موضوع را نمی‌دانم!

لذت شب‌ها به سکوت است. و در آن سکوت، تنها، صدای موج جوهری است که در این دریای سفید کاغذ، قلم مرا حمل می‌کند. گویا امشب دریا طوفانی است.
موج را باد می‌برد، قلم را خیال. باد که می‌وزد زمان در حرکت است، خیال که می‌رود، زمان می‌ایستد.
یاد سخن او می‌افتم: "ای دل،‌تو چه می‌کنی، می‌مانی یا می‌روی؟"
.

می‌مانی تا زمان تو را ببرد، یا با خیال در پس زمان می‌روی؟

شرمنده ،‌ دور از ادب است، اما به اراجیفی بیش نمی‌ماند: واگویه! ( وويگولنجيزه  )
تحت تاثیر کتاب است...."نیست". چرا دروغ !؟ عقل که در بدن نباشد، جان در عذاب است! رک و رو راست! کما فی‌السابق!
زمان تنگ است.


:: یا حق ::

پروانه آبی ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٩

عجب قلبی دارم من ...

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌

http://www.mylove-s.blogfa.com

پروانه آبی ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٥

دل من برايت تنگ است ...

«دل من برايت تنگ است …»
اين جمله امروز چقدر خالي ست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد .واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند . امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس امروز من دلتنگي نيست.
انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود . من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست ! داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !!
به من حق بده كه دلتنگ نيستم . من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد .
ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ! در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد . ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم .بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم ،چنان كه شجاعت گفتن را !
اما ما چه كرديم ؟!
از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم ! منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !!
خواستيم متهمي پيدا كنيم .زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل «مظنونيني هميشگي» درآمدند كه دستهاشان ، خائنانه ، دستهاي ما را از يكديگر جدا كرده بود !بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ، بند كرديم به خودمان و عشق را كرديم پيرهن عثمان و دلمان ، علي وار ، دردمند از خيانت همه عمروعاص هاي فريبنده عقل ، سر در چاه تنهايي خويش گريه هاي شبانه اش را ديگر بار و ديگر بار آغازيد .
نازنين روزهاي خوش علاقه !
تمام قصه همين بود ! ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !!
آرزوي ديروز فراموش ناشدني !
تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس !
مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !!
شهدخت قصر غزلهاي عاشقانه ام !
غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام !
ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود ….
چقدر ترانه يغما زيباست :
گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم
تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم
چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار
اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار !
من به قله مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي
صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي …
اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم !
بانوي منطقي ! اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!!
تا کی فرار ... از چه فرار ؟؟؟

پروانه آبی ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٤

شفق

 تراوش قلم - مي آيد و مي آيد. و دلي كه زين پس به خروش مي‌آيد... ذهني كه فرمان مي دهد: بنويس... چشمي كه فرمان مي گيرد: بخوان... اشكي كه پايكوبي مي كند و زباني كه زمزمه مي كند آواي خوش رهايي را... و روح است كه اين سرود يكپارچگي را به رقص مي نشيند....
طلوع فجر هنگامي كه تاريكي همه جا را فرا گرفته است زيباست. و شفق, همان هنگامه‌ي ظهور است... هنگامه‌ي نواي مسيح ثاني در ميان تاريكي.و شايد... يك برپاكننده‌ي نور -كه خود نور هدايت شده است- در تاريكي مطلق.
اي قلم. به پا خيز. ديگر زمان خفتن نيست. به پا خيز. بايد ركاب وركشي و اسب خروش جوهرت زين كني تا شفق را از دست نداده اي...شفق لحظه اي است كه سرخي وجودت سياهي شب را در نوردد تا سفيدي نور تلولو يابد.
اي قلم. قبل از سفيدي روز , سرخي شفق است...سرخي خون تو فرش آسماني خورشيد است...
به جوش آ....

پروانه آبی ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٤

انتظار بی قرار

سحرگاهان را نظاره کرده ای که چگونه طلوع فجر را انتظار می کشند؟... ديده ای که چگونه بی قرار٬ خورشيدش را فریاد می کند؟...سحرگاهان٬ با انتظار خود٬ تمامی موجودات را به ندای وصل بیدار می کند و هر بار٬ با انتظار خود٬ شب فراق را به پایان می برد و صبح وصل را به پایکوبی می نشیند. او با تمامی موجودات وجود خود٬ خورشید را منتظر است و می داند و یقین دارد که خورشیدی٬ پشت آن کوه ها هست که انتظارش را نقطه پایانی باشد و اينک بی قراری من و بی قراری تو٬ تا چه حد است که هنوز خورشيد وصالمان را به طلوع ننشسته ایم ...

پروانه آبی ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۳

دل دفتري است كه هيچش كرانه نيست...

