از نسل اول به نسل سوم، صدا مفهومه!؟...

يكى از دغدغه هايى كه ذهنم را به خود مشغول كرده است مطالبات نسل جوان، همان اميدهاى آينده انقلاب است. از فاصله افتادن بين ما و آنها و عدم درك متقابل نگرانم. مى خواستم نامه اى براى اين نسل جوان و پر اميد بنويسم و كمى با آنها حرف بزنم. اتفاقاً نامه اى براى معبر 5 رسيده بود با امضاى يك نسل سومى، با دقت آن را مطالعه كردم، ضمن اينكه هشدارى بسيار جدى براى امثال من بود كه به جاى مشغول شدن به حواشى فرساينده، به رسالت خطير حفظ و نشر فرهنگ و آثار دفاع مقدس و ميراث شهدا بپردازيم و به اندازه بضاعت اندك خود به بسترسازى براى پيوند نسل جديد و اميد انقلاب با يادگاران دفاع مقدس و ميراث شهدا بپردازيم. سعى مى كنم طورى حرف دلم را بزنم كه پاسخى به نامه اين عزيز نيز باشد. عزيز جوان! همان طور كه تو از ايجاد فاصله بين نسل هاى انقلاب نگرانى، من نيز هر وقت فكر مى كنم ممكن است چنين فاصله اى ايجاد شود، تمام وجودم مى لرزد ولى به لطف خدا و مدد ولايت مقام معظم رهبرى هنوز اين فاصله ايجاد نشده و هنوز ما حرف هاى يكديگر را مى فهميم. فقط اشكال كار اين است كه مطالبات و نيازهاى شما با داشته ها و داده هاى ما كمى متفاوت شده است و تطبيق اين دو با هم تلاش و از خودگذشتگى من، اندكى واقع بينى، هوشيارى و دشمن شناسى تو بسترسازى و فرهنگ سازى و پرهيز از وادادگى و خودكم بينى متوليان فرهنگى كشور را مى طلبد و گرنه مطمئن باش بين من و تو چنان فاصله اى نيست. فاصله هايى كه فكر مى كنى بين ماست. دسيسه هايى است كه دشمن براى مأيوس كردن تو و تنها ماندن من طرح ريزى و القاء كرده است. چرا كه در دوران دفاع مقدس، همان زمانى كه تو دنبال نشانه ها و آثارى از آن مى گردى نسل اول و دوم و سوم معنا نداشت. از نوجوان 13 ساله تا پيرمرد 60 و 70 ساله در كنار هم براى دفاع از خاك، ناموس و دينمان جنگيديم. اين همدلى و همكارى و پيوند ناگسستنى نسل هاى ايرانى باعث شد تا دشمن به فكر القا نسل اولى و دومى و نسل سومى و تفكيك مرموز و موذيانه آنها از هم بيافتند; و هر روز فاصله اين نسل ها را از هم زياد كند به شكلى كه من امروز نتوانم نتوانم خودم را معرفى كنم و تو نتوانى نام و نشانى از من بيابى. و در واقع بين من، نسل اول، كه هويت تو هستم و تو، نسل سوم. كه در بحران هويت غوطهورى فاصله اى به وسعت جامعه مدنى و غرب زدگى و هزاران ايسم و مدل و... ايجاد شود كه حاصل آن سردرگمى و انحطاط نسل شما باشد. و الا نسل من و تو هيچ تفاوتى ندارد به جز اينكه وقتى به سن و سال تو بودم حضور دشمن پشت درب خانه ها حس مى شد و دغدغه همه كشور دفاع بود و جنگ به گفته حضرت امام (ره) در رأس همه امور بود و همه به فكر همگرايى و پيوند نسل ها براى ايستادگى در برابر هجوم دشمن بودند. ولى امروز آنه كه بايد به فكر دفاع باشند حضور و هجوم دشمن را توهّم مى پندارند و براى بهره مندى از زيور دنيا به قول آقا به زر و زور و تزوير متوسل شده اند. امروز نسل اولى ها خسته از بى مهرى دولت مردان و نسل سومى ها خسته از شعار و وعده هاى سطحى، هر دو گرفتار مشكلاتى شده اند كه حاصل آن ميدان دارى مناديان ليبراليسم و فمينيسم و... است. امروز برخى متوليان فرهنگ و هنر ما با تخطئه دفاع جانانه هشت ساله جوانان پرشور ايران اسلامى تمام فكر و توان و بودجه دستگاه هاى خود را صرف مواردى غيرضرورى و گاه احياى مظاهر فسق و تباهى مى كنند و من و تو براى زنده نگه داشتن فرهنگ و تمدن اسلامى و انتقال فرهنگ ايثار و جهاد و شهادت بايد نگاهمان به آسمان و اميدمان به غيب باشد. من با دست خالى به جنگ دشمن تا دندان مسلحى بروم كه در مدرسه و خانه سايه به سايه فرزندان اين مرز و بوم را شكار مى كند و آنان را با داروهاى شيميايى و مخدر و ولنگارى به نشاط وا مى دارد و با كنسرت غربى و جشن هاى مبتذل شاد مى كند، در حالى كه فرهنگ ما كه به زعم ناآگاهان داخلى و دشمنان خارجى خشن و عبوس مى نمايد فرهنگ نشاط و شادى درونى است . ولى افسوس كه نه در مطبوعات و وب ها و سايت ها و ساير رسانه ها اراده اى براى توليد و ارائه فرهنگ ايثار جهاد و شهادت كه همان فرهنگ نشاط و شادى نسل جوان است وجود ندارد .
ولى با تمام اين اوصاف قبول ندارم كه زمان من و شما خيلى فرق دارد، درست است كه در زمان ما دشمن پرچم داشت و رو در روى ما ايستاده بود و امروز داخل خانه هاى ما و در ميان دوستان ما از پشت به ما خنجر مى زند ولى عزيز نسل اميد انقلاب ! درست در زمانى كه همه چيز اين مملكت در جنگ خلاصه مى شد خود من و خيلى هاى مثل من را به خاطر حضور در جبهه از مدرسه اخراج كردند. همان موقع وقتى فرمانده لشكر ما به مرخصى آمده بود با حكم تخليه صاحب خانه مواجه شده بود. همان موقع نان به نرخ روزخورها با احتكار و چپاول اموال اين كشور يك شبه سرمايه دار مى شدند. همان موقع هم وقتى موشك هاى دشمن خانه هاى شهر را ويران مى كرد، در حالى كه عده اى مشغول نجات جان مصدومين بودند بعضى ها هم دست به سرقت اموال مردم از بين خرابه ها مى زدند .
همين امروز هم بسيارى از جوانان فهيم ما با خواندن دست دشمن و با تحكم مبانى دينى و قرار گرفتن پشت سر ولايت و با شركت در هيأت هاى مذهبى آنچنان دشمن را به ستوه آورده اند كه گاهى علناً از اين امر ابراز نگرانى مى كنند و عقلاى قومشان ! را به تدبير در مقابل هيأت هاى مذهبى فرا مى خوانند. الان هم اگر چه راه هاى نجات باريك و تاريك است ولى نور ولايت براى تشخيص راه از بى راه پيشاپيش تمام نسل ها مى تابد .
