تا عاقلان راهی برای خندیدن پیدا کنند ... دیوانگان هزار بار خندیده اند

 

:: ای هم قبیله‌ی من ... ::

 
   

 

   
     

  

من به ثانیه هایی که هستی

به وسعت سالهاایمان دارم

و به ساعت هایی که نیستی به اندازه‌ی یک قرن کافرم

بگوکه تن مقدست راچگونه تطهیرکرده ای؟

تاکلامم رامطهرنکرده به پیشگاهت روانه نکنم

ای هم قبیله‌ی من

امشب که ماه کامل شود

افسانه‌ی جنون را

زنان قبیله برای کودکانشان خواهندگفت

اشاره کن

تا کودکان رابه وهم مادرانشان بخندانم

مردمان این قبیله طاقت شنیدن ندارند

من به آنان ازکسی میگویم

که بادبرشانه اش هرنشانه ازبهاررانشانده است

و آنان مرابه پاییزبی برگشان فرامی خوانند

ای هم قبیله من

دستانی که به خون عشق آلوده است

مرا به جرم بیعت نکردن با خدایشان خواهد کشت

مگرنه اینکه برآستان عشق سرسائیدن عین عبادت است.....

:: ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ :: روز  ::  ۱۳۸۸/۱/٢٧ ::

   
 

ادامه مطلب »

لینک دائم

 
 

  نظر شما ()

 نوشته شده  توسط پروانه آبی

 
       

 

:: تو بارون رسیدی با چشمای خیست ::

 
   

 

   
     

  

تو بارون رسیدی با چشمای خیست
با دستای گرمِ ستاره نویست
تو بارون رسیدی، ترانه رها شُد
شبِ کهنه کوچید، جهان مالِ ما شُد
من از تو شکفتم، من از تو رسیدم
یه دنیای تازه، تو چشم تو دیدم

تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!
یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!
تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!
تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد!

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره، دلم بی قراره
نه شب عاشقانه س، نه رؤیا قشنگه
دلم بی تو خونه، دلم بی تو تنگه
یه فانوسِ مُرده تو برقِ چشامه
بدونِ تو حسرت همیشه باهامه

تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!
یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!
تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!
تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد

:: ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ :: روز  ::  ۱۳۸٧/٢/٦ ::

   
 

ادامه مطلب »

لینک دائم

 
 

  نظر شما ()

 نوشته شده  توسط پروانه آبی

 
       

 

:: پروانه ها ::

 
   

 

   
     

   حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
 اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
 در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
 بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
 می دانی ؟
 انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
 می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
 گوش کن
 یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
 به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
 می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
 تاریخ یا جغرافی ؟
 می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
 برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
 به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگیر نوشت
حق با تو بود
 می بایست می خوابیدم
 اما مادربزرگ ها گفته اند
 چشم ها نگهبان دل هایند
 می دانی ؟
 از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
 کودک
 خرگوش
 پروانه
 و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
 بی نهایت
 بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
 پروانه ها
 آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
 در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
 دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
 که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
 او را
 کسی را دوست می دارم

25بهمن

:: ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ :: روز  ::  ۱۳۸٦/۱۱/٢٦ ::

   
 

ادامه مطلب »

لینک دائم

 
 

  نظر شما ()

 نوشته شده  توسط پروانه آبی

 
       

 

:: سالهای حرام ::

 
   

 

   
     

  

امام صادق :

" کل شهر م‌حرم ، و کل یوم ع‌اشورا ، و کل ارض ک‌ربلا "

در قبایل عرب همواره جنگ بود ، اما مکه " زمین حرام " بود و چهار ماه رجب ، ذی القعده ، ذی الحجه و محرم ، " زمان حرام " یعنی که در آن جنگ حرام است . دو قبیله که با هم می جنگیدند ، تا وارد ماه حرام می شدند ، جنگ را موقتا تعطیل می کردند ، اما برای آنکه اعلام کنند که : " در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست ، ماه حرام رسیده است و چون بگذرد ، جنگ ادامه خواهد یافت " ، سنت بود که بر قبه خیمه فرمانده قبیله ، پرچم سرخی بر می افراشتند ، تا دوستان ، دشمنان و مردم ، همه ، بدانند که :

" جنگ پایان نیافته است " .

آنها که به کربلا می روند ، می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه جنگ ، آرامش مرگ سایه افکنده است .
اما می بینند که بر قبه آرامگاه حسین ، پرچم سرخی در اهتزاز است .

بگذار این " س‌الهای حرام " بگذرد !

:: ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ :: روز  ::  ۱۳۸٦/۱٠/٢۸ ::

   
 

ادامه مطلب »

لینک دائم

 
 

  نظر شما ()

 نوشته شده  توسط پروانه آبی

 
       

 

:: کوچه ::

 
   

 

   
     

  

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

:: ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ :: روز  ::  ۱۳۸٦/۱٠/٢٢ ::

   
 

ادامه مطلب »

لینک دائم

 
 

  نظر شما ()

 نوشته شده  توسط پروانه آبی

 
       

 

:: و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو ::

 
   

 

   
     

  

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

مولانا

:: ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ :: روز  ::  ۱۳۸٦/۱٠/۱۸ ::

   
 

ادامه مطلب »

لینک دائم

 
 

  نظر شما ()

 نوشته شده  توسط پروانه آبی

 
       

 

:: فال من ::

 
   

 

   
     

  

این هم تفعل امشب من :

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود   ***   وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر   ***    آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه    ***    کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده​ام روان    ***    باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو    ***    لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من    ***    آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب    ***    یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی    ***    مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست    ***    سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست    ***    دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

:: ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ :: روز  ::  ۱۳۸٦/٩/٥ ::

   
 

ادامه مطلب »

لینک دائم

 
 

  نظر شما ()

 نوشته شده  توسط پروانه آبی

 
       

 

:: باران ::

 
   

 

   
     

  

هزاران نفر برای بارش باران دعا می کنند غافل از اینکه خدا با کودکی ست که چکمه هایش سوراخ است !

:: ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ :: روز  ::  ۱۳۸٦/۸/٢٧ ::

   
 

ادامه مطلب »

لینک دائم

 
 

  نظر شما ()

 نوشته شده  توسط پروانه آبی

 
       

 

:: پرواز تا نور ::

 
   

 

   
     

  

خدایا پرواز واژه فراموش شده ایست در این شهر ... پروانه های اینجا همه زمینی اند و فراموش کرده اند روزی پرواز باید کرد ... هر کدام دور شمعی به زیبایی خود می نازند ! شاید هم با آن همه زیبایی زیبایی نور شمع عقل را از آنها ربوده است!! خورشید را فراموش کرده اند ، شاید هم نمی توانند به آن نگاه کنند!! شاید می ترسند با دیدن خورشید هیچ چیز دیگر را نبینند !! درست است خورشید را نمی توان دید اما وجودش را که می توان حس کرد ! گرمایش ، روشنایی اش ! ای خورشید ، این شمع ها مگر چه دارند که پروانه ها به این راحتی خودشان را در گرمای آنها ذوب می کنند ؟! من این شمع ها را نمی خواهم این ها گوشه ای از گرمای تو را هم ندارند ! من پرواز خواهم کرد و به سویت خواهم آمد ! پرواز تا بینهایت ... پرواز تا نور

:: ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ :: روز  ::  ۱۳۸٦/٦/٦ ::

   
 

ادامه مطلب »

لینک دائم

 
 

  نظر شما ()

 نوشته شده  توسط پروانه آبی

 
       

 

:: بدون شرح ! ::

 
   

 

   
     

  

:: ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ :: روز  ::  ۱۳۸٦/٥/٢۸ ::

   
 

ادامه مطلب »

لینک دائم

 
 

  نظر شما ()

 نوشته شده  توسط پروانه آبی

 
       
 
 

 

 

بنرکده :

 

 

لينک هاي دوستان :
وبلاگ كوچه پشتي
وبلاگ عشاق 57
وبلاگ آواز حقیقت
وبلاگ آسمانيان
وبلاگ بهمن
سایت هری پاتریستها
سایت اصفهان
وبلاگ مشکی پوشان
وبلاگ ترانه های نا تموم
وبلاگ چشمان باز
وبلاگ عشق
وبلاگ سيبي به رنگ خون
وبلاگ فرداد
اصفهان 2006
وبلاگ یک کاسه آب
وبلاگ کتابت عشق و دل نوشت های من
وبلاگ بچه کلاغ ها
وبلاگ دانشجویان دانشگاه خمینی شهر
وبلاگ رها
سایت گنجینه
سایت پرشين گرافیک
وبلاگ مسافری از هند
وبلاگ ني ني کوچولو
وبلاگ یه سکوت طولانی
وبلاگ دو نیمه روشن
وبلاگ رود پیر
وبلاگ ایران عشق آزادی
وبلاگ شاعري در اتاق مجازي
وبلاگ من شقايق را دوست دارم
وبلاگ داستان كوتاه و شعر و نقد
وبلاگ سرنوشت سفيد
وبلاگ ليموناسيون
وبلاگ آخرين مصلوب
وبلاگ قلم و كاغذ و احساس
وبلاگ شازده خانم كوچولو
وبلاگ هفت آسمان
وبلاگ قطرات باران
وبلاگ فقط با تو
وبلاگ نگین آبی
وبلاگ ايليا
وبلاگ حرفهايم با خدا
وبلاگ آبي احساس آبي ايمان
وبلاگ شبهایی که من و ماه تنها بودیم
وبلاگ مادر خوانده
وبلاگ آسموني
روشن تر از يکرنگي
گروه صفر و يک
وبلاگ شمیم قلم
وبلاگ زيباترين شکيب
وبلاگ حرفی از دل
سیستم مدیریت محتوای سیب سبز cms

 

 


 

 

تبادل لينک :

 

 

 

تعداد بازديدکنندگان :  


 

آرشیو