رنگ می زند ... نقشی از قلم ... و اثری ماندگار بر صفحه ی سفید که هیچش زوال نیست. و آن, دلی است آکنده از تمامی آنچه او از سر مهر بر جان ما ارزانی داشته است... و پوششی است بر شرمساری این جسم عریان و شاید روحی سرگردان. گرچه سرگردانی فزونی یابد اگر این پوشش سبز را بر تن کند. و تن چه زیباست هرآنگاه که او را در بر گرفته است.

 

دل دفتری است جایگاه امن آنچه حقیقت است و آنچه را که نادانان, نباید دانست. و جلدی که برازنده ی آن باشد. تا از شر مدعیان به دور نگاه داشته شود تا هیچگاه اسرار عشق و مستی بر آنان فاش نگردد تا در این درد, بیخبر بمیرند.

 

غافلان هشیار در پس پرده ی وجود نشسته و سر به زیر, ناآگه از آنچه حقیقت خلقت در آن نهفته به خود مشغولند. و مستان باده به دست, سرگردان در پی گوهری نایاب در وجود خویش...

 

می گردد و می گردد: روزگار هشیاری... و زمان آنان را با خود خواهد برد- هر آنکه نتوانست جوینده ی قابلی باشد- ... اما ما می گردیم و می گردیم تا به دستش آریم و آنگاه دیگر نه زمان برای ما معنا خواهد داشت و نه مکان.

 

و در این عصر هشیاری, پرده ی پندار می دریم و جامه ی مستی بر تن می کنیم و دل به دریا می زنیم که هر چه او خواست ,  نکوست...

پروانه آبی ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۳

همه هست آرزويم که ببينم از تو رويی ...

اين انتظار را٬ ديدن تو نقطه پايان است. همانی که سال ها نگاهمان را به انتهای دريا دوخت... اين انتظار را٬ نوای تو٬ سرود مرغ سحر است. همان نوای وصل٬ که از افق مهر٬ به اميدش نشسته ايم.
و دوباره به درگهت آمدم. اما این بار با پایی پیاده. سخنت هنوز زمزمه لبانم است:
گفته بودی که بيايم چو به جان آيی تو
من به جان آمدم اينک٬ تو چرا مي نائی
وحال٬ تو چرا نمی آئی. اينک که من آمده ام به درگه نورانيت٬‌تو نيز به بيابان تاریک تنهايي من قدم نه.
چه لحظات زيبايی بود٬‌همصحبتی با تو آن هنگام که مرا به خود فرا می خواندی و من٬ ...چه بارانی .... قدمهایم قدم از قدم برنميداشتند. لبانم حرف با حرفی نمی زدند. چشمانم چشم در چشمی نمی انداختند. گوش هايم صدای کسی را صدا نمي کردند. و جملگی محو آن خاطره ی شيرين تو . و تنها سکوت اشکبارم بود که می توانست حياتم را نويد دهد.
می خواستم فريادت زنم. ولی مگر می توان با بغضی فروخفته نوايی را فرياد زد. تنها هق هق ناله هايم می توانست آن بغض دردناک را گذر کند...چه می شد اگر می گذاشتی کمی ناله کنم...ای کاش تنهای تنها بودم با تو. آنگاه به تو می گفتم که بغضم از چه در گلو مانده...
چه پيام آشنايی بود که می گفت: مظهر وفا تويی . مگر من همانی نبودم که ... . و باز هم همان لطف و صفای هميشگی.
دير زمانی بود که باران اشک دیدگانم قدرت پايکوبی در حضورت را نداشتند. ولی اين بار رخصت نمودی...چه شيرين بود دردی که فرو می خوردم.
باران رحمتت را هميشه مرحمت نمودي. هيچ گاه از من دريغ مدار٬‌که هر لحظه به تو نيازمندم.

پروانه آبی ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٢

خدا کند که بيايی ...