امروز اگر نوع لباس، آرايش، مد و حركت بعضى ها نشان از حضور دشمن دارد، زنگ خطر هست; ولى نه فقط خطر حضور فيزيكى دشمن، بلكه زنگ خطر تغيير تفكر و فرهنگ ماست. اين به آن معنى نيست كه دشمن با ما رفيق شده بلكه نشان نفوذ دشمن به وسيله دوستان ما در بين ماست; به آن معنى است كه ما به سمت دشمن در حركت هستيم، درست مثل پيشرفت سلول هاى سرطانى; در حال رشد هستند، در كنار سلول هاى سالم و در مقابل آنها نمى مانند بلكه آنها را در خود هضم و به سلول هاى سرطانى تبديل مى كنند .
عزيز من! امروز من و تو با سكوتمان با انفعالمان با توجه نكردن به اخطارهاى ولايت امر ; من از انتقال فرهنگ بسيجى بازماندم و تو از دشمن شناسى. در نبرد فرهنگى تمام طرف هاى دعوا تيرهاى خود را شليك مى كنند و اين هنر مدافع است كه در برابر اين تيرها، سنگر و سپر مناسب تدارك ببيند. اينكه به قول شما نسلى اولى ها كوتاهى كردند درست، ولى سنگر شما كجاست؟ سپر شما چيست؟ كدام خط قرمز را براى خود تعريف كرديد و از آن عدول نكرديد؟
گذشته اين كشور بسيار روشن است. اين گلزار شهدا كتاب گذشته ما و چراغ آينده ماست كمى تفكر لازم دارد تا نورهاى فروزان آن راه هاى آينده را نشانت بدهند. اين درست كه من كم كارى كردم ولى آينده گواهى خواهد داد به همان اندازه كه چشم تو را بسته اند دست مرا هم بسته اند. به همان اندازه كه تو دنبال گذشته و نگران آينده هستى من هم دنبال آينده و نگران گذشته هستم. ولى خدا وكيلى وقتى سيگار به دستت دادند و CD داخل كيفت گذاشتند نداى وجدانت را نشنيدى؟! چرا به آن گوش ندادى؟ وقتى پايت به اولين مجلس باز شد حيا نكردى؟! چرا بار دوم رفتى؟ من كوتاهى كردم و دست تو را نگرفتم، ولى ائمه كه گرفتند. مگر نشنيدى روايت را كه نگاه به نامحرم تيرى است از تيرهاى شيطان؟ چرا نگاه اول را به نگاه دوم گره زدى؟ آيا واقعاً فكر مى كنى نسل اولى ها نه نامحرم ديدند نه سيگار نه فيلم و...؟ چرا بود ولى هنر آنها خوددارى بود و ثمره خوددارى آنها رستگارى و شهادت .
انكار نمى كنم كه ساخت برخى از فيلم ها و سريال هاى ساخته شده، به خصوص در سال هاى اخير، در مسير تخريب فرهنگ دينى و ملى ما بود. ولى ليلى با من است و خوش ركاب و امثال اين ها واقعيت هاى روزگار ما بود. البته در فيلم هيچ وقت همه چيز سر جاى خودش نيست. بايد گاهى مسايل پررنگ و كم رنگ شود، ولى واقعاً نبايد فكر كنيد هر كه جبهه رفت در نهايت قداست و شجاعت رفت . جبهه و جنگ منشأ بركاتى بود، از آن جمله; ايجاد تحولات عميق روحى و فكرى و عقيدتى در انسان ها بود. بودند بسيارى جوان هاى ترسو، كبوترباز و قداره كش كه به جبهه آمدند و متحول شدند و حماسه ها آفريدند و آخر كار هم يا شهيد شدند يا ماندند و منشأ خيرات و بركات براى نظام و كشور شدند .
هر چند نوع ساخت فيلم ها و سريال ها مهم است ولى نوع نگاه به آنها مهم تر است و اتفاقاً ما با همى چيزهايى كه شما فكر نمى كنيد باعث پيروزى است پيروز شديم; يعنى همين جوان هاى معمولى كوچه و بازار راهى جبهه شدند و در اثر همنشينى با انسان هاى وارسته و تحت آموزه هاى عاشورا متحول شدند و با اخلاص و تعهد و تقوا و با دست خالى ايستادگى كردند و حماسه آفريدند و پيروز هم شدند. اصلا رمز نگه داشتن محرم و صفر كه حضرت امام (ره) اين قدر سفارش مى كردند در همين است كه آموزه هاى قيام حضرت سيد الشهداء عليه السلام انسان ساز است .
اين فكر غلطى است كه شما فكر كنيد يك عده انسان مقدس و كسانى كه از اول مادرانشان آنها را با وضو شير داده اند و از اول سن تكليف نماز شب مى خواندند و هيچ گناهى نكرده اند رفتند جبهه و پيروزى آفريدند. البته چنين افرادى هم بودند، ولى غالب بچه هاى جنگ همين جوان هاى معمولى شهرها بودند كه شما هر روز در خيابان با آنها برخورد مى كنيد. ولى به قول شهيد چمران: «وقتى شيپور جنگ نواخته شود مرد از نامرد تشخيص داده مى شود .»
هر چند ظاهر اوضاع ايران كنونى دل پسند نيست اما به بركت خون شهدا و در سايه هدايت مقام معظم رهبرى مسير حركت به سوى فلان و ايران آباد، مستقل و اسلامى است و همين كه رهبرى نظام به آينده اميدوار هستند و ما هم اميدواريم. ولى اين به آن معنا نيست كه نگرانى نداريم. نگران آينده هستيم، اوضاع، شرايط و روند كار را به دقت زير نظر داريم و منتظر اشاره رهبرى هستيم تا اگر روزى صلاح بدانند حماسه اى ديگرى بيافرينيم و كفر و نفاق را رسوا و از كشور ريشه كن كنيم و در اين راه من و تو بايد يد واحده باشيم .
رسالت امروز ما، به قول شما، نسل اولى ها، تلاش در جهت بسترسازى و حفظ و نشر فرهنگ و آثار دفاع مقدس و روحيه ايثار و شهادت طلبى و خوددارى از انزوا و انفعال و حضور فعال در تمام صحنه ها است. و رسالت شما، به قول خودتان، نسل سومى ها، دشمن شناسى، مقاومت در برابر مشكلات و ناملايمات، اهتمام به
آموختن و توليد علم، شناختن ارزش ها و تمسك به اهل بيت عليهم السلام، به خصوص زنده نگه داشتن فرهنگ عاشورا است، كه تمام اين رسالت را مى توان در يك كلام خلاصه كرد و آن نهادينه كردن فرهنگ انتظار در جامعه است. كه اگر فرهنگ انتظار در اجتماع نهادينه شود، من با انجام رسالت خود كوتاهى هايم را مى پذيرم و در برابر زر و زور و تزوير قيام مى كنم و تو با حركت خود و مطالبه جدى از من و متوليان فرهنگى و شناخت دشمن و ايستادگى در برابر آن به كمك هم مدينه فاضله اى خواهيم ساخت كه در آن ديگر غروب جمعه ها دلگير نخواهد بود .
انشاء اللّه .
يك رزمنده (به قول شما نسل اولى )

