بهار نزديکتر می شود

بهار در این نزدیکیست ، همه آمدنش را حس می کنند و هر کسی به نحوی از آمدنش خوشحال است . به بازار که می روی برای خرید، پیر و جوان را می بینی که برای عید خود لباس و شیرینی می خرند . پسری دست پدری را می کشد به سوی مغازه و لباسی را نشانش می دهد و پدر با خشرویی از پیشنهادش استقبال می کند و داخل مغازه می شود. دختر بچه ای از لباسی که خریده خوشحال است و پدر از خوشحالی او که تمام امیدش است شاد می شود ... مادری با فرزندانش مغازه ها را یک به یک پشت سر می گذارد تا برای هر کدام لباس های مورد نیازشان را بخرند... دست فروش ها را می بینی که مشتری دور و برشان است و امیدوارند به اینکه بتوانند پولی هر چند اندک بدست آورند ... فردی ساز میزند و پول جمع می کند و یا گدایی را می بینی که مردم به او کمک می کنند و او برایشان دعا می کند... به داخل خیابانی فرعی و تاریکتر می روی ... کمی آنطرفتر از این شلوغی و همهمه ، پسری دیگر در کیسه های زباله و وسایل دور ریخته شده دنبال چیزی می گشت که بتواند از آن استفاده کند . درست است که خیلی شرمنده بود ولی شاید از اینکه می توانست بین آن وسایل دور ریخته شده از خانه ها چیزی بیابد و دست خالی نباشد او هم خوشحالتر بود از وقتی که هیج چیزی پیدا نمی کرد !... از آن هم گذشتم ... پسرکی در تاریکی نشسته بود . اگر دقت می کردی شاید اصلا او را از دورتر نمی دیدی ، نزدیکتر شدم . صورت و لباسی چرک آلود داشت . شاید شش یا هفت سالش بود . در یک دستش پول خرد و در دست دیگر اسکناس های مچاله شده و چند ورق دعا بود . می شد فهمید که دعاها را می فروشد . داشت به خیابان و مردم نگاه می کرد، در حالی که، اشک آرام آرام از کنار چشمانش جاری بود ... ابتدا از کنارش رد شدم ...ولی نتوانستم بی تفاوت بگذرم ... برگشتم زنی کنارش نشسته بود و داشت برگه های دعایش را نگاه می کرد و با او صحبت می کرد ... دیگر گریه نمی کرد ... خوشحال تر به نظر می رسید، به او کمک کردم. اما شاید او به پول نیاز نداشت ، به یک هم صحبت احتیاج داشت. نمی دانم ! فقط امیدوارم او هم خوشحالتر شده باشد. خدا کند سقفی بالای سرش باشد! پیش خود گفتم خدایا سرنوشت این کودک چه می شود ؟ به کجا می رسد ؟ کسی که در این سن، این کار را انجام می دهد وقتی بزرگ شد چه کار می کند ؟ آیا کودکی خود را به یاد می آورد و به دیگران کمک می کند یا ... ؟ من نمی دانم ! فقط می دانم این گونه آدم ها کم نیستند ... خدا را شکر کردم که من را در بهترین موقعیت در جامعه خود قرار داده و خوشحال بودم که ناسپاسی نمی کنم ... اما همچنان به آن کودک فکر می کردم...

پروانه آبی ; ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٢