دستانم بر کاغذ است ولي قلمم را ياراي نوشتن نيست. چه سرگرداني عجيبي. انگار که هيچ جايي پناهگاه من نيست. بي قراريم را قرار نيست. دلم از تب و تاب باز نمي ايستد. هيچ گاه چنين مضطر نبوده ام...
اي عشق؛ تو کدامين بيت شعر وجود مني؟ که هيچ گاه تو را از بر نکرده ام. کدامين جوهر خون٬ بر کدامين صفحه دل٬ نقش تو را حک کرده است؟ تو از همان ديار غريبي... اينجا کدامين سراي سرگشتگي است که مرا چنين ز خود بي خود کرده است؟ کدامين نيروي پنهاني٬ مرا بدين جا کشانيد...
... تو ميداني که قلمم دوباره به راه افتاده است و دوباره نقش تو را ميزند. مرحمتي کن بر اين خون سياه و از پس حجاب هاي ظلماني وجود من٬ چهره ات را نمايان کن. نگاه کيمياگر تو٬ خاک بي وجود وجودم را جلا خواهد داد...
تو ميداني از چه سرگشته و حيرانم. تو ميداني کدامين نواي ني٬ مرا به خود خوانده است. جاي خالي تو را در ذره ذره وجودم حس ميکنم. تو ميداني که مست نگاه توام. تو ميداني که براي لحظه اي آرامش در کنار تو٬ آرام ندارم. تو ميداني که همه چيزم را براي درک چنان لحظه اي به ميان نهاده ام. تو ميداني که اشک چشمانم به هواي تو از لانه پر ميکشند ولي افسوس که هنوز بال و پرم نداده اي...
اي جان جانان من؛ تو ميداني که آتش فراقت چگونه من را در خود ميسوزاند. تو ميداني که هر لحظه منتظر ندايي هستم که مرا به خود فرابخواند و نويدي از تو به من برساند.
اي بهترين پناه بي پناهي هاي من؛ از آن زمان که مرا شيفته خود کرده اي٬ آرامشم را بردي و دلم را مشق بي قراري دادي. اي همه وجودم ز تو٬ شب فراق مرا به پايان رسان. دوري تو مرا خورد کرده است. دگر هيچ نميفهمم. بوي ياس تو مرا ديوانه کرده است. تو ميداني که من چقدر به عطر گل ياس عشق ميورزم. بوي تو را ميدهد...
اي بهترين صداي لحظات سکوت من. ديوار بلند غم را ويران کن٬ اي دوست. دستان سردم را با نفس مسيحاييت جاني دوباره بخش. مي داني که باران چشمانم هم تو را ميخوانند...
کجائي اي تو بهترين غزل وجودم. مي خواهم تو زمزمه هميشگي ام باشي. مي خواهم تنها تو را در اين بارن فرياد بکشم. ميخواهم چتر بي معرفتي را در خانه غرورم به جا بگذارم و بي آلايش در زير باران رحمتت٬ قدم زنان٬ بيت تو را زمزمه کنم...
چه لحظات سنگيني. بيش از اين نميتوانم. طاقت فشار اين فضاي سنگين را ندارم. بگذار سر به بيابان تنهائيم بگذارم و با تو٬ با ياد تو٬ خوش باشم. مرا طاقت وصال نيست. مرا تاب ديدار آن لحظه نيست. بگذار شيريني هجران را همچنان با خود داشته باشم تا طاقت وصل و لياقت ديدن آن صبح موعود را به دست آورم.
اي خورشيد تابان! همچنان بر وجودم بتاب...اي باران رحمت٬ همچنان بر بيابان تنهائيم ببار...

پروانه آبی ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۱

يادی از غرب...

امشب داشتم با يکي از دوستان مشاعره مي کردم. اواسط کار٬ نوبت به من رسيد و بايد با حرف « د » بيتي را مي خواندم. قطعه بيتي به ذهنم آمد که دلم را با خود به دور دست ها برد. آن جا که هر سو صد شهيد خفته دارد...
راستش ما تو سفر غرب دو بار از تنگه مرصاد عبور کرديم. بار اول هنگام رفت٬ وقتي براي نماز به نمازخانه اي که در آن جا ساخته بودند رفتم٬ بيتي که بر روي پارچه بزرگي نوشته بودند٬ نظرم را جلب کرد. خواستم حفظش کنم. اما بعد از حرکت٬ هر کاري کردم به ذهنم نيامد... خدا خدا مي کردم که يک بار ديگر بتوانم آن پارچه را بخوانم... در راه برگشت٬ باز هم از تنگه مرصاد مي گذشتيم و اين بار هم در آنجا براي خواندن نماز و خوردن نهار توقف کرديم... وقتي به نمازخانه رفتم اولين چيزي که به دنبالش بودم آن بيت بود... و حالا دوباره به خاطرم آمد...بسيار زيبا بود آن لحظه که سکوت بيابان را مي ديدي و با خود اين بيت را زمزمه مي کردي که:

داستان غم هجران تو گفتم با شمع
آنقدر سوخت٬ که از گفته پشيمانم کرد

خاطره ها داشتيم از سوختن و دم نزدن...
کجايي اي سکوت بيابان هايي که تماشا گه راز بوديد...
چرا خود را چنين سنگين٬ بر پهنه اين زمين گسترده ايد...
چگونه شاهد بوديد....
چگونه....

پروانه آبی ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۱

شرم دارم که بميرم...