پروانه آبی ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٢٥

نامه اى از نسل سوم براى بچه هاى جنگ

من كى بايد شما را بشناسم؟
گاهى، ذهن آدم آنقدر پر مى شود كه هر راهى را براى تخليه آن قبول مى كند. ذهن من هم امروز پر از دغدغه و علامت سؤال شده آنقدر پر كه فكر مى كنم فقط نوشتن، آرام كننده اش باشد. به همين خاطر مى نويسم. آن هم براى شمايى كه هيچ نام و نشانى از هيچكدام تان ندارم و فقط نامتان را شنيده ام! جانباز، آزاده، رزمنده بسيجى، و... شما هم مرا نمى شناسيد. اما براى معرفى من يك نشانه كافى است: اينكه من كسى هستم شبيه تمام جوان هايى كه هر روز در خيابان مى بيند. كار هر روزم رفتن به سينما، خيابان گردى، وب گردى، ساعت ها نشستن پاى رايانه و اينترنت و چت كردن و رفيق بازى و هزار نوع وقت گذرانى ديگر است . اما يك هفته پيش، در خيابان تابلويى ديدم كه تمام فكر و ذهنم را مشغول خودش كرده و دستم رابه اين نوشتن واداشته. تابلويى كه رويش تصوير چند جوان كشيده شده بود. دست هايشان را دور گردن هم حلقه كرده بودند و سفيدى دندان هايشان از شدّت خنده، چشم آدم را زوم مى كرد. نمى دانم چرا ولى يك لحظه احساس كردم چه قدر خنده هايشان از ته دل است. به ياد خنده هاى مصنوعى خودم و دوستانم افتادم. وقتى كه صداى ضبط را تا آخر زياد مى كنيم و صداى صوت و كف و قهقهه مان زمين و زمان را به هم مى رساند. داشتم از تابلو مى گفتم. قيافه و سر و وضع آن جوان ها خيلى با ما امروزى ها فرق داشت. روى سرشان به جاى موهاى بلند و ژل ماليده، كلاه فلزى بود و روى پيشانى هايشان پارچه اى سرخ و سبز، اطرافشان هم نه از ساختمان خبرى بود و نه از ماشين هاى رنگ و وارنگ، همه تصوير را خاك گرفته بود! حتى خودشان هم روى خاك نشسته بودند !
از فاصله اى كه ميان خودم و آنها كه موقع رفتنشان هم سن و سال من بودند مى ديدم، حسابى شرمنده شدم و متعجب. بيشتر كه فكر كردم، يادم آمد از آن روزى كه به ياد دارم، ما را نسل سوم خطاب كرده اند; يعنى من از نسلى متفاوت هستم و فاصله زيادى با بزرگ ترهايم دارم . يادم آمد كه مرا به همين بهانه از كسانى كه روزى مثل من جوان بودند و جوانى شان را هم براى نشاط جوانى امروز من داده اند، دور كرده اند. يادم آمد كه من تاريخ خوانده ام. درسى كه در آن بايد از گذشتگان وطنم، درس زندگى مى آموختم. اما در هيچ جاى آن نامى از شما نديدم. در هيچ واحد آموزشى و هيچ كتاب درسى به من از شما نگفته بودند . در مدرسه حتى اگر هفته بسيج و سالگرد شهادتى بود، فقط برايم سرود خواندند و مقاله . من از سرود و مقاله و شعر، چه چيزى را بايد درباره شما مى فهميدم؟
نمى دانم تا چه حد قبول داريد، اما من دست پرورده زمانه اى هستم كه با زمان شما خيلى فرق دارد . زمان شما هم اگر شيپور جنگ به صدا در نمى آمد و اگر دوست ها و بزرگ ترهايتان به سمت جبهه نمى رفتند و اگر جبهه رفتن و به قول معروف بچه مثبت بودن دستمايه مسخره كردن دوستانتان مى شد، از كجا معلوم كه مثل ديروز شما نباشم؟ آن روز عده اى به مرزهاى كشور شما تجاوز كرده بودند و اين عده مشخص است كه چيزى جز دشمن نمى توانند باشند . پس راحت مى توانستيد آنها را بشناسيد و در مقابلشان جبهه بگيريد. اما امروز، همه در لباس دوست جلوى چشمان من ظاهر مى شوند. من چه طور بايد دشمنم را بشناسم؟ امروز كه فلسطين و عراق و افغانستان، به عنوان كشورى مسلمان در بند رژيم اسرائيل و آمريكا هستند، من خوب مى فهمم كه آمريكا و اسرائيل و انگليس دشمن منند. باور كن كه از آنها متنفرم و مى دانم كه تمام كشورم با من هم رآيند. اما من لباسم را از كشور خودم مى خرم. به سبك جوانان كشور خودم لباس مى پوشم .
سينماهاى كشور خودم را مى روم و از هنرپيشه ها و خوانندهاى كشور خودم الگو مى گيرم. من حتى نوارى را كه گوش مى دهم، مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد كشورم روى آن خورده، باز هم پشت به فرهنگ خودم كرده ام؟ اگر دشمن از اين طريق با من رفيق شده گناه من چيست و تكليفم چى؟
چرا شما كه شايد خيلى بهتر از من فرهنگ واقعى مان را مى شناسيد، برايم هيچ كارى نكرده ايد؟ من فكر مى كنم شما منتظريد كه ما براى شنيدن حرف هايتان بياييم. اگر اين طور است كاملا در اشتباهيد و در حق ما بى انصافى كرده ايد. چون من، خودم را سيبل تيرهاى تمام گروه ها و آدم ها با فكر و عقايد مختلف مى بينم كه انگار هر كدام وظيفه خودشان مى دانند تيرى به سويم رها كنند و بخشى از وجود و انديشه ام را به نام خودشان درآورند. چرا شما حتى از پرتاب يك تير هم دريغ مى كنيد؟ چرا حتى يك بار دست مرا نگرفتيد و گذشته را نشانم نداديد؟ باور كن دست مرا گرفته اند و به هر سويى مى برند اولين بار، من سيگار نخريدم. آن را خريدند و به دستم دادند. دنبال هيچ فليم و CD اى نرفتم. آن را دو دستى و با هزار فريب توى كيفم گذاشتند .
دنبال هيچ آدمى نرفتم، با من رفيق شدند و پايم رابه انواع مجالس باز كردند.من چشمانم را باز كرده بودم تا دنيايى را كه خداوند براى ديدن ولذت بردن خلق كرده، ببينم اما چشمم هر روز پسرانى را ديد كه عشقشان مو بلند كردن و دختر بازى و وقت گذرانى بود و دخترانى را ديدم كه هر روز خودشان را به رنگى در مى آوردند، چنان كه از تنگى لباس هايشان، نمى توانند راه بروند. چشانم كه باز بود، تصاوير رنگ و وارنگى به دستم دادند تا اينكه مدتى بعد چشمم به تمام اين تصاوير عادت كرد و همه شان برايم معمولى شد. تو اينها را باور مى كنى؟ اگر باور كردى بايد به حق بدهى كه از تو گلايه كنم كه چرا حتى يك بار به سمت من نيامدى؟ دستم را نگرفتى و به هيچ مجلسى نبردى؟ چرا حتى يك بار برايم از رفقايتان نگفتيد؟ شايد تمام حرف هاى شما بايد مثل رازى در دلتان بماند! من فكر مى كنم مجالس شما هميشه محرمانه است; يعنى فقط با دوستانت كه رفته اند خلوت مى كنى و حتى جايى براى درد دل كردن، با دختر و پسر خودت باقى نمى گذارى، چه رسد به جوانان ديگر. اين حرف ها را به اين خاطر مى زنم كه وقتى بعضى دخترها و پسرهاى شما را مى بينم، از شنيدن اينكه فرزند يك جانباز يا آزاده اند، تعجب مى كنم. بعضى از آنها با من و دوستانم كه پدرانمان در آن موقع اصلا به فكر جنگ نبودند و فقط به كارشان مشغول بودند، هيچ فرقى ندارند. انگار هيچ حرفى از پدرانشان نشنيده اند .
دنياى امروز ما، براى حرف زدن و القاى افكار به ديگران، از شيوه هاى نوينى
استفاده مى كند و آن را به راحتى در اختيار همه قرار مى دهد. اما شما هيچ وقت از اين همه جذابيت هاى دنياى مدرن، براى ماندگار كردن حرف هايتان استفاده نكرديد. وقتى فرهنگ غرب در اوج دلربايى، در سينه من رسوخ كرد، شما هنوز دنبال شيوه هاى قديمى براى رساندن فرهنگ اصيل من به خودم بوديد! وقتى دنياى غرب، تمام هويتش، تمام فساد و انديشه اش را تنها با يك CONNECT كردن و اتصال به اينترنت در اختيار من مى گذارد، شما چرا هيچ راه ساده اى براى شناخت خودتان پيش رويم نمى گذاريد؟ من كى و چه طور بايد شما را بشناسم؟ چرا وقتى كه فيلم هاى سينمايى و سريال هاى تلويزنى، به بهانه شناسايى شما به نسل جديد، تمام گذشته تان را روزهاى حماسه سازى و همرزمانتان را به بازى گرفتند، هيچ اعتراضى نكرديد؟ چرا وقتى در خوش ركاب اوج ترس يك ايرانى براى رفتن به جبهه و دفاع از ميهنش را به خرمن ها خنده به خورد ما جوان ها دادند،هيچ صدايى از هيچ كسى نبايد بلند نشد؟ من چه طور بايد شما را مى شناختم؟ در ميان آن همه خنده، من و هم نسلانم حق داشتيم كه فكر كنيم تمام ايرانى ها به زور به جبهه رفته اند؟ چرا آن روز كه در ليلى با من است تمام نذر و نياز خنده آور يك ايرانى را در رهايى از خط مقدم نشان دادند و تمام عكاس ها را زير سؤال بردند. فكر اين را نكرديد كه شايد تمام جوان هايى كه فيلم را ديدند، باور كنند كه تمام تصاويرى كه از شما مانده، حاصل عكاسى كسانى است كه از دفاع مقدس شما بيزار بودند؟
آن چيزهايى كه فيلم هاى جنگى ما نشان مى دهند، اگر واقعيت است چه طور مى شود با آنها پيروز شد و اگر دروغ است چرا شما سعى نكرديد واقعيت هايى را كه ديده بوديد، جايگزين كنيد؟
باز هم به من اين حق را نمى دهيد كه با فرهنگ جبهه و مرام جوان هاى ديروز وطنم بيگانه باشم؟ من هيچ فيلمى را به ياد ندارم كه در آن رنج هاى يك جانباز، يك مادر شهيد و پدر شهيد فرزند و همسر جانباز، سال ها بى پدرى يك فرزند آزاده و يا درد يتيمى يك فرزند شهيد را حس كرده باشم .
من آنقدرها هم بى انصاف نيستم كه تمام اينها را به دوش شما بيندازم . مى دانم كه تمام اين كارها متولى مى خواهد. اما مى خواهم بدانم اگر كسى پيدا نشد كه تمام اين كارها را انجام دهد، شما هم بايد دست روى دست بگذاريد و مثل ديگران فقط همه چيز را ببينيد؟
مى دانم كه شايد با ديدن ايران امروز، شما دردتان بيشتر هم شود. چرا كه ميان آنچه مى خواستيد و آنچه مى بينيد فاصله زيادى است. آن ايرانى كه شما برايش دست و پا و سلامتى اش را داديد، ايرانى نيست كه در آن هنرپيشه هاى سينما و خواننده ها را دختركان و پسركان دو سه ساله هم بشناسند، اما از نام دوستان شما فقط تابلوهاى كوچه ها و خيابان ها بهره ببرند .
اينها را همه مى دانند. اما شما بايد معين كنيد كه اين همه فاصله ميان نسل ما سومى ها و شما را چه كسى ايجاد كرده؟ بايد جواب بدهيد كه چرا خودتان را به من نشناسانده ايد؟
يك نسل سومى

