شب

داشتم به "شب" مي انديشيدم که چه پر معنا بر زندگي ما سايه افکنده است. بر اين فکر بودم که شب از 2 حرف است: "ش" و "ب" ....
بعضي ها "شب" را مخفف " شروع بدبختي!" مي دانند. بعضي ها شب را مخفف "شميم بهشت" مي دانند و بعضي ديگر "شادي بزرگ". بعضي ها شبهايشان تنها " شبه بيرنگ " است و براي بعضي هاي ديگر " شرارت بازيگوش!" ... اما شما شب را چه مي پنداريد؟...
شايد براي من، شب، تنها " شاهد باوفا" معنا خواهد داشت. شاهدي که نظاره گر بيداري ها و نوشتن ها و تفکر ها بوده است.
شايد وفاي او در اين است که هيچ گاه آرامش خود را از من دريغ نکرد....

پروانه آبی ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱٥

زمستانی سرد آمده است ...

درخت ها خشک بودن. شاخه هاي انبوه اما بي برگشون جو خاصي ايجاد کرده بودن. هوا خيلي سرد بود. باد سردي مي وزيد. آسمون داشت کم کم سياه مي شد. اولش آبي بود ها...اما بعدش...داشت پر از ابر سياه مي شد. فضاي رو به رو پر از کلاغ شده بود. خيلي زياد. انگار يه خبري بود.. با اينکه رو يه بلندي نشسته بوديم اما فضاي رو به رو فقط کلاغ هايي بود که خودشونو رو باد شناور مي کردن و سر و صدا راه انداخته بودن نمي دونم چه حکايتي است. اينکه هميشه خزان و زمستان نماد جدايي و مرگ هستن. يک نماد تلخ که هيچ گاه از ياد نخواهي برد.
قصه ما هم مثل يه بازي فوتبال بود.۹۰ روز طول کشيد. و در آخر مساوي شديم و زمين را ترک کرديم. تماشاگر ها بدون اينکه از فشار روحي بازيکن ها با خبر باشن٬ مدام تشويق مي کردن. ياد ضرب المثل معروف مي افتم که ميگه:‌ بيرون گود نشستن و ميگن لنگش کن.

دقيقا ۹۰ روز بازي زندگي. هم خاطره شيرين داشت و هم تلخ. اما نمي دونم چرا اصلا عکس يادگاري از اين بازي ننداختيم. شايد هر دو طرف مي دونستن که بايد اين بازي خيلي زود فراموش بشه. يه بازي سخت و پر از تجربه. يک تمرين خوب براي صادق بودن. يک امتحان خوب براي انسان بودن. انساني که بار امانتي رو به دوش مي کشه. يه امانت گران بها که آسمون نتونست قبولش کنه. خوب انسان بايد امتحان خودشو پس بده که ثابت کنه لايق امانتداري اين گنج گران بهاست. نمي دونم نمره ما چند ميشه اما خوش بين هستم که حداقل تو آزمون صداقت٬ نمره خوبي خواهيم گرفت.
نمي دونم نقش کلاغ سياه در انتهاي اين بازي چي بود. پرواز نمادين اون ها مثل اختتاميه بازي هاي رسمي بود. راستي. بازي ما هم رسمي بود.مگه نه؟ .
یه روز یکی به من گفت دوست داشتن به راحتي به دست نمياد که به اين راحتي از دست بره. راست مي گفت.
يه بار٬ خيلي سال پيش٬ زماني که راهنمايي مي رفتم يکي از دوستام ازم پرسيد: يعني واقعا ميشه دو نفر همديگرو واقعا دوست داشته باشن. بدون هيچ غرضي. من هم با کمال آرامش و اطمينان گفتم که: آره. چرا نشه!؟ . ... اما نه اون مي فهميد چي مي پرسه و نه من مي فهميدم دارم چي جواب ميدم. اما انگاري يه چيزي بود که من بهش اطمينان داشتم. و همون بود که باعث شد بدون تامل و با اطمينان بگم که: ميشه‌ !
بعضي وقت ها حس مي کنم که زندگي داره تکرار ميشه. يعني دوباره بر مي گرده عقب و از يه جايي ادامه پيدا ميکنه با کمي تفاوت ظاهري.
اما فکر نمي کردم که روزي تو زندگي من اين اتفاق بيافته.... بشينم رو يه بلندي٬ به فضاي وسيع رو به رويم نگاه کنم٬ و بدون اين که صدايي از من بلند بشه٬ حرف بزنم. آخه بدجوري بغض کرده بودم. اما باز هم مثل هميشه نبايد اشکي سرازير مي شد. مثل هميشه..... يه درد خاصي گلوي آدم رو آزار ميده. اما ديگه عادت کردم. يعني اصلا ديگه اون درد رو دوست دارم. حاضر نيستم با خوردن آب٬ ساکتش کنم. درد شيرينيه. يه چند باري سعي کردم حرف بزنم. يه سري کلمات متقاطع بدون نظم و آهنگ از دهنم در ميومدن. سعي داشتم که يه چيزي بگم. می خواستم بگم که من قبلا ٬‌اون اول ها٬ تو وبلاگم يه چيزي نوشته بودم. نوشته بودم که:
وقتي آدم به دنيا مياد٬ خودش گريه مي کنه و وقتي از دنيا ميره٬ ديگران گريه مي کنن. به نظر من٬ اون بچه که به دنيا مياد مي دونه که از کجا اومده و به کجا پا گذاشته و براي خودش گريه مي کنه. وقتي هم که از دنيا ميره٬ ديگران مي دونن که اون کسی که مرده از کجا رفته و به کجا پا خواهد گذاشت و باز هم براي خودشان گريه مي کنند. و در اين ميان٬ آيا اين زندگي تنها حسرت است!؟ حسرت اينکه چرا آمدم و چرا رفتم؟.........
جالب اونجا بود که وقتی داشتیم بر می گشتیم٬ بغض هر ۳ تامون ترکید...ما و آسمون.....
در آخر بايد بگم که:
دنيايي از حرف تو ذهنم هست که به دستام منتقل نشدند.
تو خود نظاره کن به جاده زندگی ...