به نام خالق عشق و مستی
هر وقت نسيم عشق به مشامم می رسد٬ گويی که يک دل نه٬ صددل پرنده مهاجر را همراهی می کنم. گويی که پروازی بلند می کنم برفراز کوههايی که در بلندی آن ها٬ تنها من هستم و تو.. آنجاست که احساس تنهايی٬ زيباترين احساس هاست..آنجا که من و تو يکی هستيم و چون تو٬ زيبا....
ای عشق٬ سال هاست که تو را در اعماق وجودم فرياد می زنم. نام تو٬ ياد تو٬ زمزمه همه اجزای وجودم است..بند بند بدنم شود آزاد٬ هرگاه که تو را می خوانم؛ای عشق...
چگونه است که دست جفاپيشه زمان ما را با خود برد٬ و ياران را باقی گذاشت... به خدا ما هم فرزندان همان دورانيم. فرزندان دوران عشق و ايثار..ما يادگاران همان لاله های سرخيم که نشکفته پرپر شدند...ما ميوه های همان درختانيم....اما مگر می شود آن ها را از پای درآورد؟ شما جاودانگان تاريخ خواهيد ماند...شما هميشه نور الهی خواهيد بود در ظلمت بشری....
اما...اما گناه ما چيست؟ گناه ما چيست که دير پا به عرصه وجود نهاديم.گناه ما چيست که دير فهميديم که کجا آمده ايم؟ به خدا ما هم طالب عشقيم....ما چگونه می توانيم تحمل کنيم هنگامی که در آن ديار٬ به ملاقات ياران خونين خود برويم در حالی که ما به مانند آن ها نيستيم.. به خدا شرم دارم که بميرم....
من از کودکی گفته ام يا حسين
همیشه کلامم بود یا حسين
چو بوی گل ياس و سرخی رسيد
گل لاله گويد به من يا حسين
بود نور عشق و بود بوی عشق
دمادم به يادش بگو يا حسين
هميشه ز يادش دو چشمم رميد
بود سوز اشکم ز او يا حسين
ز کرب و بلا می وزد ياد او
که يادش هميشه بود يا حسين

پروانه آبی ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۱

گردباد عشق...

گرمي نفس هايم٬ آتش درونم را زبانه مي زنند. آتش مهري که وجودم را چون خاکستر به باد داده است.
اي بلند ترين فرياد دل من٬ هست و نيست مرا نيست کرده اي و تنها خودت را بر وجود بي وجود من هستي بخشيده اي. و اکنون٬‌هستي من تنها ز هستي تو ست...
ويرانم کردي... و دوباره از نو٬ سرشت مرا پايه گذاشتي... همچون گردبادي٬ ناگهان بر سرم فرو آمدي و با خود بردي آنچه با خود داشتم و بر جاي گذاشتي آنچه اکنون دارم. و حال٬ نيک که مي نگرم٬ همه چيز را در اين هيچ٬ مي بينم...
اکنون همچون آن پيرمرد عاشق٬ دلي زخمي و قلبي پاره پاره٬‌ روحي پاي افگار جستجو٬‌ چشماني کم سو ولي اميدوار٬ زباني خاموش و در عين حال فريادي بلند٬‌ دستاني پينه بسته از چنگ زدن دل زمين به بهانه جستجوي رد پايي از تو٬‌ شامه اي ضعيف از بسياري گل هايي که از پي ات بو کشيده ام... و گوش ناشنوا از بسياري طعنه هايي که زدند و مي زنند و خواهند زد...
اين همه آن است که بر جاي گذاشتي و رفتي...اي گردباد عشق...
سحرگاهان٬ به بهانه استشمام شميم دل انگيز ياس٬‌ چشم اميدم را مي گشايم...
و شباهنگام به اميد ديدن رؤياي آنچه در طول روز به انتظارش بودم٬‌ به خواب مي روم...
اما دريغ... که نه عطر تو را به مشامم ديدم و ن نه روياي تو را لمس کردم...
و تنها و تنها و تنها٬ اين اميد من است که مرا به فرداروزي زنده نگه داشته٬
که گرمي فروغ ديدگانت٬‌آتش درونم را شعله ورتر کند٬
تا همچو شمع بر گردت بسوزم...

تو تنها غزل وجود مني..
و عشق تنها بيت اين غزل...
قافيه آن٬‌آتشي است که هر دم٬‌ دم سرد و بي روح مرا گرمي جانانه اي بخشد...
اي تنها خورشيدي که پرستش ات کرده ام٬
خوب مي داني که چه سحرگاهان در کنار ساحل٬ به استقبال طلوعت آمدم...
اما تو....
چند بار تا به حال٬ چشم مرا سوزانده اي...؟
آه... سو سوي اين چشمان بي فروغ من٬ به فداي تنها نيم نگاهي...

پروانه آبی ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۱

هميشه تو را می خوانم

هميشه تو را می خوانم...در بلندای کوه های سر به فلک کشيده تنهايی ها...

در اعماق دره های ژرف سکوت....
هميشه تو را می خوانم...همچون پروانه...در سکوت....و نه چون مرغان وصال سحر.....


هميشه تو را می خوانم...
ای که نداسته ام که کيستی....در پس حجاب های تن... هميشه تو را می خوانم....

هميشه تو بودی ... ياد تو... نام تو... .
بيرون آی....بيرون آی....ديگر زمان خاموشی نيست....ديگر شب هجران نيست...

بيرون آی... بيرون آی و جلوه کن آن شمايل را....بيرون آی و رخ بنمای......
امروز..جمعه است...بيرون آی..... ديگر تاب نيست طاقت دوری تو را ...