پروانه آبی ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٢۱

شهيدى كه همه را كلافه كرده بود

بعضى وقت ها مى شد كه انسان را به بازى مى گرفتند. همه را به بازى مى گرفتند و چه بسا آن زير زيرها، كلى مى خنديدند. ولى خب ما هم از رو نمى رفتيم. از قديم گفته اند: «گر گدا كاهل بُوَد، تقصير صاحب خانه چيست؟» راست هم گفته اند. اگر قرار بود سماجت و همت قوى بچه ها نباشد، كه همان اوايل بايد كار را تعطيل مى كرديم. آنها كه به اين راحتى ها رخ نمايان نمى كنند .

گاهى هم خودشان اشاره اى مى كنند و آدم را مى كشند دنبال خودشان. يك استخوان بند انگشت كافى است تا همه را در بدر خود كند. آن روز هم يكى از همان روزها بود .

بهار سال 70 بود. پرنده هاى كوچك در ميان علفزارها و سيم هاى خاردار چرخ مى خوردند. سر مست از بهار، و لوله اى برپا كرده بودند. رفتيم پاى كار. ظهر بود و يك ساعتى مى شد، من بودم و «حميد اشرفى» كه هر دويمان تخيريبچى بوديم و «سيد احمد ميرطاهرى». سنگر تانكى كه در مقابلمان قرار داشت بدجورى مشكوكمان كرده بود. رفتيم طرفش. نه. كشيده شديم آن سمت .

