل خوانده‌ای...

از چه بگویم؟ از کدام فریاد زنم؟ حرف‌ها را برای کدام گوش نوا باید گفت...؟ وقتی که تو خود زبانم را به گفتن آنچه می‌دانی فرمان می‌دهی؟

نه این‌ها حجاب است... برای دور‌کردن تو از من، و من از حقیقت. و حقیقت نه در فریاد خاموش من است و نه در متن‌های نانوشته. و نه در هر آنچه که پیش از این بوده است...

زیرا که حقیقت، در درون من است.

و این قلم، حجاب من است،‌همانند تیشه‌ای که بت‌ها را تراش می‌دهد... من تو را می‌خواهم، نه بت‌های دست‌ساز خود را !

اگر دیدی که انسان بت ساخت، از آن جهت بود که تو را ندید و نتوانست بفهمد که چه‌طور ببیند. و اگر من اکنون می‌نویسم از آن جهت است که تو را نخواندم و نمی‌دانم که چگونه باید خواند...

وه که چه راه دور و درازی.... ولی بدان که

دیوانه نیم من که روم خانه به خانه

مقصود تویی، کعبه و بت‌خانه بهانه...

ای کاش می‌شد که تو را از بر بنویسم...

افسوس قلم دیگر در خاطرم نیست ...

افسوس قلم هایم مدت هاست دیگر نوشتن یادشان رفته .

افسوس قاصدکی که روزهایی همه سایه اش را می دیدند و دلشان به آن خوش بوده که هر روز با خبر خوشی روزشان را شاد کند دیگر نیست ...

قاصدک رفت و حالا دیگر خبری نیست ...

پروانه آبی ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۸