بيرون آی که من هميشه تو را می خوانم ...
نمی دانم چرا در بلندای کوه ها تنهايی به سراغ ما آيد و در اعماق دره ها سکوت....

شايد در آن بلندی من و تو يکی بشويم......

پروانه آبی ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٠

و باز هم دلتنگي ...

باز امشب دلم هوایی شده بود. هوای نوشتن. هوای باران. همان بارانی که زیر نور ماه در زیر آن قدم زدم. هوای کوه. همان که استواریش را بالا رفتم. و باز نوشتن را با خاطره پیوند زدم.

هوای کوی تو ما را ز سر به در نرود ...

باز امشب دلم بهانه می گرفت. بهانه ی تو. بهانه ی آن نگاه پرمهرت که بر دیواره نازک دل من روانه می ساختی. و چه زیبا آن را فرو می ریخت. ریختن دیوار دل همان و برآمدن سیل باران همان.

اکنون هم همان نگاه هاست که دیوار باران را فرو می ریزد. کاش می توانستم آن نگاه را ببینم.

بازهم دارن اذان میگن. مثل دفعه قبل. وقت اذان خیلی دلم میگیره. بدجوری هوایی میشم. هوای تو. ... « دارن اذان میگن محسن. دعا کن... » ... دعا کردم. دعا کردم هر کجایی سلامت باشی.ما که  نمی بینیم. ولی خدا با توست. هر جا باشی... دعا کردم باز هم آن نگاه .... دعا کردم ....

ما مرزها را شکافته ایم. ما دل ها را پیوند زده ایم. و ما درد قلب هایمان را تقسیم کرده ایم. خواب و خیال مرا نیز از آن خود کرده ای. و دیگر چیزی برایم نمانده است جز عشق...

سکوت خانه را می شنوم. و خاطره آن گریه هایی که به ثمر نشست . و تجریه تلخ گریه هایی که هیچگاه درمان نشد. و شاید روزی ... آری. امید را همیشه زمزمه کرده ام. شاید روزی... شاید روزی بیاید که تو بیایی. اما از من نخواه که با همان چشم ها به  استقبالت بیایم. سیاهی چشم هایم را باران اشک شست ... و اینک زخمی ... گاه و بی گاه خونی ... و مرهم آن زخم تنها نگاه توست.....

حرفهایم با توست. رمزهایم را تو تنها می فهمی. کدهای نوشته هایم را تنها تو میدانی. پس میتوانم بگویم که مزه آن شیرینی که همیشه گفته ام هنوز بر لبانم است.... و فراموش ناشدنی...

مشق های پریشانی ام را بخوان. نغمه های دلتنگی ام را بشنو. و آواز وصل را دوباره فریاد کن...

همه گریه ها را بهانه تویی .......

پروانه آبی ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٠

تفکر

امشب دوباره آسمان ابری شد. و به سرعت بارید...بارید...بارید... اما... کیست که از خود سؤال کند، که در آن گوشه‌ی شهر، آسمان دل یک کودک بی سقف، چکید...

حال باز از خدا گلایه کن و بگو خدایا این و آن را ندارم .
تو نفهمیدی ولی آن کودک می دانست خدایی مهربان دارد .

 

پروانه آبی ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٩

ای خدا !

چه قدر احساس خستگی می کنم . نمی دونم چی بنويسم . خيلی دلم گرفته .  پنجره را باز کردم . نم بارون شروع شده بود .ياد بچه گيهام افتادم اين شعرو خوندم   باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بام خانه ...  اه حتی بارون هم بند اومد ديگه ضد حال بدتر از اين نمی شه آسمون هم آدم رو سر کار بزاره ... حس نوشتن نيست ... حرف های دل را جز با قلم سفيد بر کاغذ سفيد برای دوست ننويس ... نه حسش نيست همين قدر بسه . خدايا خودت نجاتم بده ... خدايا پس اين فريادرسی که قولش رو داده بودی چرا ظهور نمی کنه  ... جون به لبمون کردی فقط قربون دستت بگو هوا ما رو داشته باشه به سرمون احتياج داريم ... خيلی دوستت دارم خدا جون کارت درسته

 

پروانه آبی ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٧

جدایی از تو ...

به پایان جاده رسیدیم. حال باید هر یک راهمان را جدا کنیم و برویم. هر کسی به آن سویی رود که خودش خواسته است. آزادی. و من، خود، این راه را برگزیدم. و تو آزادم گذاشتی. ولی میدانم رهایم نکردی. رهایی از تو، فناست. جدایی از تو، ... .
هیچ را با هیچ می‌توان گفت. ولی با تو بودن را با هیچ چیز نمی‌توان گفت.

و من خودم راه را بر خود هموار کردم. گاهی در حرکت، گاهی در تلاش برای هموار کردن راهی که آن سویش تو نبودی و نیستی. و من قدم به قدم از تو دور می‌شوم. از تو دور شدن، جدایی از توست. و جدایی از تو،... .
هیچ را با هیچ می‌توان گفت. ولی من، می‌خواهم تو را بگویم. که همه چیز هستی و با هیچ چیز نمی‌توان گفت. پس گفتن را بیاموز آن‌طور که تو را بر خود بگویم. آری. یاد تو مرا با تو همراه می‌کند. و نبود نام تو... میدانی. جدایی از تو،... .