توى حال خودم بودم. كنار لبه كانال قدم مى زدم. چهار پنج مترى به سنگر تانک مانده بود كه چند چيز سفيد نظرم را جلب كرد. رفتم طرفش. چند مهره ستون فقرات انسان بود كه ميان خاك ها خودنمايى مى كرد. سه تا مهره استخوانى بودند. به واسطه مداومت و كثرت كار به راحتى استخوان انسان را باز مى شناسم. به اطرافم نگاه كردم. تعداد ديگرى از آنها ديدم. در اطراف پخش شده بودند. چرخى در آنجا زدم. كمى كه گشتم، تكه اى از جمجمه انسان نظرم را جلب كرد. جمجمه به اندازه يك كف دست بود . نيروها را نگه داشتم. احساس كردم چيزى پاهايم را آنجا نگه مى دارد. فكر كردم كه چه چيزى بايد بدنش را اين گونه در اطراف پخش كرده باشد. حسّ درونم مى گفت كه گلوله مستقيم تانكى در نزديكترين فاصله او اصابت كرده و بدنش را متلاشى كرده است .

بهتر كه دقت كردم. متوجه امر شدم. ظاهراً بايد آرپى جى زن بوده كه براى زدن تانكى كه در سنگر بوده از كانال بيرون آمده باشد و به محض خارج شدند هدف گلوله تانك قرار گرفته و به شهادت رسيده است. اطراف را كه گشتم، متوجه شدم استخوان هاى بدنش در شعاعى حدود بيست - سى مترى پخش شده اند. شروع كردم به جمع كردن آنها .

قمستى از كانال هم بريدگى داشت كه مشكوك به نظر مى رسيد. مقدارى خاك آنجا ريخته و ظاهراً بايد چيزى دفن شده باشد. آنجا را با بيل دستى كنيدم. خاك ها را كه كنار زديم، دو جفت جوراب و استخوان هاى خورد شده پاهايش بيرون آمد. چه بسا پاهايش تكه تكه شده، اينجا دفن كرده بودند، پس بايد مى گشتيم و بقيه اندامش را پيدا مى كرديم .

شعاع بيست - سى مترى را وارسى كرديم. اول در سطح زمين و سپس مقدارى خاك هاى مشكوك را كنديم و زيرورو كرديم. تكه هاى استخوانش را كه جمع كرديم قسمت هاى عمده بدنش به چشم مى خوردند. اين را مى شد از تعداد استخوان ها و بندها فهميد. هر چند كه شكسته و خرد شده بودند. از آنجا به بعد هدفمان پيدا كردن پلاك يا ديگر مدارك شناسايى او بود. هر چه مى گشتيم بيشتر نااميد مى شديم. اعصابمان خرد مى شد. هميشه خواسته ام از خدا اين بوده و هست: «يا شهيد پيدا نشود، يا اگر پيدا مى شود پلاك داشته باشد.» آن هم يكى از آنها بود كه مى خواستند آدم را در بدر خودشان كنند، بكشند دنبالشان، هوايى كند تا ببينند چند مرده حلاجيم. چقدر سمجيم .

بچه ها خسته بودند. همه. بيشتر از خستگى، كلافه شده بودند و ناراحت كه چرا پلاك اين شهيد پيدا نمى شود. هرچه مى گشتيم آفتاب اميدمان غروب مى كرد. بچه ها مى خواستند بروند پاى كار و جايى را كه نشان كرده اند جستجو كنند. نصف روز بود كه وقتمان را گرفت تا بگويد: «حالتان را گرفتم... پلاك ندارم... گمنامم... نمى توانيد مرا بشناسيد» شايد مى خواست بگويد: «بدنم را همان گونه كه بود، در زمين مقدس فكه دفنش كنيد و برويد بگذاريد در ارتفاع 112، همين جا كه تعداد زيادى از دوستانم به خاك افتادند، آرام بخوابهم. تا ...».

آفتاب سرخ شده بود. خونىِ خونى. يعنى كه جمع كنيم و برويم. تاريك نشده، هر آنچه را يافتيم درون كيسه ريختيم و رفتيم به مقر. كسى حال حرف زدن نداشت. نگاه هاى پرسنده، به كيسه سفيدى بود كه در گوشه چادر قرار داشت. همه از خود مى پرسيدند: «آخر او كيست؟ ».

نماز صبح را كه خوانديم، زيارت عاشوراى باصفايى قرائت شد و در «لب طلايى» آفتاب، راهى پاى كار شديم. سوار بر ماشين، از كنار سنگر تانك گذشتيم. ميان گرد و خاك پشت سرماشين، چشم ها برگشت به طرف سنگر. هر كس زير لب چيزى زمزمه مى كرد. با خود گفتم: «خوب ما را سر كار گذاشت ...».

چهار - پنج كيلومترى مى شد كه از آنجا فاصله داشتيم. از سنگر تانك. از آن شهيد گمنام مانده. مشغول كار خودمان بوديم. زمين را وجب به وجب با چشمان خود مى كاويديم. نگاه ها سرد بود. مثل روزهاى قبل نمى ماند. سرسرى رد مى شدند. دم ظهر بود. اشرفى آمد پهلويم. به بهانه استراحت، كنارم نشست. زير سايه پتويى كه روى ميله هاى نبشى ميدان مين زده بوديم. حرف دلش را زد. نمى توانست خودش را نگه دارد. لب گشود و گفت :

- برادرم شادكام... من... خيلى دلم به اون سمته. اصلا از ديروز حواسم اونجاست. نمى تونم اونجارو ول كن. همه اش به ذهنم مى رسد كه اونجا روى بگردم. خيلى به دلم افتاده كه آخرش او رو مى شناسيم و مى ديمش تحويل خانواده شون .

راست مى گفت، حرف دل خودم را مى زد. نه ; حرف دل همه بود. خيلى اصرار مى كرد كه برويم آنجا. سعى كردم خودم را زياد مصرّ نشان ندهم. تا اگر چيزى پيدا نكرديم، نگويم: «اين شهيد من را هم سركار گذاشته.» واقعيت را كه خودم مى دانستم سر كار گذاشته است .

هم عقيده بوديم كه برويم آنجا و رفتيم. از ماشين كه پياده شديم، اشرفى، مثل كسى كه چيزى را گم كرده و حال در جستجوى آن باشد، حريصانه جلو مى رفت و اطراف را مى كاويد. از همان فاصله چند مترى كه با او داشتيم، خنده اى سردادم و به او گفتم .

- حميد تو چه اصرارى دارى كه اين قدر اينجا رو بگردى؟ ما كه مى دونيم چيزى پيدا نمى شه. ديگه چيزى از او باقى نمونده كه بخواهيم پيدا كنيم .

