نشانی

خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد و به اگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيد به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر به در مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
 دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست

خودمونيم چه می کنه اين سهراب سپهری

پروانه آبی ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٥

شب تنهايي خوب

گوش كن دورترين مرغ جهان مي خواند
شب سليس است و يكدست و باز
 شمعداني ها
و صدا دار ترين شاخه فصل ماه را مي شنوند
پلكان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسيم
گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلكها را بتكان كفش به پا كن وبيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
 و مزامير شب اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسايي است در آن جا كه تو را خواهد گفت :ـ
بهترين چيز رسيدنم به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است

پروانه آبی ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٥

تو را در باران گم كردم

هر دارو كه علاج بود
 در خانه داشتم
 اما تنم در باد
به تماشاي غزلهاي آخر مي رفت
امروز را بي تو خفتم
فردا كه خاك را به باد بسپارند
تو را يافته ام
 مگر تو نسيم ابر بودي
كه تو را در باران گم كردم ؟

پروانه آبی ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٧

سفر به خير

 به كجا چنين شتابان ؟
 گون از نسيم پرسيد
دل من گرفته زينجا
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان ؟
 همه آرزويم اما
 چه كنم كه بسته پايم
 به كجا چنين شتابان ؟
 به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت به خير !‌ اما تو دوستي خدا را
چو ازين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها به باران
 برسان سلام ما را

پروانه آبی ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٧

بازگشت

عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم ز ره غبار آلود
نگهم پيشتر ز من مي تاخت
بر لبانم سلام گرمي بود
شهر جوشان درون كوره ظهر
كوچه مي سوخت در تب خورشيد
پاي من روي سنگفرش خموش
پيش ميرفت و سخت مي لرزيد
خانه ها رنگ ديگري بودند
گرد آلوده تيره و دلگير
چهره ها در ميان چادرها
همچو ارواح پاي در زنجير
جوي خشكيده همچو چشمي كور
خالي از آب و از نشانه او
مردي آوازه خواان ز راه گذشت
گوش من پر شد از ترانه او
گنبدي آشناي مسجد پير
كاسه هاي شكسته را مي ماند
مومني بر فراز گلدسته
با نوايي حزين اذان مي خواند
مي دويدند از پي سگها
كودكان پا برهنه سنگ به دست
زني از پشت معجري خنديد
باد نا گه دريچه اي را بست
از دهان سياه هشتي ها
بوي نمناك گور مي آمد
مرد كوري عصا زنان مي رفت
آشنايي ز دور مي آمد
دري آنجا گشوده گشت خموش
 دستهايي مرا بخود خواندند
اشكي از ابر چشمها باريد
دستهايي مرا زخود راندند
روي ديوار باز پيچك پير
موج مي زد چو چشمه اي لرزان
بر تن برگهاي انبوهش
سبزي پيري و غبار زمان
نگهم جستجو كنان پرسيد
در كدامين مكان نشانه اوست ؟
ليك ديدم اتاق كوچك من
خالي از بانگ كودكانه اوست
از دل خاك سرد آينه
ناگهان پيكرش چو گل روييد
موج زد ديدگان مخمليش
آه در وهم هم مرا ميديد
تكيه دادم به سينه ديوار
گفتم آهسته : اين تويي كامي ؟
ليك ديدم كز آن گذشته تلخ
هيچ باقي نمانده جز نامي
عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم ز ره غبار آلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ
شهر من گور آرزويم بود

پروانه آبی ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٤