آری. حتی یک لحظه جدایی از تو... . هیچ را با هیچ می‌توان گفت.
مرا دریاب. و «من» با تو معنا می‌شوم. مرا معنا ده. و تو خود، معنا هستی. ... مرا دریاب.

پروانه آبی ; ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٢

غريبه

غريبه
رودخانه به تو " آشنايي" هديه مي داد،
تو از صداي موج گله مند بودي
زلالي آب " عشق " را به تو هديه ني بخشيد،
تو كورمال كورمال به دنبال عشق مي گشتي
" لحظات " هديه اي بودند در كف دستانت،
و تو به تنهايي ات پناه مي بردي!
 
غريبه
رود هميشه همان رود نمي ماند
 تا آشنايي هديه دهد
و
عشق هميشه در زلالي آب به پايت ريخته نمي شود
 
آه غريبه
اين گونه پريشان دنبال چه مي گردي، گرد خود؟
به رود بنگر!
به زندگي
و
به كف دستانت
و از خود بپرس
از كه به كه پناه مي برم، جايي كه زيستن در ژرفاي
" يك دم" نهفته است؟

پروانه آبی ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱۱

در تماشاگه پاييز

برگ ريزان همه خوبي هاست
 مي بريم از هم پيوند قديم
مي گريزيم از هم
سبك و سوخته برگي شده ايم
در كف باد هوا چرخنده
از كران تا به كران
سبزي و سركشي سروري نيست
 وز گل يخ حتي
 اثري در بغل سنگي نيست
اين همه بي برگي ؟
اين همه عرياني ؟
چه كسي باور داشت
 دل غافل اينك
 تويي و يك بغل انديشه كه نشخوار كني
 در تماشا گه پاييز كه مي ريزد برگ

پروانه آبی ; ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٠

تنهائی

تنهائی جای پایش را عمیق تر
و ماندن در این غربت
لحظه های غرق در مرداب را
شدت بخشیده

مانند شاخه ای خشک شکننده
و چون عمر یک حباب
لحظه های شیرین، کوتاه
کوره راه خوشبختی، تاریک و متروک
زمان در تسخیر پائیز
و من
همچنان در انتظار بهار ....
 

پروانه آبی ; ٧:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٠

ای هيچ بهر هيچ در عالم مپيچ

اگر تيغ تو می برد مبر نان کسی هرگز                    که اين برندگی را خنجر خونخوار هم دارد

ای هيچ بهر هيچ در عالم مپيچ                             که اين پيچيدگی را در طبيعت مار هم دارد

ای که می زنی نيش و نمی دانی                        که اين راه و روش را عقرب جرار هم دارد

گنهکارم من ژوليده يارب تو خود می دانی              که گل با آن همه حسن و لطافت خار هم دارد

من از عقرب نمی ترسم ولی از نيش می ترسم     ندارم شکوه از بيگانگان از خويش می ترسم

ندارم وحشت از ببر و پلنگ و حمله گرگان              از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم

من را با خانقاه و خرقه و کشکول کاری نيست        من از اعمال زشت خلق نادرويش می ترسم

پروانه آبی ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٩

اينجا تنها منم! و تنها من!

هان! چه شده است؟ که اینچنین بی تاب و بی قرار می باری! کدامین سرنوشت شوم مسیر اشک های زمستانی را در وجود ابریت باز کرد؟

هان! ببار! این نشانه نفس کشیدن توست! در این سرما هر نشانه از حیات نیز امیدبخش است.
اما هیچ انتظاری نداشته باش! اینجا نه درها می شنوند و نه دیوارها. حتی سقفی هم بر سر خود گرفته مبادا اندکی خیس شوند...
تو از آن بالا بگو: چقدر چتر گشوده شده نظاره می کنی؟...

ای باران! اینجا همه کورند و کرند. بیهوده زمان را به گفتن و باریدن تلف مکن. آن کسی که می شنید دیگر نیست. یعنی اینجا دیگر نیست. شال و کلاه کن و رخت سفر ببند. اینجا ز اشک تو هیچ رودی جریان نخواهد گرفت.
برو! برو آنجایی ببار که بارشت خروش رود سهمگینی شود تا آنجا که همه ی کوران و کران را در وجود خود محو کنی.
اینجا کسی حوصله ی رود را هم ندارد...
اینجا کسی حتی دست به دیوار هم نمی گذارد؛ مبادا که فرو ریزد....

برو! اینجا چیزی بری روئیدن نیست. وقتی تو نبودی اینجا نابود شده بود. و حال دیگر چه وقت بارش است. دیگر بارش تو نیز هیچ اثر نکند. نوش دارویی بعد از مرگ سهراب...