برگشت و نگاهم كرد. حالت خاصى داشت. نگاه عجيبى داشت. چشمانش زودتر از لبانش حرف مى زدند. زبانش كه در دهان مى چرخيد، گفت :

- ببين آقا مرتضى ! حقيقتش اينه كه من غبطه مى خورم. حسوديم مى شه كه چرا بايد اين جورى بشه. خدا اين رو تا اين حد دوست داشته باشد و با اين وضعيت شهيد بشه كه حتى كوچكترين نشانى از او به دست نياد. هر جورى شده ما اونو مى شناسيم. من مطمئنم، اونو شناسايى مى كنيم و حالش رو مى گيريم. خيال كرده مى تونه ما رو بازى بده و ارج و منزلت خود شو توى اون دنيا بالا ببره. خير. اين خبرها نيست. ما اينون پيدا مى كنيم ...

حقيقتش خودم هم غبطه مى خوردم. حسوديم مى شد. دوست داشتم كه پيدا شود. هر چند خود خواهى مى شد، ولى با خودم مى گفتم: «واقعاً جاى حسادت دارد. چطور بايد يك عده تا اين حد پهلوى خدا ارج و قرب داشته باشند ولى ما نه! ما چيزى گيرمان نيايد. اين ديگر نامردى است !» يك هفته اى از آن روز مى گذشت. آن روز كه اين جوان آرپى جى زن دلهامان را ربود. در طى آن يك هفته، هر روز، بلا استثناء يكى دو ساعت وقت گذاشتيم براى گشتن و پيدا كردن مدارك او ولى هيچ حاصلى نداشت. سيد ميرطاهرى ديگر كلافه شده بود. مى گفت كه اينجا ديگر چيزى يافت نمى شود. آن روز هم مثل روزهاى گذشته رفتيم كه روى زمين را بگرديم . حميد اشرفى رفت داخل سنگر تانك را وارسى كند. فكر ما به آنجا نرسيده بود. چون شهيد نرسيده به سنگر شهيد شده بود. پس قطعات بدنش بايد آن طرف سنگر باشد. حميد رفت داخل گودى سنگر. مثل اينكه چيزى ديده باشد. چهره اش نشان مى داد كه چيزى پيدا كرده و ذوق زده شده بود .

قبل از اينكه خودش از سنگر بيورن بيايد، صدايش به گوش رسيد . فرياد مى زد: «پيداش كردم... پيداش كردم... آخ جون...» چيزى در مشت گرفته و آمد بالاى خاكريز اطراف سنگر. همچنان خوشحال بود و شادمان. با همان حال گفت: «ديديد ... آخرش پيداش كردم... حالشو گرفت ...».

مشتش را كه باز كرد، متوجه شديم پلاك تكه شده اى پيدا كرده. بدون اينكه به آنچه پيدا كرده توجه كند، پريده و خوشحالى مى كرد. خنديديم. با تعجب پرسيد كه چى شده؟ نصف پلاك بيشتر نبود. همان انفجار که باعث تكه تكه شدن بدن آن شهيد شده، پلاك او را هم دو نيم كرده بود. شايد اگر اين پلاك را پيدا نمى كرديم اين اندازه ناراحت نمى شديم .

هر پلاكى، دو شماره براى شناسايى دارد. يك شماره سريال عمومى كه نشان دهنده لشكر و گردان است مثل - cj 555 مثلا مى دانيم شماره هاى 500 متعلق به گردان عمار است يا 600 متعلق به گردان مقداد.مهمتر از همه، شماره اختصاصى است كه در ادامه مى آيد مثل cj 555 - 142 كه 142 معرف و نشان دهنده مشخصات صاحب پلاك مى باشد. حالا ما پلاكى داشتيم كه شماره اختصاصى را نداشت. مى دانستيم شهيد متعلق به گردان كميل لشكر 27 است، ولى نمى دانستيم كيست. تركش آن را دو تكه كرده بود .

هر چند كه بيشتر كلافه شديم، ولى باعث شد بيشتر مصرّ شويم كه بگرديم و به هر طريقى كه شده او را شناسايى كنيم .

حميد اشرفى در حال عادى نبود. در حالى كه روى زمين زانو زده بود، خيلى آرام و با احتياط تكه سنگ ها را بر مى داشت و زير آنها جستجو مى كرد. به چهره اش كه نگاه كردم، اشك از گونه هايش بر خاك فكه جارى بود. نجوايى با خود داشت. جلوتر رفتم، شنيدم كه مى گويد :

- ديگه هر چورى شده بايد پيدات كنم. اين جورى نميشه. اين كه معنا نداره. رسمش اين نيست، هرجا كه اين تكه افتاده، بايد بقيه اش هم باشد ...

آن روز هم آنچه را مى جستيم نيافتيم و به مقر برگشتيم. تكه پلاك را داخل كيسه مشمايى قرار داده و كنار استخوان هاى شهيد داخل كيسه پارچه هاى سفيد. در محل معراج شهداى مقر گذاشتيم .

شش ماهى از اولين ملاقات ما با آرپى جى زن جوان مى گذشت. در طى آن نزديك به دويست روز، هر بار كه از آنجا رد مى شديم، بى اختيار پاهايمان سست مى شد، انگارى چيزى ما را نگه داشت. همين طور می آمديم مى گشتيم ولى حاصلى نداشت. آخرين بارى كه در منطقه بوديم، هنگام رفتن به تهران، براى وداع به آنجا رفتيم. با حميد اشرفى رفتيم آنجا و در حالى كه سرهامان را به سجده بر روى خاك گذاشته بوديم، التماس كرديم كه خود را به ما بشناساند. حميد با گريه مى گفت :

- جان مادرت اين دم آخر حالمون رو نگير. يه كارى كن بفهميم كى هستى. چى هستى. بذار آرام بگيريم. اصلا نه براى خانواده ات، براى خودمون كه دلمون آروم بگيره. به خدا به حالت حسوديمون مى شه ....

آن روز هم رفتيم كار كنيم، ادامه راه كار قبلى رسيد به همين سنگر تانك. حالا ديگر اميدمان از او قطع شده بود. يكى از بچه ها رفت داخل همان سنگر تانك را بكند. گفتم كه چيزى پيدا نمى شود ولى او اصرار داشت كه بگذارم كارش را ادامه دهد. ساعتى كه گذشت صدايم كرد. رفتم طرفش داخل سنگر تانك. ديدم مقدارى استخوان پيدا كرده بود ولى كامل نبود. شك كردم. يك دفعه آن شهيد شش ماه پيش آمد در نظرمان. شروع كرديم به كندن. يكى دو تا دنده انسان پيدا كرديم . چيز ديگرى يافت نمى شد. رو كردم به سيد مير طاهرى و گفتم: «آقا سيد مى دونى اين شهيد كيه؟» او هم عقيده با من بود و گفت: «من هم فكر مى كنم همان شهيد آرپى جى زن باشد. بقاياى پيكر اوست ».