پروانه آبی ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱۳

فقط می توانم بنويسم ...

گفته بودم فراموش نخواهم کرد. همه ی آن لحظاتی که « بودن » را در کنار خود داشتم. اما باورتان نشد و فراموش کردید. گفته بودم که امیدوارانه صبر خواهم کرد. اما قولم را نادیده گرفتید و بی رحمانه بر صبر من چشم پوشاندید. ملالی نیست. آری ملالی نیست. مرا چه باک است که چه می پندارید. مهم آن است که صبر کردم. خودم که آن را باور دارم.... آری... ملالی نیست. جز دوری شما.

 احمقانه به گمان می رسد خواهش مکرر دلم... اینطور نیست؟

 گمان برده اید که سر به آسمان, قلم به دست گرفته ام؟ یا قلم دستم شکسته است ؟! اگر چه در حرف اینطور می نماید ... چون آنجا کلمات را پیدا نمی کنم ... شاید درست حرف زدنم را توان خوبی نباشد ولی نوشتن حرف هایم را اينطور نيست.

 آری ... اين صداي مكرر دل من است كه اينچنين نامفهوم و گنگ در دالان چشم‌هاي شما طنين انداز شده است. اين صداي سكوت صبري است كه هيچ انگاشته شد. و چه زيبا بود لحظه اي كه خود را به صبر دعوت مي كردم. و چه دردناك خواهد بود آن زمان كه لحظه ی ديدار مي نامند.

زيرا اين لحظه همان نقطه ي آغاز يك پايان است. نقطه ی شروعی بر یک پایان.« لحظه ديدار نزديك است..» کاش هیچ وقت شروعی نبود که اکنون نقطه پایانش را انتظار کشم.

انتظار را دوست دارم اما نه برای کشیدن. برای سوختن. همانند شمع. شمع عجیب منتظری است که حتی نوشته ای هم به جا نمی گذارد. باز من خود را بیان می کنم... انتظار را دوست دارم آن زمان که امید را پیوست آن کنم. نه اینکه انتظار کشم با آن که میدانم نقطه پایان را گذر کرده ام و دیگر هیچ نیست برای چشم به راه بودن. سخت است فروخوردن بغض فروخفته را. و آن نقطه ي پایان, سرآغازی است بر این فروخوردن ها و فروخفتن ها. کاش هیچ وقت نقطه ی آغازی نبود...

چهره ام را می گشایم - لبخند تلخی را نمایش می دهم تا شاید کسی نفهمد. اما تو که میدانی. حتی اگر نبینی. میدانی زیر این چهره عجب بارانی است... از چه رو ابرها را بر آسمان دلم روانه ساختی. آیا همان شروع اول کافی نبود؟

سر به بیابان قصه ها نخواهم گذاشت. همین جا نیز بیابان است. اما این دیگر قصه نیست. حقیقتی است: اینجا نیز بیابان است...

راستی... مهرماه را ماه بی مهری نامیدم. شروع خزان بود و باز نقطه شروع. مهرماه نیز نقطه آغازی بود... کاش همان مهرماه می فهمیدم پاییز هم تمام می شود ... و زمستانی سخت آغاز می گردد ...

اگر بدانم نقطه‌ي پايان نزديك است اين دفتر خاطرات را براي هميشه خواهم بست و باز دفترچه ي كاغذي و آن قلم آبي را محرم راز خود خواهم كرد. و اين جا را تنها به كتابخانه ويا موزه‌اي خالي از دل مبدل خواهم ساخت. کاش هیچ وقت نقطه ی شروعی نبود...

حقيقت را چگونه بيان کنم ...

سرمای سختی نیست. اما سردی دستانت خبر از سرمایی می دهند که هنوز آن را به جان نفهمیده ای. شب نیست. اما غروب خورشید را می توانی نشانی از آمدن تاریکی قلمداد کنی که هنوز در آن غرق نشده ای. و ابری که از مقابل دهان تو خارج می شود بارانی است که در یک شب سرد زمستانی بر گونه های تو می بارد. اما... هنوز زمستان فرا نرسیده است. و می خواهم زمستان ابری تاريک را تنها با خود ببرم تا گرمی ات باز گردد. تاريکی از تو دور شود و ابر ها را نيز نسيم زمان خواهد برد. آهای فراموشی او به تو نياز دارد ...

پروانه آبی ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٧