برو! آنان که روزی در بارش تو می باریدند اکنون در این سرزمین نیستند. آن هایی که به انتظار تو پنجره ها را می گشودند امروز تنها عکسی از آن ها به دیوار خاطره ها به یادگار مانده و روبانی سیاه بر گوشه آن قاب عکس که حاکی از تلخی داستان آن خاطره است...

برو! اینجا دیگر هیچ کس نمی خواهد زیر باران قدم بزند. اینجا تنها منم! و تنها من! بدون آنکه بخواهم بار دیگر زیر بارش سیل آسای تو قدم بزنم. و یا همانند آن شب تاریک شتابان - به دنبال آنچه که دل همراه او بود- حرکت کنم.

ای آسمان! دیگر زمان آن به پایان رسیده است که چشم در چشم تو در گود زورخانه ی هستی در مسابقه ی بارش دست به گریبان شویم. دیگر هیچ وقت چتر خود را در ماشین زمان بر جای نخواهم گذاشت.

گیرم که سخت بر سر این مردم مرده پرست باریدی. و یا شاید اساس و بنیان خودخواهی و نامردی را با خود شستی و بردی.
اما با کویری که دیگر حتی درختی در آن جوانه نمی زند چه خواهی کرد...

هان ای باران! دیگر نوبت بارش تو به سر رسیده است. تو هم با سرنشینان آن قایق به پشت دریاها باید بروی. شاید بتوانی مردمی را بیابی که بارش تو را انتظار کشند.
اینجا کسی در انتظار تو نیست...

برو! صدای شر شر تو آزارم میدهد. صدای تو همچون نمک بر زخم کهنه ام جانم را به لب رسانیده است. برو! بوی نم آزام میدهد. بوی خاطره ها را دوباره زنده می کند...

برو! برو! دیر آمده ای. امروز دیگر وقت بارش نیست. وقت چشم بستن و از یاد بردن است. وقت آنکه به شهری بروی که در آن پنجره هایش رو به تجلی باز است...

و اینجا تنها من خواهم ماند؛ و تنها من!
که تکیه به دیوار خاطره ها داده و آن قاب عکس یادگاری را تنگ در آغوش حسرت گرفته ام...
برو! ...تنهایم بزار.....

پروانه آبی ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۸

داستان عشق!

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود پاکي ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند . آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند . روزي همه پاکي ها و تباهي ها جمع شدند خسته تر وکسل تر از هميشه . ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت : بياييد يک بازي کنيم . مثلا

( قايم باشک ) همه از اين پيشنهاد شاد شدند.

ديوانگي فورا فرياد زد . من چشم مي گذارم و از آنجايي که هيچ کس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد .

همه رفتند تا جايي پنهان شوند !

لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهي زباله پنهان شد.

اصالت در ميان ابرها مخفي گشت.

هوس به مرکز زمين رفت.

طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد.

و ديوانگي مشغول شمردن بود . هفتاد ونه ...هشتاد...هشتاد ويک ...همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود ونمي توانست تصميم بگيرد

جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان کردن عشق مشکل است .

در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد ...نود وپنچ ...نود وشش ...نود وهفت ... هنگامي که ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگي فرياد زد دارم ميام واولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود . زيرا تنبلي ، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود ولطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود.

دروغ ته درياچه ،هوس در مرکز زمين ، يکي يکي همه را پيدا کرد به جز عشق . او از يافتن عشق ، نا اميد شده بود .

حسادت در گوشهايش زمزمه کرد ، تو فقط بايد عشق را پيدا کني او پشت بوته گل رز است .

ديوانگي شاخه چنگ مانندي را از درخت کند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو برد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد . عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد . شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند . او کور شده بود .

ديوانگي گفت " من چه کردم ..چگونه مي توانم تو را درمان کنم "

عشق پاسخ داد:

تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کاري بکني .راهنماي من شو...

واينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره در کناراو...

پروانه آبی ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۸

یخ فروش

 

 

یخ می فروشم. یخ‌های من را بخرید. هرچه دیرتر بخرید، یخ‌های من آب می‌شوند.
یخ فروشم. سرمایه‌ی من، همه‌اش یخ است. و طولی نمی‌کشد که یا قسمتی را فروخته‌ام؛ و قسمتی آب شده و رفته است. من یخ فروشم.
و ما همه‌ی انسان‌ها یخ فروشیم...

میدانید چه چیز مرا واداشت که این مطلب را بنویسم؟ یخ فروشی را گوشه‌ی یک خیابانی دیدم، که تکه‌ای یخ را به عنوان تبلیغ و تابلو، کمی جلوتر از خودش در خیابان گذاشته بود، و یخ به مرور آب می‌شد. کمی آن‌طرف‌تر، چند قالب یخ در گوشه‌ای در زیر پارچه‌ای گذاشته‌ بود و خودش نیز در کنار آن‌ها به خواب رفته بود.

دیدم این صحنه زیباترین و رساترین صحنه‌ای است که گذر عمر ما را بیان می‌کند که چه زود تمام می‌شود و ما در خوابیم...

 

پروانه آبی ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۸

هزار و چهارصد سال است که ....

هزاران سال است که ماه آن بالا برای خودش تکيه داده است و جز اينکه هر ازگاهی بی خيال نور خورشيد شود انگار به چيز ديگری فکر نمی کند . همين ماه هزار و چهار صد سال است که هر شب وقتی همه به خواب می روند ، بيدار است و چشمان خسته اش مردی را دنبال می کند . مردی که آرام از خانه بيرون می زند و در نحلستان های تاريخ گم می شود . هزار و چهارصد سال است که هر شب شاهد يک اتفاق تکراری است . مرد خودش را به چاهی می رساند ، سرش را در حلقوم چاه فرو می کند و عقده هايش را آزاد می کند و آرام آرام راه رفته را باز    می گردد ...... هزار و چهار صد سال است که ماه آن بالا برای خودش تکيه داده است و او را می بيند . انگار که ماه آن بالا آويزان است تا هر شب تنها شاهد فريادی خاموش و سرد باشد و چيزی برای گفتن نداشته باشد . هزار و چهار صد سال است که ........

پروانه آبی ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۸

آلبوم جديد محمد اصفهانی با عنوان برکت و آلبوم کياش قميشی و محسن چاووشی

با زمين خيلی غريبم      با هوای تو صميمی

ديده بودمت هزار بار       توی رويای قديمی

به نگاه چشم گريون      يه فرشته رو زمينی

چشامو به روت میبندم   تا که اشکامو نبينی

با تو فرياد يه عمرو         می کشم تا اوج باور

دلهای آبی هميشه      می مونن بی يارو ياور !

از کجا بايد شروع کرد     قصه عشق و دوباره

تا همه بغضای عالم        سر عاشقی نباره

غربت آرزوهامون             دل طاقتو شکونده

نگو تو شهر حقيقت        واسه ما جايی نمونده

نگو ديره واسه گفتن       سهمم از دنيا همينه

که تو تنهايی شب هام    کسی اشک هامو نبينه

Mohammad Esfahani : Barekat

01  - Mahe No [24Kps] [128Kps] ماه نو
02 - Setareye Gharib [24Kps] [128Kps] ستاره غريب
03 - Havaye Tou [24Kps] [128Kps]  هوای تو
04 - Talab [24Kps] [128Kps] طلب
05 - Darde Gong [24Kps] [128Kps] درد گنگ
06 - Ba Tou [24Kps] [128Kps] با تو
07 - Parandeh [24Kps] [128Kps] پرنده
08 - Bar Atash [24Kps] [128Kps] بر اتش
09 - Maro Ey Doost [24Kps] [128Kps] مرو ای دوست
10 - Shabe Tar [24Kps] [128Kps] شب تر
11 - Moonajat [24Kps] [128Kps] مناجات
12 - Mahe No (Instrumental) [24Kps] [128Kps] ماه نو موزيک

سلام این هم آلبوم جدید کیارش قمیشی به نام بی خیالش که گفته شده پسر سیاوش قمیشی است. من که خودم شک دارم. همه آهنگ ها هم کامل است. حتماً دانلود کنید.

۱ـ بی خیالش

۲ـ روزگار (وقتی رفتی)

۳ـ شب

۴ـ آزادی

۵ـ دستم

۶ ـ  قدیما

۷ـ قصّه هات

از اينجا می تونيد ليست کاملشو دانلود کنيد ۱۰۰٪ جواب می ده.

چند آهنگ جديد از محسن چاووشی

آخرش به قولمون وفا کردیم

وقتی رفت

هنوز

پروانه آبی ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٧

يه خبر دست اول

با سلام

يه خبر جالب برای بچه های وبلاگ نويس دانشگاه آزاد خمينی شهر .

وبلاگ حاج آقا موسوی توسط بروبچ کشف و توسط اين جانب لو می رود .

اسم وبلاگ بارانی ام هستش و آدرسش هم اينه :

http://baraniam1.persianblog.ir

در ضمن استفاده و درج اين خبر فقط با ذکر نام مجاز می باشد . وگرنه ...

حتما سر بزنيد و براشون پيام بزارين تا زودتر بروز بشن .

پروانه آبی ; ٥:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۳

يا علی گفتيم و عشق آغاز شد

يا اميرالمومنين روحی الفداک            آسمان را دفن کردی زير خاک ؟

آه را در دل نهان کردی چرا ؟              ماه را در گل نهان کردی چرا ؟

فدای تيغ عريان تو گردم کسی           آيا ز تو مظلوم تر بود ؟

---------------------------------------------------------------------

ای که هر دم دم ز حيدر می زنی        بريتيمان علی سر ميزنی ؟

بر يتيمان علی پرداختن                     بهتر از هفتاد مسجد ساختن

پروانه آبی ; ٦:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