عزممان را جزم كرديم كه نشانى از او بيابيم، و يافتيم. سرانجام پس از شش ماه يك پلاستيك جاى كارت پيدا كرديم كه كارت شناسايى اش داخل آن بود. خوشحال شديم. از شادى در پوست خود نمى گنجيديم. دوباره شاديمان مدت زمان زيادى پايدار نماند. باز ناراحتيمان دوچندان شد; چون دهانه پلاستيك حاوى كارت رو به بالا بوده، به مرور زمان در طى ده سال آب باران به داخل آن نفوذ كرده و كارت پوسيده و نوشته هاى رويش از بين رفته بود. ديگر جداً كلافه شديم. مى خواستم چيزى بگويم، اما نمى دانم به كى و چى. ولى سيد با خوشحالى گفت كه مى توانيم او را شناسايى كنيم. جا خوردم. نگاهش كردم. در حالى كه با احتياط تمام كارت پوسيده را از داخل پلاستيك خارج مى كرد. پلاستيك را رو به اسمان گرفت و نشانم داد كه خودكار قرمزى كه با آن شماره تلفن منزل نوشته بود، بر روى پلاستيك به صورت معكوس باقى مانده است. از خوشحالى فرياد زديم و تكبير گفتيم. صلوات فرستاديم. سريع شماره را يادداشت كرديم مبادا دوباره شهيد كارى كند كه نشود او را شناخت. مثل آبى كه بر روى آتش ريخته باشند، تمام حرص و ولع ما براى شناسايى او به نتيجه رسيد و آن حس غريب كه وجودمان را فرا گرفته بود، آرام شد .

بر روى كارتى كه همراه پيكر گذاشتيم، شماره تلفن منزل شهيد را هم يادداشت كرديم. بقاياى بدن را در كيسه اى كه شش ماه پيش از آن اندام او را جمع آورى كرده بوديم گذاشتيم، تا بفرستيم تهران .

رو كردم به محلى كه شهيد را پيدا كرده بوديم. در دل خوشحال بودم و در چهره هم نمى توانستم شادى ام را پنهان سازم. احساس مى كردم موفقيت عظيمى بدست آورده ام. مثل باز كردن يك معبر پرمين و پوشيده از سيم هاى خاردار. نه! برتر از آن، مثل نجات دادن يك گردان از محاصره دشمن به واسطه گشودن معبر راه كار و عبور دادن نيروهاى كمكى براى نجات نيروها. شايد مثل ...

- بفرما. اين هم مشخصات جنابعالى. نمى خوام اسم و مشخصاتت رو بدونم. فقط قصدم اين بود كه برسونمت دست خانواده ات. ديدى آخرش حالت رو گرفتم ...

در تهران، به حميد اشرفى كه گفتم اين گونه او را شناختم، بغضش تركيد. گريه اش گرفت كه چرا او نتوانسته در حالگيرى شركت داشته باشد !!

پروانه آبی ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱٧

اتل متل يه جانباز

اتل متل يه بابا
که اون قديم قديما
حسرتشو مي‌خورن
تمامي بچه‌ها

اتل متل يه دختر
دردونه‌ي باباش بود
بابا هرجا که مي‌رفت
دخترش هم باهاش بود

اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود
به گفته‌ي بچه‌ها :
بابا چه مهربون بود

يه روز آفتابي
بابا تنها گذاشتش
عازم جبهه‌ها شد
دخترو جا گذاشتش

چه روزاي سختي بود
اون روزاي جدايي
چه سال‌هاي بدي بود
ايام بي بابايي

چه لحظه‌ي سختي بود
اون لحظه‌ي رفتنش
ولي بدتر از اون بود
لحظه‌ي برگشتنش

هنوز يادش نرفته
نشون به اون نشونه
اون که خودش رفته بود
آوردنش به خونه

زهرا به او سلام کرد
بابا فقط نگاش کرد
اداي احترام کرد
بابا فقط نگاش کرد

خاک کفش بابا را
سرمه‌ي تو چشاش کرد
بابا جونو بغل زد
بابا فقط نگاش کرد

زهرا براش زبون ريخت
دو صد دفعه صداش کرد
پيش چشاش ضجه زد
بابا فقط نگاش کرد

اتل متل يه بابا
يه مرد بي ادعا
براش دل مي‌سوزونن
تمامي بچه‌ها

زهرا به فکر باباست
بابا تو فکر زهرا
گاهي به فکر ديروز
گاهي به فکر فردا

يه روز مي‌گفت که خيلي
براش آرزو داره
ولي حالا دخترش
زيرش، لگن مي‌ذاره

يه روز مي‌گفت: دوست دارم
عروسيتو ببينم
ولي حالا دخترش
مي‌گه به پات مي‌شينم

مي‌گفت: برات بهترين
عروسي رو مي‌گيرم
ولي حالا مي‌شنوه
تا خوب نشي نمي‌رم

وقت غذا که مي‌شه
سرنگ را بر مي‌داره
يک زرده‌ي تخم مرغ
توي سرنگ مي‌ذاره

گوشه‌ي لپ بابا
سرنگ رو مي‌فشاره
براي اشک چشمش
هي بهونه مياره

غضه نخوره بابا جون
اشکم مال پيازه
بابا با چشماش مي‌گه :
خدا برات بسازه

هر شب وقتي بابا رو
مي‌خوابونه توي جاش
با کلي اندوه و غم
مي‌ره سرکتاباش

" حافظ" رو بر مي‌داره
راه گلوش مي‌گيره
قسم مي‌دهد حافظو
" خواجه! " بابام نَميره

دو چشمشو مي‌بنده
خدا خدا مي‌کنه
با آهي از ته دل
حافظو وا مي‌کنه

فال و شاهد و فال و
به يک نظر مي‌بينه
نمي‌خونه، چرا که
هر شب جواب همينه

اون شب که از خستگي
گرسنه خوابيده بود
نيمه شب، چه خوابِ
قشنگي رو ديده بود

تو خواب ديدش تو يک باغ
تو يک باغ پر از گل
پر از گل و شقايق
ميون رودي بزرگ

نشسته بود تو قايق
يه خرده اون طرف‌تر
ميان دشت و صحرا
جايي از اين‌جا بهتر …

بابا سوار اسبه
مگه مي‌شه محاله …
بابا به آسمون رفت
تا پشت يک در رسيد ...

 

پروانه آبی ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱٤

الو الو کربلا

اتل متل يه بابا
دلير و زار و بيمار
اتل متل يه مادر
يه مادر فداكار

اتل متل بچه‌ها
كه اونارو دوست دارن
آخه غير اون دوتا
هيچ كسي رو ندارن

مامان بابا رو مي‌خواد
بابا عاشق اونه
به غير بعضي وقتا
بابا چه مهربونه

وقتي كه از درد سر
دست مي‌ذاره رو گيجگاش
اون باباي مهربون
فحش مي‌ده به بچه‌هاش

همون وقتي كه هرچي
جلوش باشه مي‌شكنه
همون وقتي كه هرچي
پيشش باشه مي‌زنه

غير خدا و مادر
هيچ‌كسي رو نداره
اون وقتي كه باباجون
موجي مي‌شه دوباره

دويدم و دويدم
سر كوچه رسيدم
بند دلم پاره شد
از اون چيزي كه ديدم

بابام ميون كوچه
افتاده بود رو زمين
مامان هوار مي‌زد
شوهرمو بگيرين

مامان با شيون و داد
مي‌زد توي صورتش
قسم مي‌داد بابارو
به فاطمه ، به جدش

تو رو خدا مرتضي
زشته ميون كوچه
بچه داره مي‌بينه
تو رو به جون بچه

بابا رو كردن دوره
بچه‌هاي محله
بابا يه هو دويد و زد تو ديوار با كله

هي تند و تند سرش رو
بابا مي‌زد تو ديوار
قسم مي‌داد حاجي رو
حاجي گوشي رو بردار

نعره‌هاي بابا جون
پيچيد يه هو تو گوشم
الو الو كربلا
جواب بده به گوشم

مامان دويد و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گريه مي‌گفت
كشتند بچه‌هارو 

بعد مامانو هلش داد
خودش خوابيد رو زمين
گفت كه مواظب باشين
خمپاره زد، بخوابين 

الو الو كربلا
پس نخودا چي شدن؟
كمك مي‌خوايم حاجي جون
بچه‌ها قيچي شدن

تو سينه و سرش زد
هي سرشو تكون داد
رو به تماشاچيا
چشاشو بست و جون داد

بعضي تماشا كردن
بعضي فقط خنديدن
اونايي كه از بابام
فقط امروز و دیدند

سوي بابا دويدم
بالا سرش رسيدم
از درد غربت اون
هي به خودم پيچيدم

درد غربت بابا
غنيمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌هاي مرده

اي اونايي كه امروز
دارين بهش مي‌خندين
براي خنده‌هاتون
دردشو مي‌پسندين

امروزشو نبينين
بابام يه قهرمونه
يه‌روز به هم مي‌رسيم
بازي داره زمونه

موج بابام كليده
قفل در بهشته
درو كنه هر كسي
هر چيزي رو كه كشته

يه روز پشيمون مي‌شين
كه ديگه خيلي ديره
گريه‌هاي مادرم
يقه تونو مي‌گيره

بالا رفتيم ماسته
پايين اومديم دروغه
مرگ و معاد و عقبي
كي ميگه كه دروغه؟

ابوالفضل سپهر

پروانه آبی ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱۳

اتل متل يه شاعر / در مدح مرحوم ابالفضل سپهر

اسم خدای رحمان
اول قصّه ی ماست
قصّه ی قصّه گوی
قصّه های غصّه هاست
_
اتل متل یه شاعر،
پر از شوره و احساس
قصّه می گه ز نرگس
قصّه ای از گل یاس
_
اتل متل یه شاعر
مهربون و با صفا
همیشه می نویسه
اون برای بچه ها
_
اتل متل یه شاعر
که درد جبهه داره
اتل متل می خونه
قصّه داره دوباره
_

اتل متل یه شاعر
ضد ثموده و عاد
راوی یک حماسه
مثل حضرت سجاد
_
همون که شام و کوفه
شور و غوغا به پا کرد
با خطبه هاش اون جاها
عالمو کربلا کرد
_
شاعر قصه ی ما
اون شاعر_ شهیدا
پرستو شده حالا
جماعت بچه ها
_
چن ماه پیش می گفتن
بستری و بیماره
مدتیه شاعرِ
ما کلیه نداره
_
شاعر قصه ی ما
ابوالفضل سپهره
همونی که بانی
اتل متل تو شعره
_
اتل متل یه بابا...
اتل متل راحله...
اتل متل یه مادر...
اتل متل یه جعبه...

یه موقعی با شعراش
شور و غوغا به پا کرد
یاد هزار تا مجروح
یادی ز لاله ها کرد
_
یاد اونا که رفتن
تو ذهن بچه ها کرد
ناله ز بی مهریِ
مردم و با اون ها کرد
_
شور توی دل ها انداخت
با لحن بچه گونه
به یاد ما ها انداخت
بی مهری زمونه
_
هزار هزار شیمیایی
هزار مجروح اعصاب
هزار شهید گمنام
هزار تا آدم خواب
_
هزار هزاران‌ پدر
هزار هزار تا مادر
هزار تا دیده به راه
هزار هزار تا همسر
_
هزار هزار پرستو
هزار هزار شقایق
هزار هزار پرنده
هزار هزار تا عاشق
_
هزار هزار ناسپاس
هزار هزار باصفا
هزار تا زخم زبون
هزار تا مهر و وفا
_
شاعر قصه ی ما
با اون قلب شکسته
قلبی که مشکل داره
تو آی سی یو نشسته
_
چنت ماه پیش شنیدم
شاعر ما _بیماره
به کمک و دعای
ما ها نیاز داره
_
تا این که بیرون بیاد
شعر بخونه دوباره
بازم برای ما ها
اتل متل بیاره

اتل متل یه شاعر
می گف شفا می گیرم
من از حضرت زهرا(سلام الله علیها)
یه روز دوا می گیرم
_
اتل متل یه شاعر
که دیگه بین ما نیست
توی درس محبت
نمره ی اون شده بیست
_
آقا می گفت_ که کم نیست
این از کار شهیدا
گسی زنده بداره
نام و یادی از اون ها
_
اتل متل یه شاعر
که سکته کرد و جون داد
با حرفی که آقا گفت
کی خوام بگم که خون داد
_
اتل متل یه شاعر
اون که شفا گرفته
از سه نفر یه باره
همون شفا گرفته
_
اتل متل یه شاعر
با ذکر نرگس و یاس
رسید به وصل جسین(علیه السلام)
رسی به وصل عباس(علیه السلام)
_
ولادت حسین(علیه السلام) بود
بسته شد اون چشم پاک
ولادت سقا بود
دفن شدش زیر خاک
_
گر چه سپهر ماها
دیگه شعر نمی خونه
می خوام بگم که راهش
بازم زنده می مونه
_
اتل متل یه دنیا پر
از زشتی و فحشا
یه سیدی از خمین
کرد اون و شهر گل ها
_
اتل متل جوونا
که مثل پروانه ها
دور شمع وجودش
پر می زدن اون روزا

پروانه آبی ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱٢

برنامه های جديد هک

Password_finder
اسمش تابلو ولی جديدترين و بهترينش است


Yaheek
برنامه اي قوي براي بدست گرفت تالک در ياهو مسنجر


YaOnline2.5
اين برنامه مشخصات فرد را از قبيل اسم و فاميل و ... را در فرم هاي اينترنتي جست و جو کرده و مشخصات وي را به شما مي دهد

Interventd_td2
ياددش بخير برنامه اي بود که ما قبلا باهاش تو ياهو مسنجر شاهي مي کرديم


Aim_Shield
اين هم يه انتي بوتر قوي که از شما در مقابل برنامه هاي بوت محافظت مي نمايد

Smasher_5
با اين برنامه هم می توانيد هم زمان با 20 تا 40 آيدی چت کنيد و در ضمن يکی از قوی ترين بوتر ها به حساب مياد



اميدوارم از مطالب درست استفاده کنيد و در ضمن عواقب استفاده از اين برنامه ها بر عهده خودتان يا خودمونی بگم چيزی که عوض داره گله نداره

پروانه آبی ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱٠